گنج

بخش ۲۷ - نامه نوشتن گل به خسرو در فراق و ناخوشی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۰۴ بیت
الا ای خوش تذرو سبز جامهتو خواهی بود گل را پیک نامه
تویی در نطق، زیبا گوی معنیبسر میدان برون بر گوی معنی
زبان گوهری داری گهر پاشدمی در نامهٔ گلرخ شکر پاش
بجای آور سخن چندانکه دانیچنانک از هر سخن درّی چکانی
سر نامه بنام پادشاهیکه بی نامش بمویی نیست راهی
ز نامش پر شکر شد کام جانهازیادش پرگهر تیغ زبانها
ز عشق نامش، آتش در جهان زنبزن، ره بر خیال کاروان زن
جهان عشق را پا و سری نیستبجز خون دل آنجا رهبری نیست
کسی عاشق بود کز پای تا فرقچو گل در خون بود اوّل قدم غرق
اگر در عشق چون گل سوز داریدشبی در عشق گل با روز آرید
دلی دارم، چه دل، هجران رسیدهبسر گشته برون از خون دیده
ز کیش خویشتن بیزار گشتهبجان قربان راه یار گشته
فراقش در میان خون نهادهکناری خون ازو بیرون نهاده
بسی خوشتر بصد زاری بمردنکه وادی فراق تو سپردن
ز پا افتادم از درد جداییمرا گر دست میگیری کجایی
فراقت آتشی درجانم افگندچنان کز جان بدون نتوانم افگند
بیاتادر درون میدارمت خوشکه تا بیرون نیارد بر من آتش
دلم گر بود سنگی گشت خستهز هجرت چون سفالی شد شکسته
ز سوز هجر حالی دارد اکنونکه دوزخ بر سفالی دارد اکنون
چو کوه از غم بریزد در فراقتگلی را چون بود زین بیش طاقت
ز بس کز درد تو درخون بگردمز سر تا پای گویی عین دردم
اگر از درد من آگاهیی توهمیشه مرگ من میخواهیی تو
چنین یک روز اگر در درد باشیکه من هستم، ننالی، مرد باشی
از آن میداریم در درد و در پیچکه دردی نیست ازدرد منت هیچ
برویم بیتو چندان غم رسیدستکه آن غم قسم صد عالم رسیدست
بساغم کو نداند کوه برداشتبشادی این دل بستوه برداشت
منم کاندوه بر من کوه گشتهدلم لشکر کش اندوه گشته
بسی غم دارم و یاری ندارمدلم خون گشت و غمخواری ندارم
بسی درد است بر جان من از توکه دردت باد درمان من از تو
ز بیرحمی تو تا چند آخربدین زاری مرا مپسند آخر
چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شدچنین دیوانگی بر من سجل شد
خرد از دست عشقت رخت بر بستنگیرد کس از این دیوانه بر دست
دلم از خویشتن بیخویشتن شدهمه کار دلم از دست من شد
دلی دارم ز عشقت از جنون پرکنار از چشم و چشم از دل ز خون پر
هر آنکس را که با تو کار افتدازین دیوانگی بسیار افتد
کنون بگذشت کلّی کارم از دستکه بیرون شد دل و دلدارم از دست
دل سوداییم یکبارگی شدخرد در کار دل نظّارگی شد
دلم در خانهٔ تن میناستدز من بگریخت با من میناستد
مراهم مزد و هم شکرانه بودیاگر دل ساکن این خانه بودی
چو چشم مستم از طوفان آبیز مستی داد خانه در خرابی
چو یاری نیست با عشقت چه بازمفرو ماندم ندانم تا چه سازم
چه گویم چه نویسم چون کنم منکه وصف این دل پرخون کنم من
چنان عشق تو زوری کرد بر منکه عالم چشم موری کرد بر من
اگر دل این چنین عاجز نبودیمرا چندین بلا هرگز نبودی
وگر تن این چنین لاغر نگشتیبیک ره دولت از من برنگشتی
چه خیزد از چنین دل جز ملامتچه آید از چنین دل جز ندامت
دلم بگرفت ازین دل چون کشم بارسرتن میندارم چون کنم کار
چو مردم بیتو من از من چه تقصیرچو تو آگه نیی از من، چه تدبیر
نبودم بیتو یک دم بیغمی منکه صد غم میخورم در هر دمی من
همی هر غم که در کلّ جهان هستمرا کم نیست زان و بیش ازان هست
جگر پر خون و دل پر سوز دارمسیه شد روز روشن روزگارم
نبوییدم گلی بی رنج خاریننوشیدم شرابی بی خماری
ندیدم هرگز از شادی نشانیبکام دل نیاسودم زمانی
بچشم خود جهان روشن ندیدموگر دیدی توبی من من ندیدم
ندانم بر چه طالع زادهام منکه در دام بلا افتادهام من
تو با حوران سیمین بر نشستهمن اندر خون و خاکستر نشسته
تو در شادی و من در غم، روانیستاگر این خود رواست آخر وفانیست
نکردی هیچ عهد من وفا توچه خواهی گفت آخر با خدا تو
ترا خود بیوفا هرگز نگویمکه این از بخت بد آمد برویم
چه میخواهی ز دل کاین دل چنانستکه گر گویی چه نامی بیم جانست
مپرس از من که گر پرسی چنانمکه بوی خون زند از سوز جانم
مپرس از دل که حال دل چنان شدکه دریاهای خون از وی روان شد
منم در کلبهٔ احزان نشستهغریب و بیکس و حیران نشسته
بیا و کلبهٔ احزان من بینزمانی دیدهٔ گریان من بین
منم جان بر میان چون بیقراریگرفته از همه عالم کناری
مگر زالی شدم گرچه جوانمکه با سیمرغ در یک آشیانم
گرفته عزلت از خلق زمانهشده در باب تنهایی یگانه
دلم خون گشت از رسوایی خویشبجان میآیم از تنهایی خویش
چو تو تنها نشاندی بر زمینمملامت از که میآید چنینم
دلا تا کی چنین در بند باشیدرین سرگشتگی تا چند باشی
بسر شو گر سر آن داری از تنبرای آخر اگر جان داری از تن
میان خون نشستی در درونمکنارم موجزن کردی ز خونم
چرا از پیش من می برنخیزیکه خونم میخوری و میستیزی
مرا گویند آسان می نمیریکه در عشقش کم جان مینگیری
چو در یک روز صد ره کم نمیرمچرا این جان پر غم کم نگیرم
نمیترسم ازان کم مرگ پیشستکه هر ناکامیم صد مرگ بیشست
مرا بیتو غم مرگی نداردکه گل بی روی تو برگی ندارد
گل صد برگ بی برگست بیتوکه او را زندگی مرگست بیتو
کسی کز خویش برهاند تمامممنش گر خواجهام، کمتر غلامم
اگر من آتشی از دل برارمبیکدم پای کوه از گل برارم
وگر از پردهٔ دل برکشم آهشبیخونی کنم بر پردهٔ ماه
وگر در ناله آیم ازدل تنگبزاری خون چکانم ازدل سنگ
وگر از نوحهٔ دل دم برارمدمار از جملهٔ عالم برارم
وگر پر دود گردانم زمانهز آتش دود بینی جاودانه
رسد زین سوز تا هفتم طبق دودفلک بر دوزخ اندازد طبق زود
ز چشم من بیک طوفان آبیهمه عالم فرو گیرد خرابی
توانم ریخت از مژگان چنان دُرکه گردد از زمین تا آسمان پُر
توانم سوخت عالم را چنان منکه دیگر کس نبینم در جهان من
ولی ترسم که یارم در میانهبسوزد، گر بسوزانم زمانه
منم جانا دلی بر انتظارتنهاده چشم از بهر نثارت
گل سرخ انتظار تو کشیدهبلای موت احمر در رسیده
چو چشم آمد سپید از انتظارمسیه شد همچو چشمت روزگارم
ز بس کز انتظار رویت ای ماهنهادم گوش بر در،‌چشم بر راه
هر آوازی که بود، از تو شنیدمسراپای جهان، روی تودیدم
چو در جان خودت پیوسته بینمچرا پس ز انتظار تو چنینم
همه روزم بغم در تا شب آیدچو شمعم خود بشب جان بر لب آید
همه شب سوخته تا روز گرددچو روز آید شبم با روز گردد
از این سان منتظر بنشسته تا کیبروز و شب دلی در بسته تا کی
بتو گر بود از این پیش انتظارمکنون هست انتظار مرگ کارم
مرا گنجی روان از چشم ازانستکه در چشم من آن گنج روانست
ازان در خاک میگردم چنین خوارکه چشم من چو دریاییست خونبار
بدریا در تیمّم چون توان کردولی هم کی وضو از خون توان کرد
ز عشقت چون دلم در سینه خون شدچنان رفت او که از چشمم برون شد
ازان صد شاخ خون از سردرامدکه آن شاخ از زمین دل برامد
از آن پیوسته شد شاخم ز دیدهکه پیوسته بود شاخ بریده
چو پیوسته مرا از دل برایدنیم نومید کاخر در براید
مرا گر دیر آید نوبهارمبزیر شاخ کی دارد کنارم
همه خون دلم بالا گرفتستکنار من ز دُر دریا گرفتست
بنظّاره بر من آی باریکه تا دریا ببینی از کناری
اگر خوابیم بود آن زود بگذشتکه خواب من چو خوابی بود بگذشت
دو چشم من چو دایم دُر فشانستبخون درخفت، بیداریش از انست
کنون چشمم چو اختر هست بیداراگر باور نداری بنگر ای یار
چو چشم من ز خون در هم نیایدز بی‌خوابیم هرگز کم نیاید
ز بیخوابی نمیمیرم چه سازمکه داند قدر شبهای درازم
غم هجر از دل مهجور پرسنددرازی شب از رنجور پرسند
چو شمعم جملهٔ شب سوز در پیشبسر باریم مرگ و روز در پیش
نگر تا چون درآید خواب بر منز چشم بسته چندین آب بر من
بوقت خواب هر شب بیتو اکنوندلم در گردد آخر لیک در خون
چو از خون بستر من نرم گردددو چشمم زاتش دل گرم گردد
مرا بی شک چو باشد بستری نرمدلم در گردد و چشمم شود گرم
بیا جانا که جانان منی تواگردل بردهیی جان منی تو
ز جان خویش دوری چون کنم منندارم دل صبوری چون کنم من
مرا در آتش سوزان صبوریبسی خوشتر که یک دم از تو دوری
چه کارست این، که بستر آتشینستزمانی بیتو بودن، کار اینست
نیم کافر نجویم از تو دوریکه کفرست از تو یک ساعت صبوری
چو عشقت در دلم خون درتگ آورداز آن خون چشم من چندین رگ آورد
ز خون رگ گیرد و این خون ز رگ خاستز دل صبرم ز چشمم خون بتگ خاست
دلم چون آتش آمد دیده چون ابرمیان ابروآتش چون کنم صبر
عجب دارم من بی صبر ماندهتویی ماه و منم در ابر مانده
شگفت آید مرا این مشکل مندل تو سنگ و آتش در دل من
الا ای دیده پرخون باش و پرنمکه خود خوردی و آوردی مراهم
بنادانی نظر بر مه فگندیدلم چون سایهیی بر ره فگندی
کنون خواهی که وصل ماه یابیتو موری سوی مه چون راه یابی
چو روی او بچشم تو درآمدچو ببرید از تو خون از تو برآمد
چو خود کردی سرشک از چشم میبارکنون آن خون دل را چشم میدار
چو خود کردی خطامیدانی ای چشممرا در خون چه میگردانی ای چشم
چنان دانی مرا در خون نهادنکه نتوانم قدم بیرون نهادن
مرا از خون دل بیخواب کردیمرا صد گونه گل در آب کردی
تنم سستی و بیماری ز تو یافتدلم چندین نگونساری ز تو یافت
تو کردی با دل من هرچه کردیکنون خون ریز تا در خون بگردی
دلا تا کی کنی بر خشک شینابکه سرگردان شدم از تو چو سیماب
چو رفتی از برم او را گزیدیروان خون شد ز تو کز من بریدی
ترا گر آتش هرمز نبودیمرا چندین بلا هرگز نبودی
بعشق او قدم برداشتی توچنین آسان رهی پنداشتی تو
برآوردی بهر دم دستخیزیز نامردی نشستی در گریزی
کنون چون زهر هجر او چشیدیمخنّث وار دامن درکشیدی
کنون گر یک نفس در خورد اوییبمردی صبر کن گر مرد اویی
گرت باید که یادآری در آغوشقدحها زهرناکامی بکن نوش
نمیدانم که این دریای مضطربچه دل زهره خواهی برد تا سر
چو از چشمت میان خون دری توبسی دریای خون با سربری تو
شدم چون باد خاک حور زادیکه کس گردش نمیگردد چو بادی
مرا جانا بجان آمد دل از توولیکن حل نشد یک مشکل از تو
سبک چون آسیا، گردان از انستکه هرچ او میکند بارش گرانست
بسی غصه بحلق من فرو شدکه تا کی کار من خواهد نکو شد
مرا جان سوزی و دل باز ندهیوگر کشته شوم آواز ندهی
دلم را در میان خون نهادیچو خون روی از برم بیرون نهادی
ز بس خون کز توام در دل بماندستدو پایم تا بسر در گل بماندست
منم دور از تو در صد رنج و خواریبمانده در غریبستان بزاری
نیایی در غریبستان زمانینپرسی از غریب خود نشانی
ازان چندین مرا در بند داریکه با من در وفا سوگند داری
مرا تا عشق تو در دل مقیمستکنار من پر از دُرّ یتیمست
مرا چندین گهر میخیزد از توکه چشمم بر زمین میریزد از تو
میان صد هزاران دردمندیگرفت این کار من از من بلندی
بلندی یافت تا چشمم،‌ برامداز آن اندر بلندی با سرامد
ز خون بگرفت همچون دیدگانمز تو، هم پر دلم هم پهلوانم
ز وصلت در دلم بویی نهانستکه بیتو زندگی من ازانست
ز تو آن بو اگر با من نبودیبجان تو که جان در تن نبودی
چوبی تو زندگانی دارم از توچرا خون جگر میبارم از تو
معاذاللّه نگویم از تو دلکشولی آبی زنم بی تو بر آتش
چنانم زارزومندی چنانمکه سر از پای و پای از سر ندانم
در افتاد از فراقت سوز در منفرو شد زارزویت روز بر من
مرا چون دیدهٔ روشن تویی بسز عالم آرزوی من تویی بس
چو جان گر با منستی چشم روشنجهان بر من نبودی چشم سوزن
ز خشم جان خود را خود بکینمکه تو در جانی و من جان نبینم
ز دل جستم نشانت هر زمان منکنون ازدل همی جویم نشان من
کمر بر بسته میگردم چو موریکه تا پیش تو بازآیم بزوری
چو موری گر مرا روزی بدستیطلب کردن ترا آسان ترستی
مرا پرده چو مور و گیر جانمکه تا من با تو پرم گر توانم
خطا گفتم بتو نتوان رسیدنکه موری با تو نتواند پریدن
مرا مویی بتو امید از آنستکه من با تو رسم آن در میانست
مرا بر آسمان عشق امیدنکو وجهیست روشن همچو خورشید
گر این یک ذره امیدم نماندشبم خوش باد خورشیدم نماند
چه سازم دم ببندم از همه چیزاگر صبح امیدم دم دهد نیز
ولیکن صبح جز صادق نباشددمم ندهد بدو لایق نباشد
همه امید روی تست کارمبجز امید تو رویی ندارم
بدرد هجر درجاوید بودنبسی آسان تر از نومید بودن
ندارم گر کنندم پاره پارهمن بیچاره جز امید چاره
اگر امید در جانم نبودیبجان تو که ایمانم نبودی
بامیدم چنین من نیم زندهکه هرگز کس نماند از بیم زنده
دلاگر ذرهیی امید داریکجا تو طاقت خورشید داری
بنومیدی فرو شو چند گوییچه گم کردی و آخر چند جویی
تو هستی همچو موری لنگ در چاهکجا یابی بطاوس فلک راه
زیارم مینبینم هیچ یاریچو نیکو بنگرم در هیچ کاری
نبینی گرد او گر باد گردیبسایی گر همه فولاد گردی
ترا با او نمیبینم رواییروان کن اشک خونین از جدایی
چو تو محروم نیی با خویشتن سازچو تو مفلس شدی با خویشتن باز
دلم جانا ز نومیدی فرو مردجهانی غصه هر روزی فرو برد
چو وصلت نیست ممکن هیچکس رابوصلت چون دهم دل یک نفس را
مرا شربت غم هجران تو بسمفرح درد بی درمان تو بس
منم دل در وفایت چشم بر دروفایت در دلم چون چشم بر سر
سرم گر چون قلم برّی ز تن تونیابی جز وفاداری ز من تو
چو آبی سرنهم در خنجر توبآتش گر شوم دور از بر تو
وگر در خونم آری همچو خنجرز خنجر سر برون آرم چو گوهر
از آن در خنجرت گردم نهان منکه بیتو با تو خواهم در میان من
اگر من در وفای تو بمیرمکم عهد و وفای تو نگیرم
وفای تو چو جان خویش دارمکه من بر دل وفایت بیش دارم
که گر روزی بخاک من شتابیبجز بوی وفا چیزی نیابی
وگر عمری برآید از هلاکمهمه بوی وفا آید زخاکم
دلم خون کردی و برجان سپردیچه دعوی کرد دل با سر نبردی
برفتی و کمم انگاشتی تودل از دعوی من برداشتی تو
کنون از دعوی من باز نرهیکه تا روزی دل من باز ندهی
اگر صد سال از این دعوی برآیدمگر بر جان من دنیا سرآید
بدعوی کردنت میثاق دارمهنوز از خون دل بر طاق دارم
چه گویم با تو چون می درنگیردفغان زین دل که دل میبرنگیرد
مرا گویند بدان بت نامهیی سازز اشک خون برو هنگامهیی ساز
ز چندین نامهٔ من نامهیی نیستکه از اشکم برو هنگامهیی نیست
اگر بر خاک و گر بر جامه بودممیان این چنین هنگامه بودم
چو با تو در نمیگیرد چه سازمشوم بازلف و چشمت عشقبازم
الا ای زلف چون چوگان کجاییشدم چون گوی سرگردان کجایی
بمن گر سر فرود آید چوچوگانتکنم سر همچو گوی از بهر میدانت
گر از مشک سیه چوگان کنی توسرم چون گوی سرگردان کنی تو
تو مشکی و من آهو چشم ای دوستنه هر دو بودهایم آخر ز یک پوست
نیی تو مشک، عنبر مینماییولی در بحر چشمم مینیایی
اگر آیی بدین دریا زمانیچو دریا از تو شور آرم جهانی
نیی عنبر،‌ولی زنجیر جانیکه از هر حلقهیی صد جان ستانی
تو زنجیری و من دیوانهٔ زارمرا بی بند و بی زنجیر مگذار
نیی زنجیر شستی عنبرینیکه برجانم ز صد دردر کمینی
منم چون ماهی جان تشنه غرقابدران شستم فکن تا برهم از تاب
الا ای نرگس مخمور ماندهز آب دیدهٔ من دور مانده
اگردر آب چشم من نشینیز آب چشم، چشم من نبینی
بیا تا زاب چشمم آب یابیبشبنم لؤلؤیی خوشاب یابی
نیی نرگس که بادام تری توکه جز از پرده بیرون ننگری تو
چو رخ در پرده از من درکشیدیچرا پس پردهٔ من بر دریدی
نیی بادام جادوی بلاییکه وقت جادویی مردم نمایی
ترا من دیدهام در جادویی دستتویی جادوی مردم دار پیوست
چو مردم داری ای جادوی مکّارمن آخر مردمم گوشی بمن دار
زهی رهزن که زیر طاق ابروتویی پیوسته تیرانداز جادو
چو تو در طاق داری جای آخرچو من طاقم بر من آی آخر
الا ای خط که مه را دامنی توتویی آن خط که برخون منی تو
چو برخون منی چندی گریزیبیا گر خون جانم می بریزی
مرا در خط نشان تا خود چه آیدخط اندازی مکن تا خود چه زاید
مرا درخط کشید ایام بی توکنون در خط شوم ناکام بی تو
نیی خط سبزهٔ بی آب ماندهمن از سودای تو بیخواب مانده
بآب چشم من یک روز بشتابکه بس نیکو نماید سبزه در آب
شدم خاکی اگر تو سبزه داریچرا از خاک سر می بر نیاری
برآی از خاک تا از خون برآیمولکین بی تو هرگز چون برآیم
نیی سبزه که تو طوطی مثالیبسر سبزی گشاده پرّ و بالی
چو هستی طوطی دلجوی آخربیا و یک سخن بر گوی آخر
الا ای پستهٔ خونخواره آخردلم کردی چو پسته پاره آخر
اگرچه تنگ توپر شکّر آیدولی گر شور باشی خوشتر آید
بیا ای پسته پیش من زمانیکه تا شور آورم پیشت جهانی
نیی پسته ولی هستی شکر توچرا زین تنگدل کردی گذر تو
الا ای شکر افتاده در تنگجگر خوردی مرازانی جگررنگ
تو شکّر من نی خشکم نظر کنبیا و دست با من در کمر کن
گر این نی را ببینی زیر خون توازاین نی چون شکر جوشی فزون تو
بشیرینی ز شمع خود بریدیوزان برّیدگی خونم چکیدی
نیی تو انگبین، لعل مذابیکه در یک حال هم آتش هم آبی
کسی کو آب و آتش با هم آمیختچراپس با من مسکین کم آمیخت
بیا گر تنگ میجویی دلی هستدگر با من بگو گر مشکلی هست
چو میدانی کزین دل تنگ داریچرا پس از دل من ننگ داری
نیی تنگ شکر آب حیاتیز خطّ سبز سرسبز نباتی
مرا هر ساعتی صد مرگ، هجراندرآب زندگانی کرده پنهان
اگر یک قطره آب زندگانیبحلق جان این بیدل چکانی
مرا جانی که آن جان نیست مزدموگرنه دور از روی تو مردم
دلم پر آتش و چشمم پر آبستاگر با من درآمیزی صوابست
الا ای لؤلؤ پیوسته در درجبشکل سی ستاره در یکی برج
تو مروارید و مرجان سپیدیز تو چشمم سپید از ناامیدی
چو مرجانی تو از دریا براییچه گر از راه چشم ما برایی
چو دیدار ترا در چشم آرمچو مردم آشنا در چشم دارم
نیی مرجان که هستی تو ستارهبتو دریا توان کردن گذاره
چو در دریا ستاره مینبینمدرین دریای چنین گمراه ازینم
ستاره نیستی درّ یتیمیخوشاب و مستوی و مستقیمی
کیم من در غریبستان اسیریچو تو درّ یتیم و بی نظیری
بیا تا هر دو با هم راز گوییمغم دیرینهٔ خود باز گوییم
الا ای گوی سیمین مدوّرز چوگان خطت گشته معنبر
چو بر ماهی تو در تو چاه چونستعجب تر آنکه چاهی سرنگونست
چو تو همچون منی در سرنگونیمنم در چاه، تو بر ماه چونی
اگرچون گوی آری سوی من رایچو چوگانت دهم صد بوسه بر پای
چو گویی تو که من بیتو بزاریبماندم در خم چوگان خواری
تو هستی گوی میدان نکوییجهان پر گفت و گوی تست گویی
نیی تو گوی، هستی سیب سیمینندیدم چون تو الحق سیب شیرین
اگر نه تن نه دل نه زور دارمبسی زان سیب شیرین شور دارم
ترا بر سیب سیمینست خالیمرا از خال تو شوریده حالی
مگر آمد بدان سیب تو آسیببرون افتاد ناگه دانه سیب
سلام من بدان ماه دلارایکه بر من شد چنین مهتاب پیمای
سلام من بر آن زلف مشوّشکه دارد پای همچون گل در آتش
سلام من بدان جزع جگرسوزکه دارد در کمان تیر جگر دوز
سلام من بران یاقوت خندانکه اوست الحق حریفی آب دندان
سلم من بدان یک پستهٔ تنگکه خط بر لعل دارد فستقی رنگ
سلام من بدان سی درّ خوشابکه گه گه پسته میریزد بعنّاب
سلام من بدان سیب دل افروزکزورخ چون تهی دارم درین سوز
سلام من بدان خطّ گهرپوشکه از جانش توان شد حلقه در گوش
سلام من بران خورشید شاهیکه بر ماه افگند زلف سیاهی
سلام من بدان کس تا قیامتکزو هرگز ندیدستم سلامت
ازان دردی که پرخون کرد جانمیکی از صد نیاید بر زبانم
بهر دردی که از تو یادم آیدچو چنگ از هر رگی فریادم آید
چو بی رویت قلم برداشتم منهمه نامه بخون بنگاشتم من
اگر تو نامه خون آلود بینییقین دانم کز آتش دود بینی
هر آن خونی که چشم از پرده راندز آه سرد من افسرده ماند
بس از تفت دلم بگداختی بازقلم کار نبشتن ساختی باز
چگویم بیش ازین ای همدم منکه نتوان گفت در نامه غم من
چه گر چندانکه پیوندم بهم درهمی دور از تو ماندم من بغم در
بجای هر غمم صد شادیت بادز اندوه جهان آزادیت باد
برین مسکین خدایت مهربان کنبرای حق تو این آمین ز جان کن