گنج

بخش ۱ - بسم اللّه الرحمن الرحیم

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۱۹ بیت
بنام آنکه گنج جسم و جان ساختطلسم گنج جان هردو جهان ساخت
جهانداری که پیدا و نهانستنهان در جسم و پیدا در جهانست
چو ظاهر شد ظهور او جهان بودچو باطن شد بطونش نور جان بود
زپنهانیش در باطن چو جان ساختز پیداییش در ظاهر جهان ساخت
چه ظاهر آنکه از باطن ظهورستچه باطن آنکه ظاهر تر ز نورست
زمین را جفت طاق آسمان ساختخداوندی که جان داد و جهان ساخت
تن تاریک نور جان ازو یافتخرد نوباوهٔ ایمان ازو یافت
چو کاف طاق و نون را جفت هم کردبسی فرزند موجود از عدم کرد
ز کفکی مادر ازدودی پدر ساختز هر دو هر زمان نسلی دگر ساخت
چو طفلی ساخت شش روز این جهان راچو مهدی، داد جنبش آسمان را
سر چرخ فلک در چنبر آوردبصد دستش فرو برد و برآورد
شب تاریک را آبستنی دادز ابطانش فلک را روشنی داد
شبانگه چون طلسم شب عیان کردبوقت صبحدم گنجی روان کرد
چو صادق کرد صبح گوهری رابرو افشاند زرّ جعفری را
چو آتش گرم در راهش قدم زدفرو کرد آب رویش تا علم زد
چو باد از مهر او ره زود برداشتگرش از خاک گردی بود برداشت
چو آب از سوز شوقش چاشنی بردبیک آتش ازو تر دامنی برد
اگرچه خاک آمد خاکسارشز ره برداشت از بادی غبارش
چه گویم گر زمین گر آسمانستیکی لب خشک ودیگر تشنه جانست
همه در راه او سرگشتگانندبدو تشنه بدو آغشتگانند
کفی خاک از در او آدم آمدغباری از ره او عالم آمد
خداوند جهان و نور جان اوستپدید آرندهٔ هر دوجهان اوست
جهان یک قطره از دریای جودشولی جان غرقهٔ نور وجودش
بیک حرف از دو حرف ایجاد کردهبشش روز این سپهر هفت پرده
فلک گسترده و انجم نمودهدو گیتی در وجودش گم نموده
نه بی او جایز آن را خود فنائینه بی او هیچ ممکن را بقائی
نه هرگز جنبشش بود ونه آرامنه آمد شد نه آغاز و نه انجام
خداوند اوست از مه تا بماهیزهی ملک و کمال و پادشاهی
بدانک او در حقیقت پادشاهستکه مراین را که گفتم دو گواهست
گواهی میدهد بر هستی پاکبلندی سپهر و پستی خاک
همه جای اوست و او از جای خالیتعالی اللّه زهی نور معالی
چو او را نیست جایی در سر و پایتوانی یافت او را در همه جای
جهان کز اوّل و کز آخر آمدوگر باطن شد و گر ظاهر آمد
در اصل کار چون هر دو جهان اوستچه گردی گرد شبهت اصل آن اوست
چه میپرسی چه باطن یا چه ظاهرچه میگویی چه اوّل یا چه آخر
چو ذاتش باطن و ظاهر نداردصفاتش اوّل و آخر ندارد
مکان را باطن و ظاهر نمایدزمان را اوّل و آخر نماید
عدد گردر حقیقت از احد خاستولی آنجا نیامد جز احد راست
یقین دان این چه رفت و بی شکی دانهزار و یک چوصد کم یک یکی دان
وجودی بی نهایت سایه انداختنزول سایه چندین مایه انداخت
وجود سایه چون در یافت آن خواستکه خود را بی نهایت آورد راست
چو طاوس فلک را زرفشان کردهزاران دانهٔ زرّین عیان کرد
لباس خور چو از کافور پوشیدز عنبر در شب دیجور پوشید
زروز و شب دو خادم بر در اوستکه آن کافور و این یک عنبر اوست
چو مصر جامع عالم عیان کردز چرخ نیلگون نیلی روان کرد
ز آبی در زمستان نقره انگیختز بادی در خزان زر بر زمین ریخت
سر هر مه مه نو را جوان کردبطفلی پشت او همچون کمان کرد
زره پوشید در آب از نسیمیبماهی داد جوشن همچو سیمی
چو قهرش از شفق خونی عجب کردهمه در گردن زنگی شب کرد
چو زنگی بی گنه برگشت خندانزانجم بین سفیدش کرد دندان
ز نوح پاک کنعانی برآوردخلیلی ازگلستانی برآورد
برآورد از قدمگاهی زلالیکه شد خشک آن ز گرما هم به سالی
ز راه آستین آبستنی دادز روح محض طفلی بی منی داد
ز مریم بی پدر عیسی برآوردز شاخ خشک خرمایی ترآورد
چو شاه صبح را زرّین سپر دادبملک نیمروزش چتر زر داد
چو بالا یافت ملک نیمروزشعلم میزد رخ عالم فروزش
همو را در زوال چرخ انداختوزو اندر ترازو چشمهیی ساخت
که هان ای چشمهٔ خشک روانهچو چشمه در ترازو زن زبانه
که تا بنمایی اینجا زور بازوبهای خود ببینی در ترازو
بساط آسمان تا هفتمینشکند طی چون سجلّی از زمینش
کند چون پشم کوه آهنین راچنان کاندر بدل فرش زمین را
زمین را او بدل در حال سازدکه از اوتاد کوه ابدال سازد
چو آتش هفت دریا را تب آردزمین را لرزه داء الثَعلَب آرد
دهد یرقان اسود ماه و خور راچو تنگی نفس صبح و سحر را
چو هر شب در شبه گوهر نشاندنگین روز را در زر نشاند
گشاید نرگس از پیهی سیه پوشز عصفوری برآرد لالهٔ گوش
گه از آتش گلستانی برآردگه ازدریا بیابانی برآرد
ز سنگ خاره اشتر او نمایدز آبی دانهٔ دُرّ او نماید
چو گل را مهد از زنگار سازدبگردش دور باش از خار سازد
چو لاله می درآرد سر براهشز اطلس بر کمر دوزد کلاهش
چو سر بنهد بنفشه در جوانیشدهد خرقه بپیری جاودانیش
چو سوسن ده زبان شد یاد کردشغلام خویش خواند آزاد کردش
چو نرگس زار تن در مرگ دادشهم از سیم و هم از زر برگ دادش
چو آمد یاسمین هندوی راهشبشادی نیک میدارد نگاهش
چو اصلش بی نهایت بود او نیزوجود بی نهایت خواست یک چیز
ولی بر بی نهایت هیچ نرسدازین نقصان بدو جز پیچ نرسد
ز پیچیدن نبودش هیچ چارهشد القصه ز نقصان پاره پاره
چو هر پاره بهر سویی برون شدچنین گشت و چنان و چند و چون شد
اگر هستی تو اهل پردهٔ رازبگویم اوّل وآخر بتو باز
وجودی در زوال حدّ و غایتفرو شد در وجود بی نهاست
چو بود او روز اوّل در فروغشدر آخر سوی او آمد رجوعش
درآمد پشهیی از لاف سرمستخوشی بر فرق کوه قاف بنشست
چو او برخاست زانجا با عدم شدچه افزود اندران کوه و چه کم شد
ازانجا کاین همه آمد بصد باربدانجا باز گرددآخر کار
همه اینجا برنگ پوست آیدولی آنجا برنگ دوست آید
کلام اللّه اینجا صد هزارستولی آنجا بیک رو آشکارست
همه اینجا برنگ خویش باشدولی آنجا هزاران بیش باشد
همه آنجایگه یکسان نمایدکه هرچ آنجایگه شد آن نماید
اگر جمله یکی ور صد هزارستبجز او نیست این خود آشکارست
اگر گویی عدد پس چیست آخرشد و آمد برای کیست آخر
جواب تو بسست این نکته پیوستکه کوران پیل میسودند در دست
یکی خرطوم او سود و یکی پایهمه یک چیز را سودند و یکجای
چو وصفش کرد هر یک مختلف بودولی در اصل ذاتی متّصف بود
اگر خواهی جوابی و دلیلیجهانی جمله پرکورند و پیلی
اگر یک چیز گوناگون نمایدعجب نبود چو بوقلمون نماید
عدد گر مینماید تو یقین دانکه توحیدست در عین الیقین آن
تو هم یک چیزی و هم صد هزاریدلیل از خویش روشنتر نداری
عدد گر غیر خودبینی روانیستولی چون عین خود بینی خطا نیست
هزاران قطره چون در چشمم آیداگردریا نبینم خشمم‌ آید
ز باران قطره گر پیدا نمایدچو در دریا رود دریا نماید
وگر تو آتش وگر برف بینیهمه قرآنست گر صد حرف بینی
اگر بر هر فلک صد گونه شمعندبرنگ آفتاب آن جمله جمعند
مراتب کان در ارواحست جاویدچو صد شمعست پیش قرص خورشید
اگر روحی بود معیوب ماندهبماند همچنان محجوب مانده
هزاران خانه در شهدست امّایقین دان کان طلسمست و معمّا
همی آن خانها هرگه که حل گشتعدد شد ناپدید و یک عسل گشت
هزاران نقش بر یک نحل بستندولی جز آن همه درهم شکستند
اگر سنگی نیی نقش آر در سنگببین آن نقشها یک رو و یک رنگ
همه چیزی چو یکرنگست اینجااگر جمع آوری سنگست اینجا
دران وحدت دو عالم را شکی نیستکه موجود حقیقی جز یکی نیست
خداست و خلق جز نور خدا نیستولی زو نور او هرگز جدانیست
حقست ونور حق چیزی دگر نیستبباید گفت حق جز حق دگر کیست
اگر آن نور را صورت هزارستولی در پرده یک صورت نگارست
اگر باشد در عالم ور نباشدهمه او باشد و دیگر نباشد
نبود این هر دو عالم بود او کردنه خود رازان زیان نه سود او کرد
چنان کو بود اگرچه صد جهانستکنون با آن و این او همچنانست
در اوّل تن سرشت و جانت او دادخرد بخشیدت و ایمانت او داد
در آخر جان و تن از هم جدا کردترا در خاک ره چون توتیا کرد
چو مرگ آمد ترا بنمود باتوندانستی که آن او بود یا تو
که گر او باتو چندینی نبودیترا جان و دل و دینی نبودی
چو تو بی او نیی تو کیستی اوستهمه اوست ای تو در معنی همه پوست
چو زو داری تو دایم جان و تن راچه خواهی کرد با او خویشتن را
چو تو باقی بدویی این بیندیشبدو باید که مینازی نه بر خویش
تو میگویی که خوش باشم من اینجاچگونه خوش بود با دشمن اینجا
ترا دشمن تویی از خودحذر کناگر خاکیست در کان تو زر کن
چو تو کم میتوانی گشت جاویددر آن نوری که عکس اوست خورشید
چو آخر زر تواند شد همه خاکنماند خاک و نبود مرد غمناک
چو داری آفتابی سایه بگذارچو شیر مادر آید دایه بگذار
بقدر ذرّهیی گر در حسابیز خورشید الهی در حجابی
بیک ذرّه ندارد هیچ تابیکسی از دست تو جز آفتابی
کسی کو در غلط ماندست از آنستکه در بحر شک و تیه گمانست
ولیکن هر که دارد کعبه درگاهنگردد در میان کعبه گمراه
کسی کو در میان کعبه درگشاد استهمه سویی برو کعبه گشادست
ز نور معرفت تحقیق مابسوزو راه هدی توفیق ما بس
بلی قومی که گم گشتند ازان ذاتفقالوا ربّنا ربّ السّموات
ولی قومی که در ره خیره گشتندبدو چشم جهان بین تیره گشتند
کسی خورشید اگر بسیار بیندشود خیره کجا اغیار بیند
ولی چون آفتاب آید پدیدارنماند سایه را در دیده مقدار
که داند کان چه خورشیدست روشنکه بر هر ذرّهیی تابد معین
اگر بر ذرّه‌ایی تابد زمانیفرو گیرد چو خورشیدی جهانی
روا باشد انااللّه از درختیچرا نبود روا از نیک بختی
کسی کو محو آن خورشید گرددفنایی در بقا جاوید گردد
اگر خواهی که یابی آن گهر بازچو پروانه وجود خویش در باز
اگر قومیپی این راه بردندچو گم گشتند پی آنگاه بردند
ترا بی خویش به با دوست بودنکه بیخود بودنت با اوست بودن
اگر با او توانی بود یکدمبحق او که بهتر از دو عالم
چو مردان خوی کن با او که پیوستنخواهی بود بی او تا که او هست
چو باید بود با او جاودانتنباید بود بی او یک زمانت
برنگ او شوومندیش از خویشکزو اندیشی آخر به که از خویش
چو قطره هیچ نندیشد ز خود بازیقین میدان که دریا شد ز اعزاز
چنین آمد ز حق کانانکه هستندچو جان در راه او بازند رستند
چگونه نقد جان بازیم با اوکه از خود مینپردازیم با او
چگویم چون نمیدانم اگر هیچکه اویست و همویست و دگر هیچ
چرا گویم که چون او هست کس نیستچو او هست وجز او نیست اینت بس نیست
نمیآید احد در دیدهٔ تواحد آمد عدد در دیدهٔ تو
چو تو بر قدر دید خویش بینییکی را صد هزاران بیش بینی
که دارد آگهی تا این چه کارستتعدّد هست و بیرون از شمارست
درین ره جان پاکان چون گرفتستکه راهی مشکل و کاری شگفتست
همه عالم تهی پر بر هم آمیختتعجّب با تحیر در هم آمیخت
بسی اصحاب دل اندیشه کردندبآخر عجز و حیرت پیشه کردند
چو تو هستی خدایا ما که باشیمکمیم از قطره در دریا که باشیم
تویی جمله ترا از جمله بس تونداری دوستی با هیچکس تو
از آن باکس نداری دوستداریکه تو هم صنع خود را دوست داری
چو صنع تست اگر جز تو کسی هستاثر نیست از کسی گرچه بسی هست
چو استحقاق هستی نیست در کسترا قیومی و هستی ترا بس
کمال ذات تو دانستن آسانستولی از جانب ماجمله نقصانست
تویی جمله ولی ما می ندانیمز پنهانیت پیدا می ندانیم
جهان پر آفتابست و ستم نیستاگر خفّاش نابیناست غم نیست
اگر خفّاش را چشمی نباشدازو خورشید را خشمی نباشد
کسی کوداندت بیرون پردهستکه هر کو در درون شد محو کردهست
خیال معرفت در ما از آنستکه آن دریا ازین قطره نهانست
چو دریا قطره را عین الیقین شدنبودش تاب تا زیر زمین شد
شناسای تو بیرون از تو کس نیستچو عقل و جان تو میدانی تو بس نیست
تویی دانای آن الّا تویی توچه داند عقل و جان الّا تویی تو
چو تو هستی یکی وین یک تمامستبرون زین یک یکی دیگر کدامست
اگر احول احد را در عدد نیستغلط در دیدهٔ اوست از احد نیست
اگر قبطی زلالی خورد و خون شدولیکن عقل میداند که چون شد
ز بوقلمون عالم در غروریسرابی آب میبینی که دوری
چو دوری عالم پرپیچ بینیکه گر نزدیک گردی هیچ بینی
خداوندا بسی اسرار گفتمچگویم نیز چون بسیار گفتم
الهی سخت میترسم بغایتکه در پیشست راهی بینهایت
ز تاریکی در آوردی تو ما رابتاریکی فرو بردی تو ما را
بخوبی صورتی پرداختی توبخواری سوی خاک انداختی تو
قبای فهم این بر قد ما نیستکسی را زهرهٔ چون و چرا نیست
تو میدانی که عقلم دور بینستسر مویی نمیبینم یقینست
سر مویی مرا معلوم گردانکه در دست توام چون موم گردان
اگر من دوزخیام گر بهشتیتو میدانی تو تا چونم سرشتی
مرا چون در عدم میدیدهیی توکه مال ونفس من بخریدهیی تو
ز من عیبی که میبینی رضا دهچو بخریدی مکن عیبم بهاده
مزن زخمم که غفّا را لذنوبیمکن عیبم چو ستّار العیوبی
چو بهر کردن آزاد یا ربفریضه کردهیی مال مُکاتب
بسرّ سینهٔ آزاد مردانکه کلّی گردنم آزاد گردان
خداوندا بسی تقصیر کردمشبه در معصیت چون شیر کردم
که هر کازادی گردن نداردقبول بندگی کردن ندارد
ندارم هیچ جز بیچارگی منز کار افتادهام یکبارگی من
مرا گر دست گیری جای آن هستوگر دستم نگیری رفتم ازدست
چو هستی ناگزیر ای دستگیرممزن دستم که ازتو ناگزیرم
بسی گرچه گناه خویش دانمولکین رحمتت زان بیش دانم
خداوندا دل و دینم نگهدارتو دادی آنم راینم نگهدار
در آن ساعت که ما و من نماندچراغ عمر را روغن نماند
از آن زیتونهٔ وادی ایمنکه نه شرقی و نه غربیست روغن
چراغ جان بدان روغن برافروزچو من مردم مرا بی من برافروز
چو جانم بر لب آید میتوانیمرا آن دم ندایی بشنوانی
که تا من زان ندا در استقامتشوم در خواب تا روز قیامت
کفی خاکم چو خاکم تیره داریمگردان زیر خاکم خاکساری
چو دربندد دری از خاک و خشتمدری بگشای در گور از بهشتم
چو پیش آری صراط بیسر و پایمرا پیری ده و طفلی براندای
اگرچه بر عمل خواهی جزادادتوانی داد بی علّت عطا داد
عمل کان از من آید چون من آیدکه از لاف و منی آبستن آید
چو فضلت هست بی علّت الهیبجرم علّتی از من چه خواهی
ولی فضل تو چون بیعلّت افتادبهر که افتاد صاحب دولت افتاد
نبوّت بی عمل چون میتوان دادتوانی بیعمل خط امان داد
چنانم رایگان کردی پدیداربفضلت رایگانم شو خریدار
برون بر از دو کونم ای نکوکاردرون مقعد صدقم فرود‌ آر
بجز تو درجهان کس را ندانمبجز تو جاودان کس را نخوانم
ترا خوانم گرم خوانی وگرنهترا دانم گرم دانی وگرنه
بسی نم ریخت این چشمم تو دانیبیک شبنم گرم بخشی توانی
اگر گویم بسی وگر نگویمچو میدانی همه دیگر چگویم
هم از خود سیرم و هم از دو عالمترا میبایدم و اللّه اعلم