بخش ۸۸ - در جواب دادن اکّافی قدّس سره هاتف غیب و اسرارهای نهانی یافتن فرماید
یکی هاتف مر او را داد آوازکه اکّافی نکو گفتی ز آغاز
کریمیم و رحیم و بردباریمکجا مر بندگان ضایع گذاریم
چو ما داریم حکم لایزالیهر آنچه اندیشه میدارند حالی
بدانیم آن همه از پیش اینجاکه هستیم بیشکی دانا و بینا
نظر داریم ما در جان جملهکه مائیم این زمان پنهان جمله
نهان و آشکارا جمله مائیمکه دید خویش جمله مینمائیم
نظر داریم بر نیکیّ هر کسکه شاهی در دو عالم مر مرا بس
ز عدلم ظلم نبود گر بدانیدکه میدانم که جمله ناتوانید
نکردم ظلم هرگز کی کنم منچگونه عهد ایشان بشکنم من
همه اندر ازل چون ذرّه بودندنه چون این دم بخودشان غرّه بودند
همی دانستم اسرار تمامتنمود دادن و مرگ قیامت
همه احوالشان نزدم یقین استکه ذاتم اوّلین و آخرین است
در آندم کز الست خویش گفتمعیان خویششان از پیش گفتم
نه صورت بُد نه جان جز جوهر منکه بُد در ذاتشان انوار روشن
الست و ربّکم گفتم همهشاندُرِ اسرار من سفتم همهشان
نمودمشان لقای خود در آن دمیقینشان مینمایم هم دمادم
همه قالو ابلی گفتند با ماکه امر ما بجا آرند اینجا
چو حکم ما همه از پیش رفته استتمامت راز ما از پیش گفتهست
هر آنکو امر من نارد بجایممر او را بیشکی ذاتم نمایم
در این قرآن سرش روزی کنم منعیانش جمله پیروزی کنم من
در این قرآن سرش بخشم تمامترهانم من ولی از هول قیامت
سوی جنّت برم بنمایمش دیدکه تا ما را یکی بیند ز توحید
نمود ذات خود او را نمایمکه من با جملگی مر آشنایم
ولی باید که رمزم کار دارندنمود خویش در اسرار دارند
کسانی کاندر آن دم راز دیدندهمان دم اندر این دم باز دیدند
طلب کردند ما را اندر اینجایکی بینند معانی با مسمّا
هر آنکو طالب ما بُد در اوّلنگردانیم ما او را معطّل
هر آنکو طالب ما بد مرا یافتبوقتی کاندر این دیدار بشتافت
هر آنکو طالب ما گشت از جاننمائیمش در آخر راز پنهان
هر آنکو طالب ما بود از اولکنیمش مشکلات اینجایگه حل
هر آنکو طالب ما بود مادیدمرا هم ابتداو انتها دید
کنم واصل مر او را آخر کاریکی گردانمش هم نقطه پرگار
کنم واصل مر او را ناگهانیببخشم این جهان و آن جهانی
کنم واصل من از دیدار خویشمکه من از جملگی اینجای بیشم
کنم واصل هم اینجاگه ولیکننباید بود آخر ازمن ایمن
که من دانم که راز جمله چونستکه دائم هم برون و هم درونست
کسانی را که دیدم راز ایشانکه بد باشد ز شان اینجا پریشان
کنم اینجا سزاشان من دهم پاکبگردانم همه در خون و در خاک
ز ظالم داد مظلومان ستانمکه من با دوستداران دوستانم
قصاص جملگی اینجا برانمکه راز جملگی من نیک دانم
اگر اینجا بدیها کرده باشندبمانده دائم اندر پرده باشند
عقوبتشان کنم در دوزخ ستانکه تا گویند دم دم آخ ایشان
ببخشم عاقبت او را بتحقیقدهم او را هدایت من ز توفیق
سوی جنّت برم او را بتحقیقببختش در رسانم من بتحقیق
سوی جنّت برم او را بصد نازبتختش برنشانم من باعزاز
کسی کو بد کند مانندهٔ خونکنم خوارش در آخر بی چه و چون
نمود او را کُشم من چند بارشدراندازم نهان در سوی دارش
بسوزانم ورا اینجا بزارینمایم مرد را بسیار خواری
دگر خواهم ببخشم آخر کارچنین رفته است حکم ما بیکبار
ولی احوال دزدان اینچنین استمرا راز همه عین الیقین است
بدی را هم بدیشان آورم پیشز نیکی نیکی آرم دیدن پیش
کنم روزی کسی کو نیک باشدکه قول من دروغ اینجا نباشد
همه در نّص قرآن بازگفتمیقین من جملگی در راز گفتم
نمود جمله در قرآن نمودمکه تا دانی که من غافل نبودم
زهر کس راز جمله دیده ام منولیکن انبیا بگزیده ام من
کسی کو بر ره ایشان رود پاکنماند در حجاب صورت خاک
سلوک انبیا اینجا کند اوهمه عهد الستم نشکند او
بجای از دیر آن رازی که گفتمنه آخر گوید اینجا نه شنفتم
بهانه نیست ما را آخرالامرمرا باید بجا آوردنت امر
چنین است این نمود راز اینجاحقیقت باز گفتم راز اینجا
هر آنکو کرد امرم بیشکی ردّکنم با او بدی و من کنم رد
مر او را شیخ دین اکّافی ماتوئی خود بیشکی کل صافی ما
نمود ما تو دیدستی حقیقتسپردی نزد ما راه شریعت
توئی محبوب ما در سرّ معراجکه بر فرقت نهادستیم ما تاج
توئی محبوب ما در وصل اولکه خود را مینکردستی معطّل
براه شرع احمد داد دادیاز آن بر فرق تاجی بر نهادی
منت اندر ازل بخشیده ام مندر اینجا خرقهات پوشیده ام من
منت اندر ازل دلدار بودمترا هر جایگه من یار بودم
منت دادم در اینجا کامرانیحقیقت سرّ اسرار معانی
منت اندر ازل کردم نمودارببخشیدم ترا معنیّ اسرار
نمود ما بجا آوردهٔ تونه همچون دیگران در پردهٔ تو
کنونت پرده اینجابرگرفتمنه همچون دیگرانت بر گرفتم
ترا بنموده ام اینجا نهانینمود خویشتن تا باز دانی
که مائیم اندر اینجا دید دیدتبهر مجلس یقین گفت و شنیدت
همه اسرار کاینجا گفتهٔ توز ما گفتی ز ما بشنفتهٔ تو
حقیقت در دل و جانت منم منکه بنمودم ترا اسرار روشن
ره شرع محمّد چون سپردیحقیقت گوی از میدان تو بردی
تو بردی گوی از میدان معنیکه داری سرّ شرع و راز تقوی
تو بردی گوی وحدت نزد عشاقتوئی مشهور اندر کلّ آفاق
تو راز ما نهان کردی و گفتیحقیقت جملگی با ما نگفتی
تو داری ملک و معنی اندر اینجاتوئی امروز اندر عشق یکتا
هر آنکو ما نظر داریم برویدهیم از خمّ وحدت مر ورا می
کنیمش مست همچون تو نهانیکه تا او دم زند اندر معانی
دم معنی ترا بخشیدم از خَودکه تا بنمودی اینجانیک با بَد
همه در راه ما بنمودهٔ راههمه از سرّ ما گردی تو آگاه
همه با ما تو داری آشنائیز تاریکی بدادی روشنائی
دمی دادم در اینجا داد معنیاز آن گشتی بکل آزاد معنی
تمامت مر ترا از جان مریدندکه همچون تو دگر عالم ندیدند
نباشد چون تو دیگر در خراسانکه دشوار تمامت کردی آسان
نباشد چون تو دیگر پاک یاریکه بیند چون تو دیگر شاه یاری
نباشد چون تو دیگر صاحبِ دردکه افتادی میان عالمان فرد
نباشد چون تو دیگر صاحبِ اصلکه داری در نمود ما یقین وصل
نباشد چون تو دیگر واصل اندر ایّامکه بردی گوی معنی نیز و هم نام
نباشد چون تو دیگر صاحب دردکه بردی گوی معنی تو در این درد
براه شرع و تقوی پاکبازیکه اندر دید ما صاحب نیازی
براه شرع و تقوی بردهٔ گوییقین از عالمان اندر سخن گوی
منت دادم منت گفتم کلاممدر این اسرار بشنو تو پیامم
پیامم بشنو و کل یاد میدارابا خود باش و ما را یاد میدار
پیامم بشنو ای اکّافی دینتوئی مانند آدم صافی دین
توئی صافی ز تقوی و بمعنیگذشته از سر مُردار دنیی
توئی صافی ز ظاهر هم ز باطنکه کردستی هزیمت از شرّ جن
توئی صافی درون و هم برونینه همچون دیگران اینجا زبونی
توئی اسراردانِ ما ز قرآنکه مثلت نیست اندر نّص و برهان
توئی اسراردان ما و مائیکه این دم در عیان ما لقائی
کسی که همچو تودادیمش اینجانمود علم و حکمت گشت دانا
در آن سر جملگی را خواستگاریمدر آخر جملهشان حاجت برآیم
در آن ساعت که ما دانیم اینجارهائی جمله را دانیم اینجا
بدادن هر کسی بر قدر وسعتنباشد هر کسی در عین قربت
کسانی کاندر اوّل ذات ما راولیکن هست این معنی لقا را
طلب کردن ز قومی دیدن ماکه تا گردند اینجاگاه یکتا
نمودم دید خود دیدار ایشانکه من دانستهام اسرار ایشان
ز من من را طلب کردند تحقیقبدادم جملگی را عزّ و توفیق
بما دیدند اینجا دیدن ماکه ما بودیم و ما باشیم یکتا
نهان ما عیان آمد از ایشانکه ایشان گه بدند اینجا پریشان
ابا ما خوش بدند و بر بلائیحقیقت نوش کرده هر جفائی
ره درد است راهِ ما نیازینداند این بیان هر کس ببازی
ره درد است راه ما کسی راکه بتواند بریدن بی سر و پا
مرا با صاحبانِ درد راز استگهی راهم نشیب و گه فراز است
کسی کو راهِ ما دیدست اینجانه بر تقلید بشنیدست اینجا
کنم آگاه هر کس را که خواهمبرانم آنچه آنجا مینخواهم
کنم آگاه از خود مرد مؤمنکه من دانم حقیقت مرد مؤمن
نه درد مؤمنان آگاه هستمکه من دیدارم و کل شاه هستم
در اینجا هر که باشد صاحب دردکنم در ذات خود او را یقین فرد
در اینجا هر که باشد صاحب اسرارکنم او را نمود خود نمودار
در اینجا هر که باشد در بلایمنمایم عاقبت او را بلایم
در اینجا هر که باشد مر خوشی اونمایم دمبدم مر ناخوشی او
در اینجا هر که ما را باز بیندز من هم عزّت و اعزاز بیند
در اینجا هر که رازم گوش داردمثال انبیاء کل هوش دارد
من او را صاحب قربت کنم بازنمایم مر ورا انجام و آغاز
لقا بنمایم اینجاگه بدو منمثال آفتاب از چرخ روشن
لقا بنمایم و دیدار بیندمرا در جزو و کل اسرار بیند
مر او را جاودانی نور بخشمز دید خویشتن منشور بخشم
دهم او را بهشت جاودانیکه تا بیند لقایم جاودانی
کنون ای خواجهٔ اکّافی مایقین بشناس و کل بنگر تو ما را
مبین جز من که جز من هر چه بینییقین میدان که نی صاحب یقینی
چو بر منبر روی منگر به جز منکه میگویم ترا اسرار روشن
منم حاضر ترا از شیب و بالانمودم لاالهم دان تووالا
منم حاضر منم ناظر بسویتمنم در حالت در های و هویت
منم اینجا ترا جویان ز اسرارهمی گویم دمادم سرّ اسرار
درون جانت اینجاهم برونمحقیقت من تراکل رهنمونم
بجزمن هیچ اینجاگه مبین غیرکه یکسانست پیشم کعبه و دیر
چنین بُد با تو ما را عشقبازیمدان زنهار ما را عشقبازی
چنین بُد با تو ما را دوستداریکه دانستم که ما را دوستداری
چنین بُد با تو ما را راز پنهانکه برگوئی تو ما را راز پنهان
چنین بُد با تو ما را خوش فتادهببین این رازها چه خوش فتاده
چنین بُد با تو ما را راز اوّلکه گفتم اندر اینجا راز اوّل
چنین بُد با تو ما را راز تحقیقکه بخشیدیمت اینجا راز توفیق
بگو با اهل مجلس هر زمانیاز این معنی حقیقت راستانی
بگو با اهل مجلس راز ما رانمای اینجایگه سرباز ما را
بگو با اهل مجلس جمله مائیمکه خود را این چنین ما مینمائیم
درون جانشان آگاه هستیمکه ما در جانتان سرّ الستیم
بجای آرید اکنون امر ما راکه تا شادان شوید امروز و فردا
بجا آرید آنچه اینجا بگفتمکه ما گفتیم و هم خود من شنفتم
درون جملگی دانیم سرّتانکه بر رفعت برافرازیم سَرتان
کنون در امر ما پائی بداریدنمود امر ما را پایدارید
که در آخر شما را من رهائیدهم از دوزخ و عین جدائی
دهمتان جنّت و حور و قصورمبهشت جاودان ودید حورم
دهمتان جاودانی دیدن خَودکنمتان فارغ از هر نیک و هر بد
بجا آرید ما را عین طاعتدر اینجاگه بقدر استطاعت
بجا آرید فرمان اندر اینجاکه از بهر شما کردیم پیدا
ببینید این زمان اینجای ماواکه تا هر جمله را آریم پیدا
ز بهر خود شما را آفریدیمز جمله آفرینش برگزیدیم
ز بهر خود شما را عزّت و نازببخشیدم حقیقت من دهم باز
مکافاتی که اینجا جمله کردنداگر کردند نیکی گوی بردند
کسی کاسایشی اینجا رسانیدتن خود از عذاب ما رهانید
کسی کاینجا نکوئی کرد از آغازعوض او رادهم اینجا لقا باز
همه نیکی کنید و نیک بینیدبصدر جنّتم نیکو نشینید
همه نیکی کنید امروز اینجاکه تا باشید کل پیروز فردا
همه نیکی کنید و وز بدی دورشوند اینجایگه کردن پر از نور
حقیقت هر که ما را دید بشناختبجز نیکی نکرد و نیک پرداخت
سرای آخرت بردار و خوش باشتو تخم نیکنامی در جهان پاش
تو تخم نیکنامی در بر افشانکه میداند خدا اینجا یقین دان
رموزی بود این معنی حقیقتکه گفت اینجای آن پیر طریقت
ز وحدت این معانی گفت اینجادُرِ اسرار کلّی سفت اینجا
ز وحدت کرد مر اینجا نمودارنداند این بیان جز صاحب اسرار
ز وحدت کرد اینجاگه بیانیحقیقت مؤمنان را شد نشانی
هر آنکو رازدار کردگار استدر اینجا دائما او بردبار است
هر آنکو کرد نیکی دید شاهیدر اینجاگاه از فرّ الهی
بجز نیکی مکن با خلق زنهارکه نیکی بینی از دیدار جبّار
بجز نیکی مکن تا نیکیت پیشدرآید این معانیها بیندیش
رموز شرع را خوش یاد میداربیان عاشقان از یاد مگذار
کسی کو برد رنجی برد گنجینیابی گنج تو نابرده رنجی
تمامت اهل ما چو رنج دیدندحقیقت اندر آخر گنج دیدند
تمامت اهل دل خواری کشیدندکه در آخر بکام دل رسیدند
تمامت اهل دل در آخر کاربدیدند اندر اینجا روی دلدار
تمامت اهل دل گشتند واصلز عین شرعشان مقصود حاصل
شد اینجا در حقیقت حق بدیدندیقین هم ناپدید و هم پدیدند
یقین سر چو دید اینجای منصوراز آن زد دم اناالحق دم که مشهور
شد اندر آفرینش دمدمه اواز آن افکند اینجا زمزمه او
دم مردان مزن چون سرندانیوگرنه در میان حیران بمانی
دم مردان مزن اینجا تو زنهارکه تا آید نمود کل پدیدار
دم مردان مزن تادم بیابیچراچندین دمادم میشتابی
دم مردان در آن دم زن که ناگاهنماید رویت اینجا بی حجب شاه
دم مردان در آندم زن حقیقتکه میبسپرده باشی تو شریعت
دم مردان درآندم زن که بیخویشحجاب جملگی برداری از پیش
دم مردان در آندم زن نهانیکه نی صورت بماند نی معانی
دم مردان در آندم زن که اینجانمودت سر بسر گردد هویدا
دم مردان در آن دم زن یقین توکه بینی اوّلین و آخرین تو
دم مردان در آندم زن ز اعیانکه بنماید جمالت جان جانان
چو بنماید جمالت ناگهان یاروجودت سر بسر بین ناپدیدار
چو بنماید جمالت ناگهان دوستحقیقت مغز گردد جملگی پوست
چو بنماید جمالت یار اینجانبینی بیشکی اغیار اینجا
چو بنماید جمالت ذات گردیز بود خویشتن آزاد گردی
چو بنماید جمالت سرّ عشاقببینی و تو باشی در جهان طاق
چو بنماید جمالت شاد گردیز بود خویشتن آزاد گردی
جمال یار پنهانی نمایدترا از بود خود کلّی رباید
جمال یار پنهان نیست پیداستولیکن چون ببیند دل که شیداست
ندارد این بیان تا باز بیندنمود خویش آنگه راز بیند
دلم حیران شد از اسرار گفتناز آن کاینجا ز دید یار گفتن
بسی گفتهست و شیدا شد در آخراناالحق میزند رسوا شد آخر
همه مردان راهش منع کردندهمه ذرّات با او در نبردند
که این اسرار کردی آشکارهبه یک ساعت کنندت پاره پاره
نمیترسد زمانی کوست شیداولیکن دمبدم در دید آن را
بهوش آمد مصفّا گردد از نارنمیبیند یقین جز دیدن یار
بهوش آمد نمود جان به بیندبجز جان هیچ و جز جانان نبیند
ولیکن جان مر او را پایدار استکه دل در پایداری پایدار است
دل و جان هر دو دیدار خدایندنه پنداری ز یکدیگر جدایند
دل و جان هر دو دیدارند اینجاولیکن ناپدیدارند اینجا
یقین بشناس کاینجا دوست پیداستحقیقت مغز جان در پوست پیداست
یقین بشناس اینجا خویشتن تونمود روی اندر جان و تن تو
مبین جز او که او بنمود رویتدرونِ جانِ تو در گفتگویت
همه گفت تو او باشد چو بینیولیکن او عیان اینجا نبینی
همه دیدار او اینجاست بنگردرون جان و دل یکتاست بنگر
فروغش کاینات اینجای داردولیکن کس خبر اینجا ندارد
تمامت دیدهها در دیده داردکه بینائی یقین در دیده دارد
کسی داند که او اینجا چگونستکه بیرونش یکی با اندرونست
کسی داند که جانان دیده باشدکه سر تا پای خود او دیده باشد
اگر دیده شوی این دیده باشیوگرنه کی تو صاحب دیده باشی
تو صاحب دیده شو در دیده بنگرجمال جاودان در دیده بنگر
تو صاحب دیده شو در دیدن یاردرون دیده او را بین و بگمار
اگر صاحبدلی اینجانظر بازنظر تا روی او بینی نظر باز
اگر صاحبدلی جز او مبین تودرون دیده در عین الیقین تو
اگر صاحبدلی دل را نگهدارکه تا یابی در اینجا زود دلدار
چو دلدارت نظر دارد نظر کندلت ازدیدن رویش خبر کن
خبر کن دل که دلدارست آنجادرون جان شده تحقیق یکتا
خبر کن دل که جان درتو پدیدستولیکن جان ابر گفت و شنیدست
خبر کن دل حقیقت جان شود دلیقین بیند عیان جانها شود دل
دلت جانست و جان یکتا و دل دوستیقین پیدا و پنهان جمله خود اوست
دلت جانست و جان دل گشت آنجاچرا داری تو خود سرگشته اینجا
دلت جانست و جان دل گشت ناگاهاگر یابی تو اینجا دیدن شاه
دلت جانست و جان و دل یکی بینرخ جانان در این دو بیشکی بین
دلت جانست و جان و دل صفاتندحقیقت هر دو اینجانور ذاتند
دلت جانست و جان ودل نموداریکی در ذات داند صاحب اسرار
که چون جان دل شود جانان بگیردنمود هر دوشان آسان بگیرد
محمد(ص) چون دل و جان را یکی دیدخدا را در دل و جان بیشکی دید
دل و جانش یکی شد در حقیقتورا شد فاش در عین طبیعت
دل و جانش یکی بُد در دو عالماز آن میگفت او سرّ دمادم
دل و جانش یکی گشت و خدا دیداز آن او ابتداو انتها دید
دل و جانش یکی شد تا حقیقتورا شد فاش در عین شریعت
دل و جانش نمود کن فکان بودحقیقت او یقین خود جان جان بود
دل و جانش نمود کائناتستیقین میدان که او دیدار ذاتست
دل و جانش چو در یکی لقا یافتاز آن اینجایگه عین بقا یافت
دل و جانش چو در یکی قدم زدورای چرخ اعظم او قدم زد
دل و جانش چو در یکی بیان کرددرونِ جانِ من شرح و بیان کرد
دل و جانش چو در حق گشت واصلهمه مقصود ما را کرد حاصل
دل و جانش همه دلدار داردکسی داند که دل بیدار دارد
دل و جانش نمودِ عاشقانستمرا از جان و دل شرح و بیانست
دل و جانش چودید اینجا یقین بازحقیقت یافت اینجا اولین باز
دل و جانش همه اسرار برگفتهمه از دیدن دلدار برگفت
دل و جانش را تحقیق بنمودبیک دم جان من اینجای بربود
دل و جانش یقین منصور بشناختدل و جان نزد او یکباره درباخت
دل و جانش چو دید اینجا یقین حقزد از دیدار جانان او اناالحق
دل و جانش نمود او نموداراز آن شد ناگهی منصور بردار
دل و جانش هر آنکو میشناسددو عالم خصم باشد کی هراسد
دل و جانش یقین عطّار دارداز اینسان نافهٔ اسرار دارد
دل و جانم فدای خاک پایشکه در جان و دلم زینجا صفایش
بجان بنمود اینجاگه نهانیکز او دارم همه راز معانی
دلم جان گشت و جان ودل حقیقتچو دیدم مرورا راز شریعت
دلم جان گشت جان دل در لقایشچو دیدم ناگهی دید بقایش
دلم جان گشت جان دل در بر اوایا سالک کنون ره بر سوی او
درون جمله جانها مصطفی بودکه او اینجایگه عین لقا بود
ندانست این بیان جز مرد صدّیقنداند این رموز اینجا چو زندیق
کسی باید که او اینجا بداندکه جان و دل بروی او فشاند
کسی باید که او را بیند اینجاکه باشد از نمود عشق اینجا
کسی باید که صافی ذات باشدنمود جملهٔ ذرّات باشد
کسی باید که در یکی نمودشببیند مر ورا اینجا سجودش
کنون چون آدم ار این سر بدانیشود فاشت همه سرّ معانی
معانی مصطفی دان ای برادرز شرع مصطفی امروز بر خور
که شرع مصطفی دیدت نمایدیقین اینجایگه رازت نماید
محمد واصل هر دو جهانستبصورت برتر از کون و مکانست
محمد(ص) واصل آید اندر اینجامر او را حاصل آمد اندر اینجا
حقیقت جان جان بشناخت تحقیقکه او را بود این اسرار توفیق
مر او را داده بُد یزدان بیچوندر اوّل تا بآخر بی چه و چون
جمالش بود مکتوبات جملهاز آن بُد سرّ مصنوعات جمله
چو مکتوبات عین او را عیان شددر اینجاگاه او جان جهان شد
جهان جمله جانها بود احمدکه پیدا کرد اینجا نیک از بد
جهان جمله جانها بُد یقین اوکه بیشک بود در عین الیقین او
از او شو واصل و تحقیق او یابهمی گویم یقین توفیق او یاب
از او شو واصل ای سالک در اعیانکه او دارد حقیقت سرّ جانان
ندانم چون محمد(ص) صاحب رازکه او دیدم حقیقت عین اعزاز
ندانم چون محمد(ص) پیشوائیکز او دیدم یقین عین لقائی
ندانم چون محمد واصلی منکز او دیدم حقیقت حاصلی من
ندانم چون محمد دید اللّهنمود من رآنی کرد آن شاه
ندانم چون محمد دید جانانکه در جانست چون خورشید تابان
درون جان برونم اوست اینجاکه بیشک جان جانان اوست اینجا
مرا بنمود رخ در خواب و بیدارشدم دیدم وجودم ناپدیدار
همه اوبود چون دیدم یقین اوحقیقت اوّلین و آخرین او
همه او بود او گفتهست اسرارنداند این بیان جز مرد دیندار
محمد(ص) دید در خود حق نهانیاز آن او دید او صاحب قرانی
محمد(ص) دید راز قل هو اللهبطونش با ظهور اندر هو اللّه
یکی شد مینگفت اینجای بر کسبوقتی این بیان برگفت خود بس
حقیقت دم زد و گفت از معانیبریاران حقیقت من رآنی
چو حق بود او بصورت هم بمعنیببرد این گوی در دنیا و عقبی
یقین بشناس اگر صاحب یقینیسزد گر جز محمّد کس نبینی
مبین جز مصطفی گر مرد راهیاز او یابی حقیقت پادشاهی
مبین جز مصطفی ای دل در اینجاکز او شد این یقین حاصل در اینجا
مبین جز مصطفی چیزی تو ای جانکه دیدست او در اینجاگاه جانان
مبین جز مصطفی در هر دو عالمکز اودیدی حقایقها دمادم
مبین جز مصطفی اکنون خبردارکه او باشد ترا معنی خبردار
مبین جز مصطفی گر راز دانیکه بیشک او کند عین العیانی
من از وی واصلم اینجا یقین استکه او در هر دو عالم پیش بین است
یقین دل چو از وی گشت حاصلمرا اینجایگه او کرد واصل
بجز احمد مدان ای سالکِ جانکه برگوید ترا اسرار پنهان
تو ای عطّار دیدی روی احمداز آن گشتی تو منصور و مؤیّد
دم کل زن در اینجاگاه از اوکه داری در میان جان تو مینو
دم کل زن حقیقت باز دیدیز احمد تو بکام دل رسیدی
ز یکی مگذر اینجا ویکی باشحقیت راز جانان بیشکی باش
چنین معنی که اینجا یافتی توعجب اسرار کل دریافتی تو
نداری صورتی لیکن معانیهمی گوید دمادم در نهانی
دم منصور اینجا زد دمِ تویقین دیگر است اینجا غم تو
دو عالم در تو حیرانست اینجاکه کردستی نمود حق هویدا
دو عالم در تو حیران و ملایکهمی گویند در معنی ملایک
دو عالم در تو حیران و نظارهتو کردستی ز جمله مر کناره
بجز جانان نمیبینی یقین تواز آنی اندر اینجا پیش بین تو
چنانی پیش بین در آخر کارکه پرده برفکندسی بیکبار
چنانی پیش بین در دید مردانتو کردی فاش مر توحید جانان
چنانی پیش بین در اصل ماندهکه حیرانی عجب دروصل مانده
چنانی پیش بین و دم زده توکه کام عشق هستی بستده تو
چنانی پیش بین و راز دیدهکه دلداری در اینجا باز دیده
چنانی پیش بین اندر یکی توکه حق میبینی اینجا بیشکی تو
چنانی پیش بین و حق عیانتکه در یکی است این جمله بیانت
چنان واصل شوی اینجا یقین بازکه دیدی رازهای ما یقین باز
چنان واصل شوی در حق بیکبارکه یکسانست پیشت نقش پرگار
چنان واصل شدی مانند منصورکه در آفاق خواهی گشت مشهور
تو مشهوری و آگاهی بعالمکه اینجا میزنی دم در یکی دم
از آن دم یافتی سرّ اناالحقنه باطل میزنی این دم ابر حق
زنی زیرا که بیچونی یقین یاریکی میبینی اینجا جمله اغیار
ندیدی غیر جمله دیدهٔ تستکه میدانی که بیشک دیدهٔ تست
ندیدی غیر جمله یار دیدیحقیقت در وصال کل رسیدی
ندیدی غیر حق دیدی بر خویشمحمد(ص) دیدهٔ تو رهبر خویش
ندیدی غیر دید مصطفی تواز آنی در میانه با صفا تو
وصال جاودانی یافتی توکه سوی مصطفی بشتافتی تو
وصال از اوست هر کس کاین نداندیقین میدان که جز حق بین نداند
زهی سرور، زهی مهتر، زهی جانتوئی بیشک مرا هم جان و جانان
مرا بنمودهٔ اسرار تحقیقز تو دریافتم دلدار تحقیق
اگرچه کس نمیداند که چونمتو میدانی که هستی رهنمونم
کسی کو رهنمونش می تو هستیبلندی یابد او از سوی پستی
دوائی دردهای جان عشاقتوئی بیشک رسول اللّه در آفاق
دوای درد من کردی حقیقتنمیگردم زمانی از شریعت
ره شرع تو بسپردم یقین منکه تا کردی در اینجا پیش بین من
کسی کز شرع پاکت روی برتافتنمود عشق تو اینجا کجا یافت
ره شرعت وصال جاودانیستخوشا آنکس که اندر شرع تو زیست
ره شرع تو آن عاشق که بسپردحقیقت در دو عالم گوی او برد
ره شرع تو آنکو دیده باشدیقین دانم که صاحب دیده باشد
ره شرع تودیده انبیااندحقیقت این سپرده اولیااند
بجزشرع تو در جانم نگنجیدکه اندر او جمال جاودان دید
ز شرعت گشتم اینجاگاه واصلهمه مقصودهایم گشت حاصل
ز شرعت این زمانم یافته رازشدستم در یکی انجام و آغاز
ز شرعت رخ نگردانم یکی دمکه به زین من ندیدم در دو عالم
ز شرعت همچو دریا گشت جانمدمادم جوهر و در میفشانم
ز شرعت سالکان جان میفشانندحکیمان نیز هم حیران بمانند
توئی اینجا حکیم درد عشاقتوئی اندر میان انبیا طاق
توئی دیده دمادم روی جانانفکنده دمدمه در کوی جانان
توئی بیشک جمال یار دیدهز عزت سوی ذات کل رسیده
مهین جملهٔ اینجا یقین توکه دیدستی خدا عین الیقین تو
مهین انبیاء و اولیائینمیدانم دگر کلّی خدائی
دلادرمدح او جان میفشانیکز او داری همه راز معانی
اگر تو مدح او گوئی همه عمرکجا در راه او پوئی همه عمر
اگر صد سال مدحش گفته باشیز صد جوهر یکی ناسُفته باشی
چگوئی مدح او مدحش خدا گفتکه نام اوست با نام خدا جُفت
علیه افضل الصلوات میگویوجود او حقیقت ذات میگوی
ترا این بس بود در هر دوعالمکه میگوئی حقیقت این دمادم
ز توحیدش نظر کن این زمان بازکه دیدستی جمال جاودان باز
سوی حضرت شدی بیشک تو ساکنز هر تشویشها گشتی تو ایمن
ترا چون حق نمود اینجا رخ خوددمادم دادت اینجا پاسخ خود
کنون شو شاد در اسرار معنیکه هستی مرد برخوردار معنی
جهانِ جان تو داری این زمان کلیقین هستی بمعنی جان جان کل
ترا بنمود اینجا ذات خود اوبکرده فارغت ازنیک و بد او
دم این سر تو داری کس نداردیقین جانان تو داری کس ندارد
همه دارند بقدر خویش جانانولی این راز افتادست پنهان
میانِ اهلِ دل چون فاش گشتییقینِ نقش وهم نقّاش گشتی
از این مستی که داری در دل و جانز بهر راز هستی گوهر افشان
زهی گوهرفشانی که تو داریزهی راز معانی که تو داری
از اینسان کس ندارد هیچ اسرارکه داری این زمان زین شیوه گفتار
همه ذرّات از گفتارت ای جانیقین هستند اندر هست پنهان
چه گویم ای دل رفته ز پیشمکه این دم من ندارم هیچ پیشم
دلا آخر کجائی باز پس آیوگر آمد گره زین عشق بگشا
دمادم عقل پیر اینجا بتدبیرمرا آنجاکشد بیشک بزنجیر
جهانم میکند اینجای دربندکه ماندستم ز دستش سخت دربند
چنانم خوار میگرداند اینجاکه خواهد کردنم یکباره شیدا
گهی اندر گمان گاهی یقین استگهی افتاده گاهی پیش بین است
گهی اندر خراباتست ساکنگهی اندر مناجاتست ایمن
گهی اندر نمود زهد افتدگهی یکبارگی پرده برافتد
دمادم مینماید هر صفت اوگهی در کفر و گه درمعرفت او
گهی در دین و گه کفر است کارشچنین افتاد اینجا کار و بارش
ز دست دل شدم افگار اینجافروماندم شدم یکبار اینجا
یقین از جان جان دارم حقیقتکه سودا میدهد هر دم طبیعت
خور و خفت میکنم در سوی صورتپدیداریم بیشک در کدورت
چو دیگر باز میگردم سوی جانحقیقت روی بنمایند جانان
از این پس سوی صورت مینیایمکه رنج خود ز صورت مینمایم
از این صورت به جز سودا ندیدمحقیقت جز دل غوغاندیدم
از این صورت چنان خوار و اسیرمکه جانانست بیشک دستگیرم
از این صورت بلا دیدم دمادمنگشتم زو زمانی شاد و خرّم
از این صورت ندیدم هیچ راحتبجز رنج وبلا و حزن و محنت
از این صورت همه مردان عالمبلا دیدند اینجاگه دمادم
از این صورت نه اوّل آدم اینجابلا و رنج دید او دم دم اینجا
بجز معنی ندارم راحت خویشکه معنی مینماید قربتم بیش
بجز معنی نخواهم اندر اینجاکه معنی کرد جان جانم اینجا
چو معنی متّصل با ذات افتادرموز عشق اینجاگاه بگشاد
چو معنی پیشوای عاشقانستحقیقت درگشای سالکانست
یقین از دید معنی میتوان یافتکه بی معنی نشاید جان جان یافت
یقین معنی است اسرار دل و جانکه از صورت شدست اینجای پنهان
چو معنی همچو جانان بی نشانستولی صورت در اینجا با نشانست
ز معنی و ز صورت بازگفتندبسی تقلید با هم باز گفتند
کسانی کاندر این صورت بمانندنمود عشق و معنی کی بدانند
نمود عشق و معنی بی نشانی استبَرِ عشاق این راز نهانی است
نمود عشق صورت سالکانندکه ایشان راز نیکِ هر دو دانند
نمود عشق صورت یافت منصورز صورت گشت او یکبارگی دور
بمعنی زد اناالحق اندر اینجاولی صورت شدش اینجا بمعنی
تنش جان کرد و جان در تن نهانیبگفت آنگاه او راز نهانی
تنش جان کرد و جان در تن بقا شدبه یک ره صورت اندر جان فنا شد
تنش جان کرد اندر دیده دلداربه یک ره هر دو گشته ناپدیدار
تن و جان هردو محو یار گشتندحقیقت درنهان دلدار گشتند
تن و جان هردو روی دوست دیدندتن و جان روی جانان بازدیدند
تن و جان هر دو یکی گشت در ذاتفقالوا ربّنا ربّ السّموات
مر ایشانرا یکی دیدار بنمودنمود هر دوشان کل ذات بنمود
شدند ایشان بیک ره جوهر کلبرستند از جفای و رنج وز ذلّ
دم دلدار چون یکی عیان شدتن و جان بیشکی در حق نهان شد
نهان شد جان و تن اندر برِ یارنمود عشق جانان شد پدیدار
نهان شد جان و تن جان با عیانستولی این راز هر کس میندانست
چو منصور آنچنان شد در حقیقتبرفتش ازمیان دید شریعت
طبیعت محو شد آنجا بیکبارنمود عشق جانان شد پدیدار
نبُد منصور حق دیدار بنموددرون و هم برون اسرار بنمود
اناالحق زد همی جمله شنودندکسانی کاندر این واقف نبودند
مر او رامنع کردند از شریعتنمیدیدند اسرار حقیقت
چنان مغرور بودند اندر اینجاکه او رادر جنون دیدند و سودا
مر او را میندانستند تحقیقکه حق میگفت اناالحق بهر توفیق
که ایشان را کند واقف ز اسرارچنان بودند در صورت گرفتار
نمیدیدند راز حق درونشهمی گفتند کافتادش جنونش
جنونست آنچه او میگوید از خودنه نیکست این بیان و هست این بد
جنونست اندر اینجا در دماغشدرون دل فرو مانده چراغش
جنونست اوفتاده در سر اوبَد است این حال و اکنون نیست نیکو
بیانش سخت بد افتاد اینجامر او را هست بیشک رنج وسودا
دماغش او خلل کرد است از جهلشد اکنون او در اینجا خوار و نااهل
نگوید هیچکس او کو چنین گفتیقین دانیم کو نِی از یقین گفت
چنین علمی که او را بود اینجاجنونش ناگهی بر بود زینجا
جنونش ناگهی از ره بیفکندبسر او رادرون چه بیفکند
جنونش در دل و جان زور کردستدو چشم ظاهرش راکور کردست
جنونش بیخبر کردست در خویششده دیوانه و لایعقل از خویش
بباید ره گرفتن تا دوائیکنیم او را که باز آید صفائی
دل او را از این سودای علّتکه افتادست اندر رنج و محنت
از این سودا مر او را وارهانیمکه ما احوال این شه نیک دانیم
همی گفتند از این شیوه سخنهاهمی دانست منصور آن بیانها
حقیقت بایزید او را چو بشناختحجاب از پیش روی خود برانداخت
جمال بی نشان را یافت منصورکه سر تا پای او پاره شده نور
چنانش عاشق و سرمست کل یافتنظر میکرد و او را هستِ کل یافت
حقیقت دید او را فرّ اللّهکه پیدا گشته بود آنجای آن شاه
حقیقت یافت با او آشنائیکه دیدش بیشکی سرّ خدائی
حقیقت چون نظر میکرد او دیدنمیزد دم ز سبحانی و توحید
حقیقت دید او را لامکانیکه دم میزد در آن راز نهانی
حقیقت دید او را آشنا یافتعیانش دید دید مصطفی یافت
حقیقت یافت او را صاحب اسراربخود میگفت ما را هست دلدار
یقین دلدار این دیدست در خویشحجاب اینجایگه برداشت از پیش
یقین خویش آنجا مینمایددل و جان عزیزان میرُباید
یقین او واصل است و آمده کلکه بیرون مان کند از رنج وز ذلّ
یقین اوواصل است اندر نهانیحقیقت حق او اندر نهانی
اناالحق میزند اندر دل اوگشادست اندر اینجا مشکل او
اناالحق میزند در جان او حقمر این باشد حقیقت راز مطلق
از او اصل شوم اینجا مگر مناز او یابم در اینجاگه خبر من
از او واصل شوم بیشک من اینجاکه برگوید مرا سر روشن اینجا
از او واصل شوی کین راز جانستخداوند زمین و آسمانست
درون جان او گویا شده یارولیکن ازتمامت ناپدیدار
درون جان او میگوید این سرببینم مر ورا صورت بظاهر
بطون اوست جانان رخ نمودهبیک ره صورت او در ربوده
اناالحق گوی صورت در میان نیستکه این گفتار او جز جان جان نیست
حقیقت جان جانانست این مرددرونش در اناالحق هست او فرد
حقیقت جان جان گوید درونشکه او بودست اینجا رهنمونش
یقین بشناختم اکنون ورا بازمن این اسرار میگویم کرا باز
کنم پنهان و با شبلی بگویمدرون جان و دل با خود بگویم
که خواهندم بکردن بر ملامتگرفتست این زمان بیشک قیامت
عوام الناس نادان و خرانندجز او اسرار او بیشک ندانند
کجا داند کسی معنی این مردکه هست او اندر اینجا صاحب درد
هر آنکو صاحب دردست داندکه او این صورت حرف از که خواند
هرآنکو صاحب دردست دیدستکه بیشک حق در او گفت و شنید است
مر این اسرار او را منکشف شدنمود او بجانان متّصف شد
یکی میبیند این منصور اینجاسراسر در عیان نور اینجا
یکی میبیند آن از جان شده پاکحقیقت محو کرده آب با خاک
یکی میبیند و اندر یکی استیقین دارد حقیقت بیشکی است
یکی دیدست در توحید اینجاگذرکرد است ازتقلید اینجا
یکی دیدست کلّی بی نشان استز دید خویش بی نام و نشان است
یکی دیدست و یکرنگ است اینجایقین بی نام و بی ننگ است اینجا
یکی دیدست صورت ناپدید استحقیقت این زمان در دید دیدست
یکی دیدست بیشک جمله را دوستشدست اینجای مغزش جملگی پوست
یکی دیدست و در یکی قدم زدوجود بود خود جمله عدم زد
یکی دیدست و دم زد در یکی اوفدا گشتست اینجا بیشکی او
یکی دیدست و سلطان گشت دایمز ذات کل شدست اینجای قائم
چو او یارست گفتارش خدایستحقیقت این زمان عین لقایست
کنون تحقیق میدانم که یار استولیکن چون کنم چون بیشمار است
عوام الناس در غوغا فتادندبیک ره سوی او سرها نهادند
نمیدانم کنون تا چون کنم منکه این غوغای تن بیرون کنم من
درون خانقه باید ببُردنبدست این مریدانش سپردن
عوام از هر طرف آواره سازمپس آنگه درد خود را چاره سازم
بسوی خانقه بردش نهان اوبکنجی در نشاندش جان جان او
مریدان بانگ زد با خلق بسیاراز اینجاگاه گشتند جمله آوار
سوی منصور شد در خانقه اوزمانی در نشستش پیش شه او
چنان منصور بد از شوق دلداراناالحق گوی اندر ذوق دلدار
که از هر دو جهان او بیخبر بودکه یارش جملگی اندر نظر بود
بجز جانان اباکس مینپرداختبیک ره ازنظر برقع برانداخت
اناالحق میزد اندر بایزید اودمادم میشد اینجا ناپدید او
دگر پیدا نمیشد در بر دوستیکی بُد مغز او تحقیق با پوست
یقین چون بایزید آنجا چنان دیدمر او را در میان راز نهان دید