گنج

بخش ۱۲ - سبب نظم كتاب

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۲ بیت
الا ای کارفرمای معانیبگستر سایهٔ صاحب قرانی
چو داری عالم تحقیق در راهز عالم آفرین توفیق در خواه
چو تودر وقت خود همتا نداریهنر داری چرا پیدا نیاری
چو در باب سخن صاحبقرانیچرا ای خوش زبان خامش زبانی
چنان خوشگوی شو کز هر زبانیبرآید بانگ احسنت از جهانی
خموشی را بگویایی قضا کنزبان بگشای و خاموشی رها کن
چنان نوع سخن را جلوه گر باشکه نطقت طوطیی خواند شکرپاش
چو دُرّ و گوهر منثور داریچرا از سلک نظمش دور داری
همه آن خواهمت کاسرار گویینه کم گویی و نه بسیار گویی
ز بحر قلزم پر دُرّ خاطربغواصی برون آری جواهر
توان کردن بهر بیتی صنیعتولی از وی بگیرد هر طبیعت
صنیعت را برای خویشتن گویحکایت را برای انجمن گوی
سخن قوت دل هر خرده دانستولی صنعت سخن را جان جانست
کنون هم جان جان هم قوت دل بهحکایت با صنیعت معتدل به
کراماندست نسّاخ جهان راکه بنویسد بزر این داستان را
بزرگانی که بر گردون رسیدندبزر بر لوح گردون مینویسند
بعهد من اگر نوگر کهن هستسخن دزدان این شیرین سخن هست
ندارد کس سخن هرگز درین دستبحق حق که بنگر تا چنین هست
فرو دیدن باسرار کهن منکشیدم روغن از مغز سخن من
کتاب افسانه گفتن را چه خوانیچنان خوان کانچه میخوانی بدانی
چو این سحر حلالست ای یگانهحرامت باد اگر خوانی فسانه
هر آن عاشق که پر عشقست جانشبود معشوق نغز این داستانش
هر آن شاعر که بی بهر اوفتادستچو این برخواند او را اوستادست
هران عارف که دارد همدمی دوربرون گیرد از اینجا عالمی نور
پس از من دوستان را بوستانستکه الحق داستانی دلستانست
بنام خسرو روی زمین رانهادم نام خسرونامه این را
خداوندا زهر در دُرّ بسیاربسی سُفتم نگهدارش ز اغیار
بدُرج دل رسان دُرّ شب افروزبچشم عقل روشن دار چون روز
ز چشم کور چشمان دور دارشبچشم اهل بینش نور دارش
چنان این حرفها را دار همپشتکه کس ننهد برین یک حرف انگشت
نهفته دارش از مشتی فسونگردرون هردلش از بد برون بر
شبی خوشتر زنوروز بهاریخوشی میتافت مهتابی بزاری
دران شب مشتری از قوس میتافتجهان از نور چون فردوس میتافت
بدست زهره جام می سراسرستاده مشتری را در برابر
کواکب را نظرهای دلفروزخواطر را بحکمت مشکل آموز
نشسته بودم و شمعی نهادهجماعت سوی من سمعی گشاده
دماغم مغز پالودن گرفتهخیال عشق پیمودن گرفته
زهر نوعی سخن گفتیم بسیارزهر علمی بسی راندیم اسرار
بآخر چون باشعار اوفتادیمز کار رفته در کار اوفتادیم
رفیقی داشتم عالی ستارهدلی چون آفتاب وشعر باره
ز شعر من چو بیتی گوش کردیز مهرم خویش را بیهوش کردی
چو کردی بار دیگر آن تفکّرچو صوفی رقص کردی از تحیر
ز شعرم یادداشت از طبع داعیهمه مختار نامه از رباعی
ز گفت من که طبع آب زرداشتفزون از صد قصیده هم ز برداشت
غزل قرب هزارو قطعه هم نیزز هر نوعی مفصّل بیش و کم نیز
جواهرنامهٔ من بر زبان داشتز شرح القلب من جان بر میان داشت
چو ازدیوان من بیتی بخواندیچگویم من که چون واله بماندی
بمن گفتی که ای هر نکته جانینداری هیچ تحسین را زیانی
بدان دریا که دُرّش جان پاکستاگر تحسین رود ورنی چه باکست
چنین دریا ز دُر پیوسته پُربادنثار هر دُری صد دانه دُر باد
درین شب این رفیقم بود در برچو شمع از آتش دل دود بر سر
بمن گفت ای بمعنی عالم افروزچنین مشغول طب گشتی شب و روز
طب از بهر تن هر ناتوانستولیکن شعر وحکمت قوت جانست
سه سالست این زمان تالب ببستیبزهد خشک در کنجی نشستی
اگرچه طب بقانونست امّااشاراتست در شعر و معمّا
چو پر کردی ز هر چیزی جهان راهم امشب ابتدا کن داستان را
که من از بدر اهوازی هم امروزبدست آوردهام نثری دلفروز
بغایت داستانی دلپسندستز هر نوعی سخنهای بلندست
چو بیشک بی نظیری در سخن توسخن گویی خویش اظهار کن تو
ببین خورشید را در چار پردهفروغ خویشتن اظهار کرده
کسی را چون بود خطّی روانهروانه به که باشد جاودانه
چو صاحب سرّی این اسرار را باشمگردان ناامیدم کار را باش
بسی پیشینیان افسانه گفتندچو تو گفتند نه حقّا نگفتند
که از گفتن صفای سینه باشدچو دقیانوسی و دیرینه باشد
هران شعری که عمر نوح داردچو عیسی کی همه تن روح دارد
خوشی در سلک کش دُر سخن رابمعنی نو کن این جان کهن را
چه گر از قصّه گفتن عار داریولیکن عالمی اسرار داری
تو منگر قصّه، اسرار سخن بینسخن گفتارو گفتار سخن بین
بغایت حق تعالی خوب گویدحدیث یوسف و یعقوب گوید
که مخلوقی ز مخلوقی چنین شدیکی عاشق ز معشوقی چنین شد
حدیث هر دو تن گر بیش خوانیازان حق گفت تا برخویش خوانی
تو نیز این را فسون ساز و بهانهتوان دانست افسون از فسانه
سخن گفتن چو بر جایی توان گفتبلاشک بایدت این داستان گفت
جهانی راز داری در میان آرهمه در لفظ کوش و در بیان آر
که گر یک بیت بنشیند بجاییهمه کارت براید از دعایی
چو من زان دوست پاسخ این شنیدمشدم شوریده چون شیرین شنیدم
چو بر من الحق او حق داشت بسیارپذیرفتم سخن زان مرد هشیار
قلم را سر برون دادم ز پنجهبماندم همچو کاغذ در شکنجه
چه میگویم که هر بیتی که گفتمچو گل از شادی او برشکفتم
نهادم سر بکاغذ بر شب و روزقلم راندم بدرُهای شب افروز
حکایت گفتم و دوشیزه گفتممعانی گفتم و پاکیزه گفتم
قرین نور پاک آن پاک راییکه این گوینده راگوید دعایی