گنج

بخش ۱۸ - در حکایت مجنون و اسرار او فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۶ بیت
یکی پرسید از مجنون یکی روزکه ای اندر بلای عشق پیروز
وصال دوست داری بی بهانهچرا مجنون شدی اینت بهانه
چو لیلی در زمانت رخ نمایددم از آئینه‌ات کلّی رباید
ترا لیلی چو دیدارست حاصلچرا هر لحظه میگردی تو عاقل
ترا لیلی حقیقت دوست داردنظر هر لحظه سوی تو گمارد
چو نزد تو کند هر لحظه لیلیهمی آهنگ دارد با تو میلی
ترا لیلی حقیقت دوستدارستولی جان و دلت ناپایدارست
چو لیلی را ببینی شادمان باشدمی با او حقیقت رایگان باش
چو لیلی دیده‌ای مجنون چرائیفتاده اندر این غم چون چرائی
چو لیلی دیده‌ای و گشته مجنونمشو هر لحظه‌ای در خود دگرگون
چو روی دوست دیدی گرد واصلچو مقصودست بیشک جمله حاصل
وصالت هست اینجا دیدن یارحجاب بیخودی از پیش بردار
جوابش داد آن مجنون پرغمکه لیلی را همی بینم دمادم
جمالم مینماید دمبدم دوستمرا این صبر اینجا دیدن اوست
دمی پیدا همی آید چو از دورمرا گرداند اندر عشق مهجور
جمالم مینماید در دل و جانولی دیگر شود از چشم پنهان
چو بینم روی او هشیار گردمز جسم و جان خود بیزار گردم
چو بینم روی او باشم بگردونحقیقت من از او هر لحظه مجنون
دمی بیدار باشم در رخ یارحقیقت گوش دارم پاسخ یار
بگوید با من و من گوش دارماگرچه عقل هم مدهوش دارم
بگوید راز خود با من چنان دوستکه پندارم که مجنون صورت اوست
چنان با من شود لیلی یگانهکه من مجنون نبینم در میانه
چنان با من شود همداستان اوکه پندارم که خود جسمست و جان او
شود با من یکی در خلوت رازکه من مجنون نبینم آن زمان باز
همه لیلی شود دیدار مجنونحقیقت نقطه و پرگار مجنون
همه لیلی شود مجنون نمانددرونم در یکی بیرون نماند
همه لیلی شوم آن لحظه در دوستبرون آیم بیکباره من از پوست
همه لیلی شوم در جزو و در کلمرا گوید که هان! مجنونِ من، قُل:
منم لیلی و مجنون باز ماندهبه من اینجایگه این راز مانده
منم لیلی و مجنون گشته فانینموده مر ورا راز نهانی
منم لیلی منم مجنون در اسراربشد لیلی و مجنون ناپدیدار
دلا لیلی صفت مجنون نظر کناز این معنی نهادت را خبر کن
همه ذرّات تو مجنون صفاتندفتاده در پی لیلیّ ذاتند
همه مجنون شده ذرّات اینجاکنند از عشق لیلی جمله غوغا
چو لیلی با همه اندر میانستابا عشّاق در شرح و بیانست
چو لیلی مینماید خویش مجنوننیارم گفت این سرّ تا بود چون
ولیکن عشق میگوید که هان گویوصال لیلی از شرح و بیان گوی
چو لیلی با همه بنموده پاسخحقیقت مینماید با همه رخ
رخ لیلی مگر منصور دیداستکه با او گفت اناالحق زو شنیدست
یقین منصور لیلی بود و مجنونشد از عشق وصال خود دگرگون
چنانش عشق اندر پرده افتادکه ناگاهش بکل پرده برافتاد
نظر میکرد لیلی در میان دیدحقیقت خویش در شور وفغان دید
نبد منصور بُد دیدار لیلیکه با او داشت اندر عشق میلی
حقیقت راز پیش انداخته بازنموده مر ورا انجام و آغاز
چو منصور از حقیقت بود دلدارنمودِ خویش را میدید بردار
کجا لیلی کجا مجنون چه منصورحقیقت گشت اندر جمله مشهور
رها کن لیلی و مجنون تو بنگربجز منصور کل در خود تو منگر
حقیقت ذات منصورست جانتبپیوسته یقین با جان جانت
انالحق میزند در صورت توخطابی میکند مر صورت تو
اناالحق میزند گر گشته بیخودز من فارغ شده در نیک و در بد
ز من فارغ شدی من با توام هانمنم جان و منم جانان یقین دان
ز من فارغ مباش و بود بنگرمنم اینجا زیان و سود بنگر
ندیدی مر مرا ماندی تو فارغمگر در گور خواهی گشت بالغ
هر آنکو رویِ خود اینجا نبیندیقین میدان که هم فردا نبیند
هر آنکو رویش اینجا دید جان شدهمه جسمش پس آنگه جان جان شد
ترا جانانست اینجا او یقینیفتاده کافری در عین کینی
چنان کین و حسد در تست موجودکه همچون آتشی و میرود دود
چنان کین و حسد با تست دائمکه غرّانی تو چون گرگ و بهائم
چنان کین و حسد پیوسته با توکه دل یکباره جان بگسسته با تو
تو در این کبر ماندستی چو نمرودزیان خویش میدانی یقین سود
تو در کبر و حسد ماندی چو فرعوننه یک ذاتی که هستی لَوْن بر لَوْن
تو در کبر و حسد هستی چو شیطانکه ذرّات جهان کردی پریشان
در این کبر و منی ناگه بمیریکه بیشک در کف ایشان اسیری
در این کبر و منی بیشک بمانیره از گم کردگی جائی ندانی
حسد قوّت گرفتست اندر این دلاز آن افتاده‌ای در خون و در گل
چو مردان در درون خود صفا دهز جان صلوات را بر مصطفا ده
از او غافل مشو و ز کبر بگذرحسد را هیچ در اینجا تو منگر
مشو غافل که دنیا نابکار استتو پا بفشرده او ناپایدارست
مشو غافل که دنیا خوان رنجستبه نزد عاقلان خوان سپنجست
مشو غافل که دنیا هیچ آمدچو فرموکی سراپا پیچ آمد
مشو غافل که مرگ اندر کمینستبآخر جایگه زیر زمین است
مشو غافل دمی بیدار خود باشهمیشه در پی اسرار خود باش
مشو غافل که غفلت دشمن تستفتاده بیشکی اندر تن تست
مشو غافل که دنیا رخ نمودستز پنداری زیانت جمله سودست
مشو غافل اجل را یاد میداراگر مرد رهی میباش بیدار
مشو غافل وصال دوست دریابدر آخر سوی جانان زود بشتاب
مشو غافل که وصل دوست اینجاستحقیقت مغز نیز و پوست اینجاست
مشو غافل دم از مردان دین زندم خود از نمود اوّلین زن
مشو غافل اگر تو مرد راهیگدائی کرده‌ای اکنون تو شاهی
مشو غافل که کردم یادگاریچه سود آخر چو اینجا نیست باری
که من با او حقیقت وصل گویمنمود عشق من از اصل جویم
تو غافل مانده‌ای از سرّ بیچوننمیدانی که آخر خود بود چون
تو اینجا اصل یاری در حقیقتحقیقت اصل و نوعی در شریعت
دم از عین حقیقت زن که ذاتینموده روی از فعل صفاتی
تو اصل جوهر ذاتی که بودیولیک اینجایگه جسمی نمودی
نمودت از چه بُد دانی که چون بودنمودت از نمود کاف و نون بود