گنج

بخش ۳۵ - عشرت كردن گل و خسرو باهم

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۲۸ بیت
شبی خوشتر ز نوروز جوانیمی صافی چو آب زندگانی
گل و خسرو فتاده هر دو سرمستبکش آورده پای و زلف در دست
سیه پوشیده زلف شبروگلشده شب همچو روز از پرتو گل
رخ چون روز آن دُرّ شب افروزشب تاریک روشن کرده چون روز
زمین از بوی مویش مشک خوردهشکر با قند او لب خشک کرده
بخوزستان شکر از خندهٔ اوتبرزد در سپاهان بندهٔ او
گل سیرابش آتش درگرفتهلبش خندان و زلفش برگرفته
جهانی دل فتاده خرقه اوخرد در گوش کرده حلقه او
چو سروی ماه گلرخ سر فگندهمهی در سر، سری در برفگنده
سر زلفش ز مشک تر زده آبز تاب روی گل گشته سیه تاب
قدح در حلق گل گشته شفق ریزشده گل چون قدح ازمی عرق ریز
چو گلرخ برقع از رخ برگرفتیز خجلت باغ، زاری در گرفتی
وگر شعر سیه بر سر فگندیمه و خورشید را درسر فگندی
وگر آن نازنین با جام بودیبگردون بر،‌نفیر عام بودی
شکر از لعل گل در یوزه گر بودبنفشه خرقه پوش آن شکر بود
زمی رنگ رخ آن ماه میتافتبتنهایی همه بر شاه میتافت
چو برخاست از نشست مسند آن ماهدل خلوت نشین برخاست از راه
گل سرمست چون برخاست از جایشهش گفت اوفتادم مست درپای
چو برخیزی تو، بنشیند سلامتچو بنشینی تو، برخیزد قیامت
دل خسرو بخون پیوستهٔ تستازانم همچو خون دل بستهٔ تست
یک امشب ده بدست خود شرابمکز آبادی حسنت بس خرابم
هوای دست یازی دارم امشبسرگردن فرازی دارم امشب
دو زلف چون دو هندوی زره پوشمنه در ترکتازی بر سر دوش
دمی با من می گلرنگ در کشمباش ای سیمبر چون زلف سرکش
بگفت این وز لعلش گلشکر ساختدو دست خویش در گردش کمر ساخت
ز رشک شه فغان برخاست از ماهکه شاهد بود شاهد بازی شاه
گل تر هندوی زلفش ببازیدرآورده بدست ترکتازی
گهر بر نطع و رخ بر شه فگندهشکر برگل قصب بر مه فگنده
میی بستد ز دست شاه گلرویمیی چون روی او گلرنگ و گلبوی
شکر میریخت، نازی تلخ میکردبشیرینی شرابی تلخ میخورد
بشکّر شیر رز را بوسه میدادبجرعه خاک را سنبوسه میداد
زبان بگشاد خسرو شاه سرمستبگل گفت ای ز مستی رفته از دست
چو تو مستی ز لب می ده بمستاندمی بنشین که در خوابند مستان
که خواهد یافتن زین به زمانیسر سَر دِه بده در ده زمانی
مکن دل ناخوش از قلّاشی مادمی خوش باش،‌در خوش باشی ما
بزاری میسراید مرغ شبگیربیار ای مرغ زرّین نالهٔ‌زیر
چو گلرخ پاسخ شه یافت برجستبخدمت پیش شه شد باده بردست
ز قدّش سروبن تشویر میخوردز چشمش نرگس تر تیر میخورد
چو سرو آزاد کرد قدّ اوبودمقر آمد بپیش قدّ او زود
فشانان آستین میشد بر شاهگریبانش گرفته دامنماه
بمشکین زلف روی حضرتش رفتمبارکباد عید عشرتش گفت
شه و گل مانده با هم هر دو تنهابمستی گام زن گرد چمنها
مشام از بوی می پر مشک کردهببوسه هر دو لب تر خشک کرده
ز می بیخود دل خونخوارهٔ‌گلفروزان آتش از رخسارهٔ گل
چو شد از می گل لعلش در آتشز می شد گفتهیی نعلش درآتش
ز شوق سرخی رخسارهٔ ماهسیه شد دیدهٔ‌خونخوارهٔ شاه
بر گل رفت شه دستی بدل برکه تا با گل کند دستی بگل در
گلش گفت ای دگر ره گشته بیدادمرا از دست بیداد تو فریاد
ترا بر من چو حاصل باقیی نیستبگیر این می که چون گل ساقیی نیست
دگر ره بازم آوردی عتابینماندت گوییا باقی حسابی
ز چشمت مستم و از باده هم مستبدار آخر ازین مست دژم دست
دل گلرخ ز نرگس پاره داریکه تو خود نرگس این کاره داری
خطی چون مشک عنبر ناک داریسخن چون زهر و لب تریاک داری
مکن چندین بشهوت میل، حالیکه شهوت بگذرد چون سیل، حالی
ازان چیزی که یک دم بیش نبوداگر نوشی بود جز نیش نبود
رها کن شهوت اندر ذوق مستیزمانی دور شو از هرچه هستی
چو گشتی مست، با گل کن دمی گشتبگرد مفرش زنگار گون دشت
ز عالم دلخوشی داری جهانیچو گل خوش باش از عالم زمانی
شه از گفتار گل از دست شد مستز پا افتاد مست و رفت از دست
دلش بیهوش شد از خواب نوشینکه دل پرجوش داشت ازتاب دوشین
چو طفل صبح بر روی زمانهبرانداخت از دهن شیرشبانه
چو طفلان دست از بر تنگ بگشادجُلیل از چهرهٔ گلرنگ بگشاد
سر از گهوارهٔ گردون بدر کردبخندید و جهانی پر شکر کرد
چو طاوس عروس خضر خضراعلم زد بر سر این چتر مینا
برامد از حمل چون چتر زربفتجهان را سال سیم افشان بسر رفت
چو این طاوس زرّین در حمل شدزمانه با زر رکنی بدل شد
همه کهسارها از لاله جوشیدهمه صحرا ز سبزه حلّه پوشید
تو گفتی ذرّه ذرّه خاک صحرانهفت از سبزه زیر گرد خضرا
هوا را آب خضر از سر درآمدزمین را گنج قارون با سرآمد
چمن از دست گل پیمانه میخوردصبا هر شاخ را سر، شانه میکرد
کنار جوی از سبزه سپر بستمیان کوه از لاله کمربست
چمن گفتی دبیرستان همی داشتکه چندین طفل در بستان همی داشت
هزاران گل چو طفلان نوشکفتهز برگ سبز، لوحی بر گرفته
صبا چون جلوهشان دادی بصدروحنهادی هر یکی انگشت بر لوح
جهان پیرانه سر گفتی جوان شدزمین از سبزه همچون آسمان شد
هزاران لعبت زنگار جامهشدند از شاخها پرّان چو نامه
هزاران طرفه جادوی کرشمهشده شینابگر بر روی چشمه
هزاران تیز چشم سرمه کردهبرون میآمدند از زیر پرده
هزاران طفل خرد شیرخوارهبرآورند سر از گاهواره
بزاری عندلیب از گل سخنجویگل از گهواره چون عیسی سخنگوی
ز شاخ سرو طوطی شکرخواربرآورده فغان از شکریار
چمن از هر طرف چون نخل بنداننموده لعبتان آب دندان
چمن مرواحه ساز از پرّ طاوسشده روح صبا چون روح محبوس
چمن از دست گل سر جوش خوردهمسطّح حلقهها در گوش کرده
به دم مشّاطهٔ باد سحرگاهزده بر نوعروسان چمن راه
صبای تند در عالم دمیدهجُلیل سبز گل، در هم دریده
سه لب کرده دو لب خندان بیکبارلب کشت و لب جوی و لب یار
جهان جانفروز افروخته شمعبهشتی حلّه پوش از هر سویی جمع
چو سنبل خاک را زنجیر موییچو سوسن باغ را آزاده رویی
ز روی کوه لاله خنجر افرازز جرم ابر ژاله ناوک انداز
بنفشه خرقهٔ‌فیروزه در برگل زرد افسر زر بفت بر سر
بنفشه جلوه کرده پرّ طاوسشکوفه در نثار و در زمین بوس
بنفشه سر گران از بس خرابیکشیده لاله در خارا عتابی
بنفشه طفل بود از ناتوانیولی نامد ازو رنگ جوانی
بنفشه بر مثال خرقه پوشانسرآورده بزانو چون خموشان
بنفشه خرقه میپوشد بطاماتولی نیلوفرست اهل کرامات
که نیلوفر چو نیلی پوش اصحابسجاده بازافگندست برآب
چو آب از باد نوروزی گره یافتز روی آب، نیلوفر زره یافت
چو خورشیدش بتفت و تاب افگندزره برداشت سپر بر آب افگند
برامد ارغوان همچون تبرخونفرو میریخت گفتی از جگر، خون
سراسر پیرهن در خون کشیدهزبانها از قفا بیرون کشیده
تنش در دام، کافورنهانیشده چون پنبه، مویش در جوانی
چه، کز روز جوانی پیر میزادولی کش ابرهر دم شیرمیداد
چو چشم چشمهها گرینده شد بازدهان یاسمین از خنده شد باز
چو شد خندان، پدید آمد زبانشزبان بگشاد و پیدا شد دهانش
برامد لاله همچون عود و مجمربرون آتش، درون عود معنبر
بسان شعلهٔ‌آتش بر افروختبران آتش دلش چون عود میسوخت
درآمد پای کوبان بلبل مستکه گل درجلوه میآید بصد دست
چو بلبل بر سر گل نوحه گر شدگل از پیکان برون آمد سپر شد
همی کز مهد زنگاری جدا شدبیک شبنم کلاه او قبا شد
گل نازک چو در دست صبا ماندبرای دفع او بر خود دعا خواند
چوگل خواندی دعابستان شنیدیصبا ازدم دعا را در دمیدی
چوشد پیکان گل از خون دل، پرکف ابرش نثاری کرد از دُر
چو دُر بستد، نمود از کف زر زردبمرد باغبان گفت از سر درد
که زر بستان و دُر از ناتوانیمرا یک هفته ده آخر امانی
بآخر مرد، آن دُرّو زر ساونه زر بستد نه دادش هفتهیی داو
چو گل در بار کم عمری فتادیبزاری بانگ بر قمری فتادی
ز گل قمری خوش الحان همی خواندهمه شب ق و القرآن همی خواند
چو موسیقار درس عاشقان گفتچو موسی بلبل عاشق برآشفت
ز مستی طوف در گلزار میکردهمه شب آن سبق تکرار میکرد
زبان بگشاد چون داود بلبلزبور عشق خود، میخواند بر گل
چو گل از صد زبان تکبیر گفتیز گلبن فاخته تفسیر گفتی
همه شب فاخته میگفت یاحیمن از سر شاخ طوبی دورتاکی
چوسار از سرو گفتی سرگذشتیصریر نعره زن از سر گذشتی
چو یک بلبل ز شاخ آواز دادیدگر بلبل جوابش بازدادی
بنعره بلبلان دُردانه سفتندهمه شب تا بروز افسانه گفتند
ز یک یک شاخ بانگ چنگ برخاستهزاران مرغ رنگارنگ برخاست
ندانم تا کرا باغی چنان بودوگر بود آنچنان بر آسمان بود