بخش ۶۸ - سؤال کردن امیرالمؤمنین و امام المتّقین اسداللّه الغالب علی ابن ابی طالب علیه السّلام و جواب دادن نی در اسرارها فرماید
ز من پرسید حیدر کیستی توبگو کاین جایگه بر چیستی تو
در اینجاآمدی بیرون ز ساعتسعادت داری اینجا یا شقاوت
چه داری آنچه داری راست برگوز من این سرّ دل درخواست برگو
بدو گفتم که ای جان جهانمیقین دانم که من راز نهانم
ز سرّ تو شدم پیدادر این دمز تو گویم حقیقت راز آن دم
ز سرّ تو در اینجا دید دیدمبه یک لحظه بکام دل رسیدم
ز راز تو شدم پیدا نهانیبخواهم گفت اسرار معانی
بگفتی کیستی من خود که باشمبنزد ذاتت ای حیدر که باشم
که باشم من نیم خود نیستم مندر این دنیای دون خود کیستم من
نیم من نیستیم دارم بباطنز ظاهر بازگویم کار باطن
نیم من اندرونم هیچ نبودسراپایم به جز از هیچ نبود
سراپایم همه بر هیچ افتادبنای باطنم بر هیچ افتاد
ندارم هیچ و در پیچی فتادمیقین دانم که در پیچی فتادم
ندارم هیچ و میدانی تو رازمتو خواهی بود حیدر کار سازم
ندارم هیچ و پایم رفته درچاهشدم پیدا در اینجاگاه ناگاه
چو پایم اندراین چاهِ بلا مانددرونم اندر این عین فنا ماند
چو پایم در درون چاه ماندستمنم حیران بدید شاه ماندست
بجز درد جگر اینجا ندارمبمانده دردرون چاه خوارم
جگر پرخون و دل سوخته منولیکن سرّ ز تو آموخته من
جگر پر خون و دل پر درد دارمدر این چه مانده سرگردان و خوارم
نیم حیدر کنون ما راتو دانیکه ما را دادهٔ راز نهانی
کمر در خدمت تو بستهام منکه با رازت کنون پیوستهام من
کمر بستم علی آسا به پیشمکه تا مرهم نهی بر جان ریشم
کمر بستم علی آسا برت منکه کردستی مرا اسرار روشن
کمر بستم علی آسا کنونمکه در اسرار هستی رهنمونم
کمر بستم زجانت بندهام منسر اندر نزد تو افکندهام من
کمر بستم منش تا روز محشرکه بودی اوّلین راهم تو رهبر
کمر بستم ز اسرارت نگردمیکی لحظه ز گفتارت نگردم
کمر بستم که میدانم ترا حقز تو دارم کنون من سرّ مطلق
کمر بستم که میدانم که جانیکه گفتهستی مرا راز نهانی
کمر بستم بنزدت تا قیامتکشم در راه تو بیشک ملامت
کمر بستم کنون نزدیکت ای جانبگویم بیزبان با عاشقان آن
کمر بستم بنزدت بی یقین بازمرابنمای اینجا اوّلین راز
کمر بستم که جانی در تن و دلکنی اسرار اینجا روشن دل
زِنِی چون حیدر این اسرار بشنیدنظر کرد و وجودش ناتوان دید
ز سر تا پای او پیوسته درهمچو محکومان کمر بربسته محکم
در او اسرار جانان یافت اینجاحقیقت راز پنهان یافت اینجا
وجودش ناتوان و اندرون پاکبمانده پای او در آب و در خاک
درون چاه معنی بازماندهولیکن صاحب پر راز مانده
چون آن اسرار از او بشنید حیدرکه خوش آمد ورا آن لحظه خوشتر
جوابش داد کایمر تو ز هستیز عشق دوست تو سرّ الستی
الست عشق داری چون نهٔ توز جام عشق کل مست مئی تو
زِ رازِ سرّ جانان مست گشتیچونی گفتی کنون تو مست گشتی
تو هستی این زمان از هست اسرارکه خواهی بود بیشک مست اسرار
تو هستی راز دار هر دو عالمبگوئی بیزبان سرّ دمادم
تو هستی راز دانِ خالقِ پاککه پروازت بود از عین افلاک
تو هستی این زمان اسرار گفتهابا حق گفتهٔ و ز حق شنفته
تو هستی این زمان مر سرّ بیچونکه برگوئی زِ هر رازی دگرگون
تو هستی این زمان اسرار ما رابگوئی هر زمان گفتار ما را
تو هستی این زمان سرّ الهیبگو اسرار چندانی که خواهی
تو داری و تو هستی راز جانانبگو با عاشقان اسرار سبحان
ترا بخشیدم این دم سرّ آن دمبرو با عاشقان می گو دمادم
بگو با عاشقان سرّ نهانیبزن دمهای شوق لامکانی
بگو با عاشقان آنچه شنفتیکه با من خوب اسرارت بگفتی
بگو با عاشقان هر لحظهٔ رازحجاب از پیششان کلّی برانداز
بگو با عاشقان هر لحظه پنهاننمود عشق سرّ دوست اعیان
بگو با عاشقان گفتار ما راکه تا دانند هان اسرار ما را
ترا دادیم اکنون داد ده تو وجود خویشتن بر باد ده تو
سر و پایت بیفکن همچو عشّاقکه بیسر سرّها گوئی در آفاق
سر و پایت بیفکن بیسر و پایرموز عشق را اینجا تو بگشای
سر و پایت بیفکن تا توانیکه بیسر بازدانی آنچه دانی
سر و پایت بیفکن راز برگویکه با عشّاق گردانی تو چون گوی
که چون تو اندر آئی در سخن توبگوئی جملگی راز کُهن تو
همه عشّاق از رازت در آوازببیند جان جان اینجایگه باز
سماع عشق جانان گوش دارندنمود جسم و جان بیهوش دارند
سماع جسم و جان عین فنا دانفنا را جملگی رازِ بقا دان
بوقتی کاندر آید نی بگفتاربنالد ناگهی از شوق دلدار
دلِ عشّاق در پرواز آیددر آندم در نمود راز آید
کند بیهوش جان عاشقان رابراندازد زمین را و زمان را
دل و جان محو گرداند بیکبارنماید رخ ز ناگاهیت دلدار
در آندم وانماید عاشقانشکه ازنی بازداند عاشقانش
که او اینجا چه میگوید زنالشز درد عشق بنماید جمالش
چو دم در نی شود بیچون بماندکه داند تا که گفتن چون بداند
دل صادق از آن دم جان ببیندرخِ معشوق خود پنهان ببیند
دل صادق در آندم یار جویدعیان ذات در اسرار جوید
دل صادق بداند کان چه حالستدم نی عاشقان اینجا وصال است
دل عشّاق آندم دم زند کلنهاد خویش بر عالم زند کل
دم عشّاق آندم عین هستیبیابد بی نمود بت پرستی
دل عشّاق در اسرار آیدعیان در دیدن دیدار آید
دل عشّاق آندم گر بجویدهمه اسرار با دلدار گوید
در آندم گر سماع بی سماعشبر آید جان کنی اینجا وداعش
اگر مرد رهی آندم که بیندسزد گر جسم و جان اینجا نبیند
در آندم رحم کن گر مرد راهیبگوید بی عیان سرّ الهی
در آندم جهد کن تا راز اوّلبیابی چون کنی جسمت مبدّل
در آندم جهد کن کز جان بر آئیکه چون بیجان شوی عین بقائی
در آندم جهد کن تا راز گوئینباشی تو ابا حق بازگوئی
در آندم جهد کن تا دل نباشدحجاب نقش آب و گل نباشد
در آندم جهد کن تا باز دانیابی خود جمله اسرار معانی
در آندم جهد کن بیخویشتن توکه پی بردی نمود جان و تن تو
عیان بینی جمال اندر جلالشرسی بیجان و دل اندر وصالش
عیان بینی تو بی خود روی دلدارشود اسرار مخفی بر تو اظهار
عیان بینی درون خود بقایشدر آندم باز جو کلّ لقایش
عیان بینی نمود جمله مردانفلک همچون تو اندر رقص گردان
در آندم چون فلک در رقص آئیترا پیدا شود عین خدائی
فنا شو اندر آن دم در فنا توکه تا یابی همه عین لقا تو
فنا شو در خدا تو از دم نیتو همچون او بخور یک دم از آن می
از آن دم مست شو در حالت جانکه تا بینی رخ معشوق اعیان
از آن می مست شو در بیخودی توکه بیرون آئی از نیک و بدی تو
از آن می مست شو اندر نمودارحجاب مستیت از پیش بردار
از آن می مست شو پس مست حق باشدمادم همچو نی تومست حق باش
از آن می مست شو مانند گوئیبزن در عشق اینجا های و هوئی
از آن می مست شو مانند افلاکبرافشان نور قدس خویشتن پاک
از آن می مست شو جانان نظر کنتمامت ذرّهها در خود خبر کن
از آن می مست شو مانند حلّاجوجود خود چو نی کن همچو آماج
از آن می مست شو مانند منصورچو نی در دم بجوش جان خود صور
از آن می مست شو اعیان مطلقمزن از بیخودی از حق اناالحق
از آن می مست شو تو جان جانیچرا در خویشتن اکنون نهانی
از آن می مست شو اسرار بشناسنمود نقش خود کن دید نقاش
از آن می مست شو تا چند خود بینتوئی اکنون دمادم سرّ حق بین
از آن می مست شو بنمای مطلقتو چون منصور کل سرّ اناالحق
چونی اندر میان جمع نالانیقین دانند عیان صاحب وصالان
که بیچونست ازگفتار او راستکه اسرار معانی نیست پیداست
ز سرّ عشق دارد نی وصالیکه میدارد که مینالد ز حالی
ز سرّ عشق نی نالان درآمدز بهر عاشقان او رهبر آمد
ز سرّ عشق مردان راز گفتندحقیقت هر یکی از راز گفتند
از او هر یک بیانی کرد اینجاکه از بهر چه دارد شور و غوغا
فغان نی ز اسرارست دردمکه میگوید ز عشق درد آندم
فغان نی علی دانست یکبارکه او دانستش و بخشید اسرار
فغاننی عیان میدان که حیدریقین دانسته همچون راز اکبر
فغان نی همه از درد باشدکسی داند که مردِ مرد باشد
ز درد عشق مینالد ز اسرارسماع جان کسی داند که از یار
که چون او جان و دل سوراخ داردهمیشه سوز و درد و آخ دارد
اگر تو صاحب دردی فغان کنوجود خویشتن اینجا نهان کن
اگر تو صاحب دردی در این رازحجاب آندم ز پیش خود برانداز
اگر تو صاحب دردی در این بینخدا را در نهادت خود یقین بین
اگر تو صاحب دردی بهرحالبجز حق میمبین خود هیچ احوال
در آن ساعت که دل بیخویش گرددنمود عشق جمله درنوردد
یکی باشد سماع عشق در جانکه بنماید حقیقت روی جانان
چونی باش ای ندیده جوهر رازدم خود کرده در اسرار کل باز
همه زان تو و تو در سماعیبکرده جان و جسمت را وداعی
همه مردان ره حق باز دیدندسماع دوست در جان بازدیدند
سماع دوست در جانست نه در نیتو خوردستی از آن جام ازل می
دم آدم چو در نی سالها کردبسی در هر صفت آوازها کرد
دم آدم همه اسرار برگفتهر آنچه دید بُد از یار برگفت
دم آدم چو در نی شد نهانیبگفت اسرار کلّی در معانی
دم آدم تو داری و توئی نیبهر رازی تو مینالی تو از وی
دم رحمان توداری و مشودوردمادم میدمد درجان تو صور
زند سوراخ در بود وجودتعیان کردست مر اسرار بودت
ز چاه آمد برون ناله ز انوارنمود این جایگه او بود دیدار
ز چاه آمد برون تا سرّ بگویدنمود راز خود اینجا بجوید
همه اسرار جان دارد در اینجاهمه انوار جان دارد در اینجا
از آنجا آمد اندر جاه دنیاکه تا گردد ز راز آگاه دنیا
چو حق در جاه دنیا راز برگفتیقین هم جاه دنیا راز بشنفت
علی بودست اگر این سر بدانیز من بشنو تو اسرار معانی
چو زین چاهت برآمد صورت بودهمی جوئی از آن اسرار معبود
سر و پایت بیفکن تا که این رازبدانی در زمان انجام و آغاز
نهادت برگره افتاد در پیچدرونت همچو نی خالیست در هیچ
نهادت برگره کردند از آغازنمییابی تو راز اوّلین باز
از آن جامی که جانها مست او شدنبُد پیدا نمود هست او شد
از آن جامی که خوردست عین منصورکه نامش بود کل تا نفخهٔ صور
از آن جامی که اشیا یافت بوئیبسرگردانست دائم همچو گوئی
از آن جامی که خورشید جهانتابچشیدست و بسرگردانست از تاب
از آن جامی که مه خوردست در رهشود ازتاب او مر جوهر مه
از آن جامی که آتش یافت خانهاز آن مستی همی سوزد زمانه
از آن جامی که رطلی یافته باداز او شد عالم ارواح آباد
از آن جامی که یکدم خاک دیدستاز آن اسرار صنع پاک دیدست
از آن جامی که در آب روانستاز آن از عشق او ازجان روانست
از آن جامی که در کهسار افتادیکی قطره ز هستی زار افتاد
وجودش پاره شد اندر غم یارهمی گردد شده ریزه ز تیمار
مئی کان بحر خورد و میزند جوشکجاهرگز تواند بود خاموش
مئی کان جسم ناگه یافت بوئیفتاد اندر درونش های و هوئی
مئی کین دل از او یک قطره خوردستز بوی عشق در اندوه و دردست
مئی کان جان بخورده درمعانیهمی گوید همی راز نهانی
مئی کان سالکان اینجای خوردندفتاده درره و وز خود بمُردند
مئی کان عاشقان لاابالیدمادم میخورند اینجا بحالی
مئی کان چون خورند عشّاق اینجانواها میزنند آفاق اینجا
مئی کان جسم جان یک قطره دریافتسوی کون و مکان دزدیده بشتافت
مئی کان خورد عطّار اندر اینجانماید لحظه لحظه سرّ یکتا
درون او سماع یار دارددل از جمله جهان بیزار دارد
نمیداند که خود آخر چه گفته استکه او دُرهای پر معنی بسفتست
نماندش عقل و هوش و عین ادراکبرافکند است کلّی جسم و جان پاک
ز زیر عشق در آفاق جانهازند اوداستانها در بیانها
دمادم میزند این زیر عشّاقکه او دارد عیان تدبیر عشاق
دمادم میدمد ازنفخهٔ صوراناالحق میزند مانند منصور
اناالحق میزند در کلّ آفاقمیان جمله عشّاق است اوطاق
نوای پردهٔ عشّاق داردعیان آیات فی الافاق دارد
نوار پردهٔ عشّاق سازدهمه ذرّات در جان مینوازد
ز زیر عشق دایم در خروش استز بحر لامکان اینجا بجوش است
ز زیر عشق این دستان که بنواختسر عشّاق در عالم برافراخت
ز زیر عشق عشّاق جهان اوهمه در رقص کردستش جهان او
چو زیر عشق هر دم مینوازدز سوزش جملهٔ عشّاق سازد
چو زیر عشق او را دردم آیداز آن دم یادش اینجا زادم آید
که آدم چون برون آمد ز جنّتدرونش پر خروش و عین قربت
شب و روزش نبُد جز ناله و دردبمانده در میان دهر او فرد
سماع درد و زیر شوق جانشهمی زد در درون جان نهانش
از آن دُردی که آدم یافت اینجاکنون اندر درون افتاد ما را
از آندردم دمادم من خروشانبدیگ عشق اینجاگاه جوشان
همه ذرّات من اندر سماعندبکرده عقل جان اینجا وداعند
برافکندند کلّی دل از این خاککه اینجا بازدیدند صانع پاک
برافکندند کلّی پرده از رخچو بشنیدند کل از یار پاسُخ
برافکندند اینجا کلّ هستیرها کردند بیشک بت پرستی
برافکندند اینجا هستی خودچو افتادند اندر مستی خود
برافکندند آنچه بود پیداشدند از لامکان دید پیدا
ز دیده دید حق را باز دیدندنظر کردند و اندر حق رسیدند
ز دیده دید جانان راز بنمودمر انسان را نمودش باز بنمود
همه ذرّات من درحق رسیدندنمود جان جان از حق بدیدند
همه ذرّات من جویای یارندورا دید نهان گویای یارند
همه ذرّات من در ترجماننددمادم جمله در شرح و بیانند
همه ذرّات من اندر فنا اندبکلّی در عیان عین بقا اند
همه ذرّات من نابود گشتندسراسر جملگی معبود گشتند
همه ذرّات من اندر نمودارعیان بنموده در اینجای دیدار
همه ذرّات من در شوق جانندکنون افتاده اندر ذوق جانند
همه ذرّات من در آشکارهچو منصورند کلّی پاره پاره
همه ذرّات من منصور گشتندسراسر جملگی پر نور گشتند
همه ذرّات من اندر اناالحقفرو گفتند راز یار مطلق
همه ذرّات من چون یاردیدندزهر سوئی بسوی او رسیدند
همه ذرّات من اینجا نهانندز دید یار خود اندر عیانند
همه ذرّات من در اوّلین بازبدیده جمله را از آخرین باز
مرا چون وقت کشتن آمده بازهمی گوید حقیقت گو ز سرباز
مرا چون وقت کشتن در رسیدستکه چشم جانم اینجا حق بدیداست
همه ذرّات من گردان عشقنداز آن اینجای سرگردان عشقند
که وصلم ناتمامی باشد اینجامرا ناپخته خامی باشد اینجا
چو وقت کشتن آمد در وصالمنمانده ذرّهٔ عین وِبالم
چو وقت کشتن آمد جان جانانشوم اینجا ز دید دوست پنهان
مرا چون وقت کشتن پیش آمدنمود عشقم اینجا بیش آمد
مرا چون وقت کشتن زود دیدمبرافکندم همه معبود دیدم
مرا چون وقت کشتن آمدست هاننخواهم دید جز که جمله جانان
مرا چون محو شد در دیدن دوستیقینم شد که درگفتار کل اوست
مرا خود جان چه باشد خود قبولستکه او اندر اصول دل نزول است
دل و جان رفت جانانست تنهاکه اینجا میکند او شور و غوغا
دل و جان رفت جانان رخ نمودستدرون جان و دل گفت و شنودست
دل و جان رفت تا بنمود دیداربجز جانان نمیبینم پدیدار
دل و جان رفت و او میبینم و بسبجز اونیست در عالم مراکس
دل و جان رفت تا دیدار دیدمنظر کردم بکلّی یار دیدم
دل و جان رفت و سلطان گشت عطّارنمود جانش جانان گشت عطّار
دل و جان رفت جانان جان گرفتستدرون جسم و جان پنهان گرفتست
دل و جان رفت جانانست تحقیقمرا در داده اینجاگاه توفیق
دل و جان رفت دید او را ز اوّلندارد زان بجان و دل معوّل
دل و جان رفت و حق اسرار گفتهستخود او در وصال او بسفتست
دل و جان رفت شد جمله ابر بادکه تا شد عالم ارواح آباد
نمود جمله عشّاقم من از جانکه در من کرده است او راز پنهان
نمود جمله عشّاقم من از دلکه بگشودم در این جا راز مشکل
نمود جمله عشّاق جهانمکه من کل آشکارا و نهانم
نمود جمله عشّاقم در آفاقکه از من شور خواهند کرد عشّاق
نمود جمله عشّاقم بمعنیکه دارم شرح عشق ونور تقوی
نمود جمله عشّاقم نهانیمرا شد منکشف جمله معانی
نمود جمله عشّاقمخبردارکه چون منصور هستم من ابردار
نمود جمله عشّاقم که دیدمنمود یار آنگه سربریدم
نمود جمله عشّاقم بکشتنبخواهم یک دم از سردرگذشتن
نمود جمله عشّاقم که در کلکشیدستم چو آدم من بسی ذلّ
نمود جمله عشّاقم چو آدمکه دارم جنّت جانان در این دم
دم من دمدمه در عالم انداختوجود عاشقان چون شمع بگداخت
دم من دمدمه دارد نهانیکه او دیدست کل عین العیانی
دم من سالکان را کرد واصلکه دارد جملگی مقصود حاصل
دم من وصل دارد ازنمودارکه اینجا میندارد هیچ پندار
دم من عین ذاتِ لامکانستحقیقت راست خواهی جان جانست
دم من هست سلطان شریعتاز آن دم زد بکلّی از حقیقت
دم من زان دم است اینجا بدیدهچو منصورم بکام دل رسیده
دم من زان دم است و آدم آمدکه ما را راز از جان دم دم آمد
دم من ذات دارد در صفاتستیقین داند که او کلّی زذاتست
دم من میزند اینجا اناالحقنظر هم بین تو در تقوای مطلق
دم من هو زند یا هو ندیدهنمود لابکل در هو بدیده
دم من هو زند از ذات اعظمدمادم خواند او آیات اعظم
دم من هو زند کو دید هو استز عین ذات در اللّه هو است
دم من هو زند اند رسمواتکه دارد اندر اینجا نفخهٔ ذات
دم من هو زند جز هو ندیدستکه اینجا گه زلا درهو رسیدست
دم من هو زند در عشق جاناننمود صورت اینجا کرده پنهان
دم من هو زند کو واصل آمدعیان ذات او را حاصل آمد
دم من هو زند چونعاشقان اوکه کل دیدست اینجا جان جان او
منم واصل که کل دیدار دیدمدر اینجا من عیان یار دیدم
من و یاریم و کل پیوسته با همدل وجانست و جان و دل در این دم
بهشت روی جانان هست معنیکه معنی دارم اندر عین تقوی
بهشت روی جانان در رخ ماستکه او اسرار گفت و پاسخ ماست
در این دنیا مرا شادی از آنستکه ما را سرّ معنی جان جانست
در این دنیا که دیدست جان جانانکه من دریافتم در خویش اعیان
در این دنیا بسی زیندم زنندشولی مانند احمد کی بدندش
در این دنیا نباشد چو محمّد(ص)چو او منصور دائم هم مؤیّد
در این دنیا جز او دیگر نباشدچو او پیغامبر و رهبر نباشد
خدا بود او ولی بر قدر هر کسنمود اسرار خود از این سخن بس
درون جان عطّارست تحقیقکه اودارد در اینجا راز توفیق
درون جان عطّارست احمدبکرده فارغ از نیکی و از بد
درون جان عطّارست گویاولی عطّار را او هست جویا
درونم اوست هم بیرونم از اوستکه او دیدم حقیقت مغز هر پوست
از او میگویم و من او شدستمعیان تحقیق ذات او بدستم
از او میگویم اینجاگه از اویمز بهر دید او در گفتگویم
مرا گفتهست اندر خواب دلدارکه خواهیمت بریدن سر بناچار
سر و جانم فدای روی او بادهمیشه روی من در سوی او باد
سر و جانم فدای خاک پایشکه اینجا من نمیبینم ورایش
کسی کو بهتر از وی باشد اینجاکه او جانست پنهانی و پیدا
چو صیت اوست در عالم گرفتهنمود ذات او همدم گرفته
دم مردم از او صوری روانستاز اوهر جان یقین نور عیانست
کسی کو میشناسد همچو عطّارشود کل از وجود خویش بیزار
کسی کو میشناسد دید حق اوستکه اندر آفرینش مرسبق اوست
کس کو راست از جان خواستگارشوِرا زینجا ببیند آشکارش
کسی کو راست او از دل ببیندنه اندر عین آب و گل ببیند
کسی کو راست اینجاگه غلامشدرون جان کند اینجا پیامش
نماید حق درون جان عیان اوکه دارد اوّلین و آخرین او
نماید حق که او تحقیق حق استوجود پاک او با حق بپیوست
کنون حقست اندر جزو و کل جانکه او راهست این اسرار اعیان
محیط مرکز جانهاست احمدکه او را دردو عالم بُد مؤیّد
درون جان حقیقت جان جانستچگویم آشکارا و نهانست
چو مر عطّار او را دید بشناختعیان جسم و جان پیشش برانداخت
در آخر کرد اینجا واصلم اوستهمه مقصود کلّی حاصلم اوست
بگفت احمد چو دیدم صاحب دردکه من بودم میان سالکان فرد
بگفت اسرارها در گوش جانمنمود اینجایگه عین العیانم
عیان بنمود ما را در حقیقتچو حق بسپردمش راه شریعت
ره شرعش سپار و دم ازین زنوجود خویش بر چرخ برین زن
ره شرعش سپار و جان فنا سازنقاب از لعبت صورت برانداز
ره شرعش سپار اندر نهانیکه او بنمایدت کلّ معانی
ره شرعش سپار و حق یقین یابنمود او خدا عین الیقین یاب
از او واصل شو و زو گوی دائمکه بود اوست اندر ذات قائم
از او واصل شو وحاصل کن اعیانازو بشنو حقیقت نّص قرآن
از او واصل شو و دم دم همی زنکز او گرددهمه اسرار روشن
از او واصل شو و زو گوی اسراردر او شو ناگهی تو ناپدیدار
چُه گوئی می ندانی آن معانیوگر دانی از او حیران بمانی
خدا و مصطفا هر دویکی استبنزدیک محقق بیشکی است
خدا و مصطفا درجان نهانندمرا این جایگه شرح و بیانند
خدا و مصطفا در جان بدیدمچو مه در پیش اشیا ناپدیدم
منت بگداخته از بهر ایشانبجان دارم از ایشان ذوق ایشان
یکی اندر حقیقت دیدهام یارمرا برداشت اینجا عین پندار
یکی اندر حقیقت یافتستم از او بیخود بکل بشتافتستم
یکی اندر حقیقت بین تو دلدارکه میگوید دمادم در سخن یار
منم در جان و پنهان بود بودمهمه معبود بودم تا که بودم
اگر مرد رهی کلّی فنائیدر آن دید فنا تو در بقائی
لقای یار بی صورت بود هانچرا هستی بدیده دید برهان
دلا تاچند گوئی سرّ اسرارچو جانت گشت کلّی عین دیدار
نمود جمله مردان دیدی از خویشحجاب صورتت چون رفت از پیش
ز جنّت آمدی بیرون چو آدمچرا اسرارها گوئی دمادم
تو اینجاگه غریبی ای دل آزارولیکن هستی اندر عین دیدار
تو اینجاگه در آخر راز دیدینمود یار خود را باز دیدی
نمود یار داری در فنا بازترا مکشوف شد انجام و آغاز
سرانجامت چنین افتاد دانیکه خواهی گشت در کُشتن تو فانی
سرانجامت چنین افتاد از حقکه بیخود میزنی اینجا اناالحق
اناالحق را ز الحق در دو حرفستچنین معنی بشرع اینجا شگرفست
تو الحق گوی تا رازت شود فاشاناالحق خود بگوید نیز نقاش
همو گفتهست در منصور اناالحقتراگوید ابی سر کل اناالحق
همان کو گفت بر منصور باداربگوید در نهاد تو بیکبار
همان کو گفت در منصور انالحقهمان گوید حقیقت نی اناالحق
همان کو گفت هم او بازگویددر اینجاگه همه کل راز گوید
همان کو گفت هم آنکس شنفتستکه او گفتهست اناالحق او شنفتهست
همان کو گفت خود را کرد بردارتو گر مردی از این معنیت بردار
همان کو گفت اینجا سربرید اوجمال خویشتن بی سر بدید او
همان کو گفت در یک دیده باشدکسی باید که صاحب دیده باشد
که تاداند یقین اینجا اناالحقکه جز حق مینگوید خود اناالحق
اناالحق از نمود حق عیانستکه این در ذات او راز نهانست
اناالحق آنکه برگوید ابی دیدنباید اندر اینجا روی او دید
کسی باید که او کل دیده باشددرون جز و کل گردیده باشد
اناالحق گوید اندر عین هستیخورد آن جام را کلّی ز مستی
چو منصوری شود تا سرّ بداندبجز وی هیچ چیزی مینداند
چو منصوری شود اندر فنایشببیند عاقبت دید بقایش
چو منصوری شود جوید اناالحقسزد کز دید گوید او اناالحق
چو منصوری شود در عین خواریکند در پای دار او پایداری
چو منصوری شود هستی آن ذاتبگوید راز کل از جملهٔ ذرّات
چو منصوری شود اینجا عیانیپذیرد او نشان بی نشانی
نشان بی نشان گردد در این رازکه او بنماید اینجا راز حق باز
ببازی نیست این گفت حقیقتکه تا نسپارد اینجاگه طریقت
طریقت بسپر و دریاب الحقچو در کلّی رسی حق گوی الحق
کسانی کین طلب دارند اینجانیاید راست آن در عین غوغا
کسی مَردَست اندر دید عشاقکه چون منصور گردد کل عیان طاق
کسی مردست همچون او نمودارکه آوردند او را بر سر دار
کسی مردست همچون او عیانیکه گردد او نشان در بی نشانی
نشان اینجانگنجد بی نشان باشحقیقت راز مردان جهان باش
نشان صورت اینجاگه بیفکنکه گردد مر ترا این راز روشن
نشان صورت اینجا محو گردانکه اوّل راز این باشد ز اعیان
نشان صورت و معنی بر افکناگر مردی تو بی دعوی بیفکن
نشان ذات کلّی بی نشان استکه عاشق در نهاد ذات فانی است
اگر تو مرد ذاتی بی نشان شوپس آنگاهی چو مردان جهان شو
چو گردد بی نشان صورت در این راهبباید اندر این جا دیدن شاه
چو گردد بی نشان با بود باشدیقین در دید حق معبود باشد
چو گردد بی نشان دادار گرددز دید خویشتن بیزار گردد
چو گردد بی نشان هستی پذیردوجود او بمیرد حق نمیرد
بماند زندهٔ جاوید آنکسکه جز یکی نبیند در جهان کس
بماند زندهٔ جاوید عاشقکه اندر بیخودی حق یافت صادق
اگر زنده دلی هرگز نمیریاگر هستی چنین حق بی نظیری
اگر زنده دلی مرده مشو تو چو یخ اینجای افسرده مشو تو
چو عیسی زنده میر ای زنده دل توکه تا اینجا نباشی آب و گل تو
چو عیسی زنده میر از خویشتن پاکبرافکن همچو عیسی جان و دل پاک
چو عیسی زنده میر و جان جان بینتو روحاللّه شو عین العیان بین
چو عیسی زنده میر ای زندهٔ پاککه تا چون خر نمانی در گَو خاک
چو عیسی زنده زنده میرو ذات حق بینبجز حق خودمدان و خویش حق بین
چو عیسی زنده دل باش و فنا گردچو رفتی از میان دید خداگرد
چو عیسی زنده دل باش و یقین باشنمود اوّلین و آخرین باش
چو عیسی گر شوی از جسم و جان پاکببینی ذاتحق اندر عیان پاک
چو عیسی گر شوی در حق مجرّدشوی فارغ تو از هر نیک و هر بد
چو عیسی گر شوی تو روح اللّهزنی دم همچو او در قل هواللّه
چو عیسی گر شوی نور علی نورتو روح اللّه شوی تا نفخهٔ صور
تو روح اللّه باشی همچو عیسیشوی مانند او در ذات یکتا
تو روح اللّه هستی و یقینیولیکن بود خود اینجا نبینی
چو روح اللّه باش و روح بردارکه تا اللّه کل آید پدیدار
چو روح اللّه باش اندر طریقتحذر کن از پلیدیّ طبیعت
خدای اوّلین و آخرین بینچو روح اللّه باش و سرّ یقین بین
چو روح اللّه دم زن از نمودارکه مرده زنده گردانی ز دلدار
چو روح اللّه دم زن تا دم آئیترا پیدا شود دید خدائی
چو روح اللّه شو جانبخش مردهبرافکن از نمود ذات پرده
چو روح اللّه مرده زنده گردانفلک را با ملک کل زنده گردان
چو روح اللّه گر این راز دانیحقیقت مرده جانبخشی که جانی
تو جانانی اگر این دید یابیبیان من نه از تقلید یابی
تو جانانی ولی پنهان ذاتیکنون افتاده در عین صفاتی
تو روح اللّه را اینجا ندیدیچه گر عمری در این عالم دویدی
تو داری آنچه گم کردی بجو بازکه تا یابی یقین اینجا بجو باز
تو عیسی در درون داری حقیقتولیکن باز ماندی در طبیعت
طبیعت دور کن تا جان شوی توحقیقت در صفت جانان شوی تو
چو عیسی صورت و معنی برافکنکه تا گردی حقیقت جان روشن
چو عیسی صورت و جان را یکی کنچو روح اللّه در اعیان یکی کن
نداری تاب آن کین سر بدانینیابی باز اسرار نهانی
توئی افتاده چون عیسی گرفتاربدست ناکسان مردم آزار
توئی افتاده چون عیسی همه روحنه سر تا پای تو یکتا همه روح
تو روحی جسم را کلّی رهاکنعنایت را چو عیسی ابتدا کن
چو جان گردی اگر جانان شوی توبدین گفتار از جان بگروی تو
تو جان گردی چو عیسی روح اللّهشوی گر جان جان بینی تو ناگاه
ولی اینجا بلا یابی ز اوّلشوی اینجایگه ناگه مبدّل
بلابین و بلاکش اندر اینجایکه تا گردی چو عیسی عین آلای
بلاکش همچو او گر پایداریکه چون عیسی کنون در پای داری
که بُد کز جان بلا اینجا ندیدستکه بُد کاینجا لقا پنهان ندیدست
بلا را با لقا پیوسته میدارکسی کامد بلای او خریدار
هر آنکو در بلا پائی نداردمیان آن بلا شکری گذارد
بود او را همیشه عاقبت خیراگر در کعبه باشد او اگر دیر
بنزد جان جان هر دو یکی استبلا را خیر در حق بیشکی است
بلا نفس است شیطان نفس بنگرچو شیطانست نفس ای نیک منظر
چو از نفست بلایت میرسد بیشاز اوئی دائما مسکین و دلریش
ز نفست این همه اینجا بلایستاز اینجانت بماند ابتلایست
بلای نفس دیدن جمله مرداناگرمردی ز نفست رخ بگردان
بلای نفس بیشک دید آدماز آن مجروح شد بی عین مرهم
بلای نفس دید آنکس که ابلیسبَرِ او ساخته یک لحظه تلبیس