بخش ۶۱ - در نمودار سرّ اعیان کل فرماید
نمود حق نه چیزی هست بازیتو این دم در تمامت سرفرازی
تو قدر خود بدان و سر نگهدارببین نامت چه چیزی گفت جبّار
از این گندم حذر میکن دمادمببین تا حق چه گفتهست گفت آدم
که تو زان منی من زان تو باشولی گر با منی با خویشتن باش
در این جنات اگر خواهی که باشمحقیقت تخم نیکوئی بپاشم
بمردی بگذر از گندم حذر کنپس آنگه سوی من کلّی نظر کن
که تا باشیم با هم جاودانهنگیرد هیچکس بر ما بهانه
همه حوران در اینجامان ندیمستخدای ما کریمست و رحیمست
اگر خواهی که مانی جاودانیپذیری پند من اکنون تو دانی
بدو گفت آدم ای جان و دل منبمن بگذار اینجا مشکل من
نه حق با من چنین اسرار گفتهستولی با کس نه این اسرار گفتهست
بمن بگذار من به از تو دانمنکو گفتی بگو جان جهانم
سبک آدم ورا بگرفت محکمنمود اندر کشید اینجای آدم
در آغوشش گرفت آن نور قدرتدمادم بود اندر عین رحمت
برویش سر نهاد آن روی آنجاشدند از عشق کل یکسوی آنجا
بجز دیدن که ایشان را لقا بودنمود هر دو از عین بقا بود
گمان اینجا مبر ای دوست دریابتو در مغز حقیقت پوست دریاب
عزازیل دژم چون دید احوالبیامد بر درِ جنّت دگر حال
کنون بشنو تو اسرار نهانیاگرمردی رهی این سر بدانی
چنان ابلیس بر درگاه میبودکه بر احوالشان آگاه میبود
قضا را مار با طاووس رخشانبدید آنجای ایشان هر دو دربان
برفت ابلیس و با ایشان شدش دوستببین کاسرارم اینجا مغز شد پوست
تو دیگر میندانی سرّ اسرارولی تو کی بدانی جز که گفتار
بر تو چون حکایت باشد این راندانی تو بیان عین الیقین را
چو تو این سرّ حق را قصّه دانیهمی ترسم که اندر غصّه مانی
مدان این قصّه را مانند صورتکه مانی خوار سرگردان صورت
اگرچه قصّه خواند این حق تعالینمودی کرد این اسرار ما را
ولیکن قصّه در عالم بسی دانپراکنده بسی با هر کسی دان
حقیقت قصّه چون بسیار گفتندهمه اندر بیان بیکار گفتند
مگو بسیار اگر گوئی نکو گوینه هر چیزی که میآید فرو گوی
نمیگنجد در این قصه چه و چونز بیچونست این اسرار بیچون
نه بازیچه است این اسرار بیچوننمیگنجد در این قصّه بدان چون
ز بیچونست این اسرار تحقیقکسی کو را بود از دوست توفیق
بداند این نمودار از کجایستحقیقت عین گفتار از کجایست
ببازی نیست این دنیا نظر کنز بازی بگذر و خود را خبر کن
نه حق گفتهست این اسرار با تودرآید این همه گفتار با تو
که تا دانی که چونست زندگانیکنی تو روزی اندر دهر فانی
ز بهر تو تمامت انبیا رافرستادست چندین پیشوا را
مدان این پیشوایان را تو بازیوگرنه در تف عزت گدازی
همه تورات با انجیل و فرقانز بود حکمت اینجاگاه بر خوان
همه اینجایگه سرّ کلامستکه حق گفتهست و یک معنی تمام است
ولی آن سر که گفت در عین قرآنهمه درج است اندر ذات سبحان
چو حق اینجاست اینجا رخ نمودستدر اسرار معنی برگشودست
نه بستست این در و در اندرون باشتو درمعنی قرآن ذوفنون باش
تو هر سرّی که از قرآن بیابییقین میدان که ایمن از عذابی
هر آن کو سرّ قرآن یافت اینجابرون شد از خود و بشتافت آنجا
هر آن کو سرّ قرآن باز دید اوچو آدم عزّت و هم ناز دید او
هر آن کو سرّ قرآن باز داندهمیشه از زبان گوهر فشاند
هر آن کو سرّ قرآن باز دانستیقین انجام با آغاز دانست
حقیقت جوهر قرآن خدایستکه او مر جمله کل را پیشوایست
حقیقت جوهر قرآن ز نورستکه مؤمن دائماً زو با حضورست
حقیقت جوهر قرآن بقایستکه در خواندن ترا عین لقایست
همه جا اوست و او از جای خالیتعالی اللّه زهی نور معالی
چو او رانیست جای و در سراپایتوانی یافت جاویدش همه جای
جهان گر اوّل و گر آخر آمدوگر باطن شد و گر ظاهر آمد
چه میپرسی ز باطن یا چه ظاهرچه میگوئی، چه اوّل یا چه آخر
چو ذاتش ظاهر و باطن نداردصفاتش اوّل و آخر ندارد
مکان را ظاهر وباطن نمایدزمان را اوّل و آخر نماید
مکان چون نیست اینجا و زمان همنه وصفش میتوان کردن نه آن هم
عدد گردد حقیقت ان اَحَد خاستولی اینجا نیاید جز خدا راست
یقین دان آنچه رفت و بیشکی دانهزار و یک چو صد کم از یکی دان
چو ابری چشمه دارد صد هزارانعِدد از چشمه خیزد نی ز باران
وجود بی نهایت سایه انداختنزول سایه چندین مایه انداخت
وجود سایه چون دریافت آن خاستکه خود را بی نهایت آورد راست
چو اصلش بی نهایت بود او نیزوجود بی نهایت خواست یک چیز
ولی بر بی نهایت هیچ نرسیداز این نقصان بدو جز هیچ نرسید
بسنجید و نبودش هیچ چارهشد القصّه ز نقصان پاره پاره
چو هر پاره از او سوئی برون شدچنین گشت و چنان و چند و چون شد
اگر هستی تو اهل پردهٔ رازبگویم اوّل و آخر به تو باز
وجودی در زوال و حدّ و غایتفرو شد در وجود بی نهایت
حقیقت جوهر قرآن در او بینورا گر مرد رازی رهنمون بین
حقیقت جوهر قرآن طلب کنوجود جزء و کل شیی سبب کن
حقیقت جوهر قرآن تو دریاباگر مردی مرو هرگز از این باب
حقیقت جوهر قرآن چو جانانستکه اینجاگه ترا پیدا و پنهانست
ز نور او بری ره تا بر دوستکند مغزت دراینجا جملگی پوست
ز نور او همه آفاق نورستولی بدبخت از این اسرار دورست
ز نور او زمین و آسمانستز دید او مکین وهم مکانست
ز نور او تمامت هست روشنبدان گرد انست این گردنده گلشن
ز نور او اگر بینی عنایتبراندازی زمین و آسمانت
ز نور اوست اینجا جمله زندهاگر مرد رهی میباش بنده
بجان شو بندهٔ فرمان خالقمخسب ای دوست اندر وقت فالق
ز خواب بیخودی بیدار حق شومر این اسرار ز اللّه بشنو
نفخت فیه اندر صبح یابیاگر صبحی بنزد او شتابی
نماید صنعت اینجا کم تمامیبیابی در دو عالم نیکنامی
بوقت صبحدم ذرّات عالمزنند هر لحظه اینجاگه از آندم
کند زنده همه ذرّات دنیاکسی باید که باشد عین مولا
شود آدم در آن دم عین جنّاتببیند در زمان او جوهر ذات
هوای دوست آرد در دل و جانببیند هم به از صد راز پنهان
بجز جانان نگنجد در ضمیرشکه جانان باشد اینجا دستگیرش
بقول و فعل شیطان سر نتابدکه تا آن دم بهشت کل بیابد
مخور بل کم خور ای بیچاره ماندهدرون خانه و آواره مانده
مگو تا چند اندر خورد باشیاز آن حق را نه اندر خورد باشی
چنین از بهر یکتا نان گندمکنی خود را تو اندر جان جان گم
کند زنده همه ذرات دنیاکسی باید که باشد عین تقوی
چنین از بهرنفست سرنگونیفرومانده چنین زارو زبونی
هوا و نفس تو از بهر شهوتترا انداختند از بهر قربت
ز بهر نان شود ننگ دو عالمکز این اسرار یابی سرّ آدم
بگو تا چند تو دیوانه باشیاز آن حضرت همی بیگانه باشی
بگو تا چند خود را بشکنی توکه چون ابلیس در ما ومنی تو
چو شیطان بر در جنّت مقیم استحذر کن ز آنکه شیطان رجیم است
تو اندر خلوتی و عین جنّاتنمود حور بنگر جمله ذرّات
ترا معشوقه خوش در بر نخفتهترا اسرار از خاطر برفته
دیت پیدا بکرده حق تعالیمکن چندین بخود اینجا جفا را
چه گفتهست و چه گویم تا بدانیکه داند سرّ این راز نهانی
برون شرع هرگز تو نیابیاگر از نور در شرعش شتابی
بنور شرع و نور حق قرآنبیابی این معّما سخت آسان
ولیکن این بیان واصلانستکسی کین سرّ بداند واصل آنست
کسی کین سر بدید و این صفا یافتبنورِ شرعِ پاکِ مصطفی یافت
نیامرزاد یزدانش بعقبیکه گوید فلسفه زین شیوه معنی
چو او برخاست ز آنجا با عدم شدچه افزود اندر آن کوه و چه کم شد
از آنجاکین همه آمد بصدباربدآنجا باز گردد آخر کار
همه آنجا به رنگ پوست آیدولی اینجا برنگ دوست آید
کلام اللّه اینجا صدهزارستولی آنجا بیک رنگ آشکارست
همه آنجا برنگ خویش باشدولی اینجا هزاران بیش باشد
همه اینجایگه یکسان نمایدکه هر اینجایگه شد آن نماید
اگرچه جمله یک، گر صد هزارستبجز یک چیز آنجا آشکارست
اگر گوئی عدد بس چیست آخرشد و آمد برای کیست آخر
جواب تو بس است این نکته پیوستکه کوران فیل میسودند با دست
یکی خرطوم سود و دیگری پایهمه یک چیز را سودند یکجای
چو وصفش کرد هر یک مختلف بودولیکن فیل در کل متّصف بود
اگر یک چیز گوناگون نمایدعجب نبود چو بوقلمون نماید
عدد گر مینماید تو مبین آنکه توحیدست در عین الیقین آن
تو هم یک جزوی و هم صد هزاریدلیل از خویش روشنتر نداری
عدد گر غیر خود گوئی روایستولی چون عیب خود بینی خطایست
هزاران قطره چون در چشمم آیداگردریا نبینم چشمه آید
ز باران قطره گر آید نمایدچو در دریا رود دریانماید
اگر تو آتش و گر برف بینیهمه قرآنست گر صد حرف بینی
اگرچه بر فلک صد گونه شمعندبرنگ آفتاب آن جمله جمعند
مراتب کان در ارواحست جاویدچو صد شمعست پیش قرص خورشید
اگر روحی بود معیوب ماندهبباشد همچنان محجوب مانده
ز جای دیگر است اینگونه اسرارندارد فلسفی با این سخن کار
کسی کین دید هم از مصطفی دیددر اینجا جملگی عین لقا دید
ولی گر ره کنی در پردهٔ رازهمه ذرّات را بینی تو آغاز
همه مانند تو درگفتگویندهمه همچون تو اندر جستجویند
همه اسرار در اینجا طلبکارهمه کارش شده در عین پرگار
همه جویا و در جانان رسیدهجمال روی جانان خود بدیده
همه ذرات درجانان رسیدندتمامت روی جانان باز دیدند
ولی نایافتند آن راز اوّلکه بودند اندر اینجاگه معطّل
جمال روی جانان را کسی دیدکه او از خود طمع اینجای برید
چو من با او نماندش زین صور اونظر کردش ابی زیر و زبر او
درون جان رسید و بعد از آن یارنمودش روی بی دیدار هر چار
طبایع محو شد از دیدن او راگذشت از پردهٔ دل تو بتو را
یکایک محو کرد و برفکند اورهائی یافتست از عین بند او
یکایک برفکند و گشت واصلوِرا در بی نشانی گشت حاصل
عیان یار را کُل بی نشان دیدنه آن کو جسم و جان را در میان دید
چو ظلمت رفت نور آید پدیداردرون جان حضور آید پدیدار
چو ظلمت رفت و آمد صبحگاهیبیابی آن زمان سرّ الهی
وجودت ظلمت آباد جهانستولکین آفتاب عین جانست
از این ظلمت گذر کن تو بیکبارحجاب ظلمتت از پیش بردار
ز ظلمت دور شو تا نور گردیتو چون آدم ز حق مشهور گردی
از این ظلمت سرای حُسن فانیگذر کن تا شوی سوی معانی
بمعنی نور بینی در دو عالمز معنی برگشائی سرّ آدم
ز معنی از صور تو دور افتیعیان در عالم پرنور افتی
ز معنی کاملان ره باز دیدندحقیقت سوی آن حضرت رسیدند
ز معنی فاش شد اسرار ز ایشانز معنی بازدانی جان جانان
ز معنی روشنی جان ببینیدرون خورشید جان رخشان ببینی
ز معنی بازیابی ابتدایتز معنی گر شوی از انتهایت
ز معنی فاش گردانی همه رازحجاب از ذات اندازی عیان باز
ز معنی دان اگر دانی صفاتتعیان گرداند اینجا نور ذاتت
به معنی حق تعالی با تو پیوستز معنی بود اجسان تو بربست
ز معنی این همه آمد پدیدارکسی کو هست معنی را طلبکار
به معنی کو شد و معنی بیابداگر از جان سوی معنی شتابد
به معنی هر دو عالم باز بیندعیان او سرّ آدم باز بیند
به معنی زنده شو درعالم کلکه اینجاگه توئی مر آدم کل
به معنی از همه افلاک بگذرز جان اعیان عین ذات بنگر
به معنی بگذر از خورشید و انجمکه در دریای ذات آئی عیان گم
به معنی بگذر از بود وجودتبحق بنگر حقیقت بود بودت
هزاران نقش بر یک ظل هستندولی چون زان نبد در هم شکستند
در آنوحدت دوعالم راشکی نیستکه موجود حقیقت جز یکی نیست
چه گویم چون نمیدانم دگر هیچهمه اوست و همه اوست و دگر هیچ
نمیآمد اَحَد در دیدهٔ توعَدَد اندر اَحَد در دیدهٔ تو
چو تو بر قدر دید خویش بینییکی را صد هزاران بیش بینی
اگر اَحوَل عَدَد را در اَحَد دیدغلط دیدست اوچون در احد دید
ترا خوانم اگر خوانی دگر نهترا دانم اگر دانی دگر نه
هم از خود سیرم و از هر دو عالمترا میبایدم واللّه اعلم
به معنی بگذر از کون و مکان توببین اعیان جانان رایگان تو
به معنی گر خدا را باز بینیوجود انجام با آغاز بینی
به معنی جمله مردان ره سپردندز بود خود بیکباره بمردند
به معنی جملگی دیدار دیدندنظر کردند خود را یار دیدند
به معنی تن عیان با جان شد اینجاعیانشان جملگی جانان شد اینجا
به معنی در صفات اینجایگه ذاتبدیدند بی یکی در دید ذرّات
به معنی گر کلاه عشق خواهیبدان ای جان که اینجاگه تو شاهی
به معنی گر شوی از جمله آزادز تو باشد حقیقت جمله آباد
به معنی باز بین ذات حقیقینظر کن عین آیات حقیقی
به معنی ذات شو در سینهٔ خویشاز این معنای روحانی بیندیش
که حق در سینهٔ دل بازیابیاز این معنی نظر دل بازیابی
خدا در بود جان داری بیندیشحجاب آخر دمی بردار از پیش
نمیبینی تو آدم در درونتخدادر عقل کل شد رهنمونت
ز فرمان خدا دوری گزیدیاز آن عین حقیقت میندیدی
زهی عاقل که خود عاقل شماریبرو کز عقل کل بوئی نداری
چرا دم میزنی مانند مرداننداری هیچ بوئی تو از ایشان
نشان صادقان هم بی نشانیستکه بی نقشی عیان جاودانی است
ترا بوئی از ایشان نیست پیداچرا تو میکنی بسیار غوغا
براه عزت مردان نرفتیچوحیوان دائماً خوردی و خفتی
براه راستان رو دائما هانوجودت از بلا و رنج برهان
براه راستان آئی بمنزلچرادرماندهٔ در عین این گِل
براه راستان سوی بهشت آیگره یکبارگی از خویش بگشای
براه راستان صافی شوی زوداگر بزدائی اینجا زنگ دل زود
دلت آئینه است و جمله در وینمودارست این آئینه را هی
مکن آلوده از زنگ گنه آنکه ناکامی کنی اینجا تبه هان
همیشه دار این آئینه صافیتو آدم باش هر آئینه صافی
تو صافی باش همچون آینههاندر آئینه ببین هر آئینه جان
تو صافی باش مر مانند آدمکه صافی جان شوی اینجا دمادم
تو صافی باش تا در بند دردیخوری اینجا از آن بوئی نبردی
تو صافی باش بر مانندهٔ آبمکن ای دوست همچون آب اشتاب
تو صافی باش همچون شعلهٔ ناربسوزان سر بسر این نقش زنار
تو صافی باش همچون صورت خاککه بنماید در اینجا صورت پاک
تو صافی باش بر مانندهٔ بادکندشان آفرینش جمله آباد
تو صافی باش بر مانند ذرّاتز فیض وصل اعیان باش در ذات
تو صافی باش بر مانند خورشیدکه نور توست اندر جمله جاوید
تو صافی باش همچون عین مهتاببر خورشید جان آور دمی تاب
تو صافی باش بر مانند افلاکنمودش نار و باد و آب با خاک
تو صافی باش همچون جان مزّینکه تا یابی همه اسرار روشن
تو صافی باش و جان را گل برافشاندمی از جملگی بین نور جانان
درون جنّتی ز ابلیس پرهیززمانی از طبایع زود برخیز
جواهر باش صافی در حقیقتبسوزان سر بسر عین طبیعت
چو آدم باش صافی در نهادتکه از صافی بود اینجا گشادت
دل و جان صاف گردان تا بدانیکه معنای خداوند جهانی
کرا میگوئی ای عطّار اسرارکه جوهر میفشانی تو ز گفتار
زهی صافی دلِ آئینه جان توکه پیدا کردهٔ رازِ نهان تو
زهی صافی دلِ آئینه رخسارکه کردی فاش معنی را بیکبار
حجاب از پیش کلّی برگرفتیترا زیبد که کلّی راه رفتی
تو در منزل دری در صورت گلگشادستی در اینجا راز مشکل
تو اندر منزلی بیشک رسیدهیقین تو بیگمان دل باز دیده
تو اندر منزلی فارغ نشستهدر از گیتی بروی خلق بسته
تو اندر منزل جانان رسیدیحقیقت روی جانان باز دیدی
تو اندر منزل و عین بقائیبکل پیوسته در عین لقائی
تو اندر منزلی ای جان نظر کنهمه ذرّات دیگر را خبر کن
تو اندر منزلی جان داده و دلکه میبینی حقیقت خویش واصل
توئی اندر میان واصلان طاقگرفتی از معانی جمله آفاق
در آخر اوّل خود باز دیدینظر بگشادی و کل راز دیدی
در آخر روشنت کز کجائیحجابت رفت در عین لقائی
در آخر بیگمان گشتی بیکبارگرفته جان و دل جانان بیکبار
در آخر بیگمانستی چو منصورشده در جملهٔ آفاق مشهور
در آخر بیگمان جانان شدی تودر آخر دیدن جان بُدی تو
در آخر چون حجابت شد تو اوئیولی از وی کنون در گفتگوئی
ترا این گفت کلّی راز گویستشب و روزت از او این گفتگویست
تمامت سالکان از جان بدیدندکه تامعنی ذات تو بدیدند
تمامت سالکان عالم اینجاترا ازجان و دل دیدند یکتا
زهی معنی که اینجا گه تو داریدر این عالم دل آگه توداری
زهی معنی که داری در حقیقتهمه دیدی تو در عین شریعت
زهی شوق تو اندر عالم جانکه بنمودست اینجا جان جانان
عجائب جوهری بس پر بهائیکه در عین العیان انبیائی
عجائب جوهری هستی عجائبکه اسرارت نمودست این غرایب
مترس اکنون که نزدیکست داندکه در کشتن وجودت وارهاند
سرت خواهد بریدن همچو گوئیکه تا تو بیش از این سرّش نگوئی
سرت خواهد برید و هم تو دانیکه اکنون پیش بینی در معانی
ترا بعد از وفات این سرّ اسرارشود با صاحب دردی پدیدار
مر این اسرار افتد در کفِ اوکه او باشد ابا خلق اینت نیکو
کسی باشد که او را درد جانانمیان جان بود پیوسته جانان
بسی بیند ملامت او در آفاقکمینه باشد او در نزد عشاق
میان آفرینش فرد باشداز آنکو عاشق پردرد باشد
ز رسوائی که یابد بیش از بیششود واصل از این آن مرد درویش
ایا بیچاره چون این سر ندانیشود فاشت همه سرّ معانی
میان جان نظر کن و ندر آن بازببین و خویشتن یکباره درباز
چنانت فاش گردانم بعالمکه بینی تو مرا سرّ دمادم
تو نیز این کن بعالم همچو خود فاشکه اینجا آفریده نقش نقاش
اگر پنهان کنی اینجا کتیبمببینی در همه عالم نهیبم
کنی مر فاش این و راز یابیبآخر عزّت اندر ناز یابی
شود این سرّ بصد سال دگر فاشبدست سالکان افتد نه اوباش
ببین از پیش و دل با خویش میدارنمود خویش را در پیش میدار
زهی صاحب یقین گر رازیابیکه سرّ جمله مردان بازیابی
ز خود بگذشتی و با حق شدستیخداوند جهان مطلق شدستی
شدستی واصل از دیدار مردانبکردی فاش مر اسرار مردان
شدستی واصل و حق بینی اینجاحقیقت راز مطلق بینی اینجا
شدستی واصل و در حق فنائیدر این اعیان تو دیدار خدائی
شوی کشته تو بعد سال و نیمیمپندار این ز بازی و ز بیمی
دی فارغ شو از اسرار گفتنترا یک دم در اینجا مینخفتن
شب و روزت بباید گفت اینجادُر اسرار باید سفت اینجا
زمانی نیز خوش منشین بدنیاکه خواهی رفت بیشک سوی عقبی
یکی خواهی شدن با جمله اشیااز این پس چون شوی در جمله یکتا
چو در اینجا تو سرّ کار دیدیز دنیا و ز صورت در رمیدی
بر تو جمله عالم خاکدانیستبه همت مر ترا این خاکدانیست
چو سرّ واصلانی ذات کلّیچرا اکنون تو اندر بند ذلّی
بهمّت بگذر ازکون و مکان تورها کن با کسان این خاکدان تو
ز دنیا هیچ شادی میندیدیدر این صورت تو آزادی ندیدی
بدنیا شادی و تو گاه بیگاهاز آن باشد که داری حضرت شاه
توداری حضرتی مر اینچنین تودمی مگذار از عین الیقین تو
چو داری حضرتی بی وصف و ادراکچرا دل مینهی بر این کف خاک
تو اینجا سرّ اوّل باز دیدیمیان جمله این اعزاز دیدی
عجایب جوهری دریافتی تودرون خاک آن دُر یافتی تو
بسی گفتند اسرار صفاتش ولیکن این چنین در نور ذاتش
نگفتند این چنین شرح و بیانهاکجا یابد چنین اسرار جانها
کسی کاین در زند در برگشایندمر او را راه اینجاگه نمایند
رهِ بود از ازل راهِ درازستنشیب افتادهٔ وقت فرازست
فرازی جوی اینجاگاه شیبستکه اینجا گاه جای پر نهیبست
بهیبت باش از این ره تا توانیکه بتوان شد سوی حق با معانی
دمی خالی مباش از خود بحالیکه تا هر ساعتی گیری کمالی
دمی خالی مباش از جوهر قدسنظر میکن دمادم جانب انس
زمانی خودشناس و در مکان باشبهمّت برتر از کون و مکان باش
کناری گیر از این دنیای دون توچوداری آدم اینجا رهنمون تو
بهشتت حاصلست اینجا چو آدمتماشا میکنی سرّ دمادم
بهشت نقد داری شاد دل باشمیان جملگی آزاد دل باش
بهشت نقد داری حکم ظاهرتوئی بر کلّ معنی جمله قادر
بهشت نقد داری در برابرزمانی چند تو زینجای مگذر
مباش اینجا زمانی فارغ از خودبراه شرع میکن نیک با بد
قناعت کن گذر کن از خور و خوابگذشته عمر اکنون ذات دریاب
زمانی فارغ ازگفتار منشیننمود جزو و کل بر خویشتن بین
ز خود جوئی چه مرآن کرده هر کسچوداری سر صبح بی تنفّس
خوشا آن صبح کین جان دردمیدستنمود عشق اینجا شد پدیدست
خوشا آن صبح کآدم کرد پیداز ذات خود در این دنیا هویدا
خوشا آن صبح کاندر خاک باشیمنمود عشق و جان پاک باشیم
خوشا آن صبح کاینجا کس نباشدجهان طبع و پیش و پس نباشد
خوشا آن صبح کاندر عین اشیامحیط آئیم پنهانی و پیدا
خوشا آن صبح چندانی که یابیبجز دیدار او چیزی نیابی
خوشا آن صبح کاندر جان جان توشوی در ذات یک کلّی نهان تو
خوشا آن صبح کاینجا بود باشیمکان و لامکان معبود باشی
خوشا آن صبح کاندر جان جانتنماند هیچ از نفحات جانت
در آن دم دم نباشد جمله دم دانوجود جمله اشیا را عدم دان
در آن دم دم نماند نیز آدمیکی بینی همه سرّ دمادم
در آن دم دمدمه کلّی تو باشیبوقتی کاندر این صورت نباشی
در آن دم هر دو عالم هیچ بینینه نقش صورتِ پرپیچ بینی
در آن دم چو نظر داری وجودتنباشد مر یکی بین بود بودت
در آن دم هشت جنت در نگنجدهمه کون و مکان موئی نسنجد
در آن دم محو گردد جمله آفاقنمود ذات باشد درعیان طاق
در آن دم گر بدانی خود تو اوئیکه در جمله زبانها گفت و گوئی
همه حکم تو باشد بیخود آنجایکی باشد نمود ذات در لا
نگنجد آن زمان موئی در افلاکیکی باشد نمود ذات با خاک
نمود عقل اینجا باز بینیاز او این زینت و اعزاز بینی
چو عقل کل نمودار صفاتستبه پیوسته عیان با نور ذاتست
ز عقل سفل چه گفت و چه گویستنمود صورتست و گفتگویست
ز عقل سفل پیدا گشت غوغاولی از عشق گردد زود شیدا
ز عقل سفل اگر یابی نموداردر اینجا فاش گردد جمله اسرار
ز عقل سفل بینی جمله افعالکه او انداخت اینجا قیل با قال
ز عقل سفل آدم گشت صورتکزو بد دید جمله بی ضرورت
ز عقل سفل افعال جهانستکه نورش در زمین و در زمانست
ز عقل سفل دیدن باشد ای جانولیکن در نگنجد جان جانان
ز عقل سفل بینی کلّ احوالولیکن در نگنجد عقل عقال
ز عقل سفل چیزی مینیایدکجاکارت از آنجاگه گشاید
ز عقل کل شود اسرار پیدانمود جسم و جان گردد هویدا
ز عقل کل ببینی هر چه پیداستکه نور عشق اندر وی مصفّاست
ز عقل کل اگر ره بردهٔ توچرا اندر درون پردهٔ تو
ز عقل کل اگر یابی نشانیترا خواهند اینجاگه بیانی
محمد(ص) عقل کل دیدست تحقیقز خود دریافتست این سرّ توفیق
محمّد عقل کل دان وگر هیچدر این اسرار نیست ای دوست مر هیچ
از او بُد عقل کل یکذرّهٔ دانکه دیدست او حقیقت جان جانان
از او دریاب سرّ جمله اشیااز اوگردان تو جان و دل مصفّا
از او دید آدم صافی تحیّاتنمود عشق اندر عزّت ذات
ز صلواتش تمامت کام دل یافتچنان عزت میان آب و گل یافت
تمامت انبیاش از جان مریدندکه به زو مر کسی دیگرندیدند
تمامت انبیا مقصودشان اوستتمامت واصلان معبودشان اوست
ندانی این بیان تا جان نبازیکسی کو مصطفا داند ببازی
کسی کو به بود صد باره در دینکه او بُد در حقیقت راز کل بین
حقیقت او چه داند آشکارهکه اینجا بود از بهر نظاره
حقیقت او عیان جان حق دیدکه خود بر انبیا اینجا سبق دید
خدا بنمود او در من رَآنیبجمله واصلان راز معانی
گشود او مرکز و واصل نگرددنمود جان او حاصل نگردد
کسی کو وصل خواهد اصل اویستنمود ذات کل را اصل اویست
چو حق در جمله اشیا رخ نمودستنمود ذات او گفت و شنودست
چو حق باشد همه غیری نباشدبه پیش واصلان دیری نباشد
همه محوست در حق گر بداندوگر بیند دلش حیران بماند
همه محوست در حق جمله عالمولی اینجایگه سرّ دمادم
ز بود فعل میآید پدیداربدان این سرّ اگر هستی تو هشیار
صفات و فعل پیوستند با همنگنجد ذرّهٔ از بیش وز کم
قضا رفتست از اوّل تا بآخرز باطن او نموده سر بظاهر
قضا رفتست از ذرّات اوّلاز آن کردند از اینجاگه معطّل
قضا رفتست اینجا هر کسی رافتاده سیر آن اینجا بسی را
قضا رفتست وجمله سالکان راستنموده راز هم پنهان و پیداست
قضا رفتست و بنوشتست از پیشتو پیش اندیش اینجا بد میندیش
قضا رفتست تن در ده بمردیببین آخر که در مهلت چه کردی
قضا را آدم از جنّت برانداختقدر هم سرّ ربّانی نه بشناخت
قضا آدم چنان اعزاز بخشیدنمود عشق اول باز بخشید
قضا در آخرش خوار و زبون کردز جنّاتش بخواری او برون کرد
قضا ابلیس را از طوق لعنتبگردن بر فکندش بهر نفرت
قضا ابلیس را در جنت انداختورا مانند موم از نار بگداخت
قضا ابلیس را سجده بفرمودکه خود او لایق این طوق کل بود
بیان او در اینجا گه شود راستز من بشنو که این معنی بود راست
نمود قصّهٔ ابلیس بشنوعیان او بر تلبیس بشنو
چنان بُد قصّهٔ اوّل که دیدیدر آن اسرار کز اوّل شنیدی
چنانم ذوق معنی دورم انداختکه کلّم در میان نورم انداخت
بهر معنی که میآید دمادمهمان رازست اگر دانی دمادم
تمامت قصّهٔ او هست زاریاگر مانند او تو پایداری
کنون با قصّهٔ آدم شوم بازدر این دم مربدان همدم شوم باز
عیان قصّه آدم بگویمنمود غصّه او هم بگویم
که تا چه بر سر آمد آدم او راکه بُد در حرف کل حق همدم او را
ز ابلیس آن همه کارش تبه شدعزازیل از بدی رویش سیه شد
سیه کاری نه نیکو باشد اینجاکه جان بَدرَوِش بهراسد اینجا
سیه کاری مکن مانند ابلیسکه نزد حق نگنجد هیچ تلبیس
سیه کاری مکن با رو سپیدیبود فردا ترا زو ناامیدی
نباشد صبح ابلیست قیامتنباشی روز محشر در ملامت
کسی کو دائماً فرمان شه بردچو مردان راه مردان زود بسپرد
همه عمرش به جز نیکی نبُد کارنمودی یافت او و دید دلدار
ز وسواس عزازیل ارشوی دورنباشی ظلمت و دائم بوی نور
ز وسواس عزازیل ای بردارمکن تأخیر وز افعال بگذر
ز فعل او خطر باشد دل و جانخدا گفتهست این معنی به قرآن
عزازیل است دائم در حسد اواحد طغرا زده اندر حدِ او
عزازیل است ذرّه راه بردهکه او دارد درون هفت پرده
عزازیل است سرّ کار دیدهز بهر دوست این لعنت گزیده
عزازیل است رویاروی دلدارستاده مست و زار از غصّه افکار
عزازیل است اندر خون روانههمی جوید دمادم او بهانه
عزازیل است مر آرایش تنکز او پیدا شدست آلایش تن
عزازیل است تن را درگرفتهره ناپاکی اندر برگرفته
عزازیل است اندر تن فتادهدرون پرده اندر تن فتاده
عزازیل است دیده اوّل کارنمودش نقطه است و دیده پرگار
عزازیل است اینجا لعنت دوستامیدی بسته اندر رحمت دوست
حسددارد ز آدم شد رسیدهکه او بد اوّل آخر باز دیده
حسد دارد بسی در جان و دل اواز آن گشته است اینجاگه خجل او
حسد دور افکند مرد از ره حقکجا باشد دل او آگه از حق
حسد دور افکند جان و دلت رابسوزاند عیان آب و گلت را
حسد دور افکند مرد از خداوندز من بشنو تو ای اسرار وین پند
حسد هرگز مبر بر هیچکس توکه مانی همچو شیطان باز پس تو
حسد هرگز مبر بر هیچ دنیاوگرنه در بلا مانی بعقبی
حسد گر بر نهادت رخ نمایدنمود عقل و دینت در رباید
حسد دور افکند از جوهر پاکحسد گرداندت در جهل ناپاک
حسد بر دست شیطان بر ملایکاز آن در راه حق افتاد هالک
شب و روز از فراق درد میسوختبهر لحظه دو میدانش بر افروخت
شب و روز از حسد اینجا چنان بودکه همچون موم در آتش نهان بود
شب و روز از حسد چاره همی کردبسی در ذرّه نظّاره همی کرد
که تا یابد بآدم دستبرد اوکه آدم پیش چشمش بود خُرد او
اگرچه خُرد بود آدم بصورتبزرگی داشت اندر عین نورت
اگرچه خرد بد حق بد بزرگیشنمیگنجید در جنّت چو خوردیش
چنان ابلیس از غیرت همی سوختبرفت و مار دربان را بیاموخت
ببرد از راه آنجا مار و طاوسبرافکندش پریشان نام وناموس
چنانشان برد از راه آن ستمکارکه ایشان گم شد آنجا بیکبار
چنانشان مکر کرد از راه بفکندگشاد از کار خود اینجایگه بند
برفت و در دهان مار پنهانشد آن ملعون پر از مکر و دستان
اگرچه حسن طاوس همایونمر او را رهنمونی کرد اکنون
چو چاره نیست کاینجا کار رفتستقضا در نکتهٔ پرگار رفتست
چنان ابلیس ایشان را زبون کردکه همچون خود مر ایشان را برون کرد
قضا پوشیده کرده چشم ایشاندر این معنی کجا آید به آسان
ندانی یافت این اسرا رچون منکه اینجاگه کنم اسرار روشن
چو مار و نفس ابلیست زبونستز بهر خویشتن او رهنمونست
چنانت حُسن طاوس معانیببردست از تو و تو میندانی
که خواهی رفت اندر سوی جنّتکه تا آدم بیندازی ز قربت
چو توامروز هم محکوم اوئیبه پیش حق تو فردا می چگوئی
ببرد از راه باز مانده عاجزنخواهد یافت آن اعزاز هرگز
ببرد از مکر پرّ حُسن طاوسبیفکندت بیکره نام وناموش
اسیر او شدی در هشت جنّتکه تا ویران کند هم جان و تنّت
اسیر او شدی شد در بهشتتکه تا ویران کند بوم سرشتت
تو هستی بیخبر مانند آدمعجائب ماندهٔ اینجا دمادم
چنان مستغرق حوّا شدستیکه درجنات جانت بت پرستی
چو حوّایت گرفتی کافری توز گندم خوردن اینجا غم خوری تو
جوابت چون گرفتی دور گردیمیان جزو و کل معذور گردی
طبیعت این زمان کز حق جدا کردهمه کارت عجب بی اقتضا کرد
چو شد کارت تبه آدم نباشیدر این جنّات حق همدم نباشی
دمادم کن نظر در سرّ گندمکه در هر گندمی غرقست قلزم
اگر اسرار گندم باز دانیتو اندر جسم خود حیران بمانی
اگر اسرار گندم دیدهٔ بازحجاب صورتست ازدیدهٔ باز
اگر اسرار گندم هم نبودیوجود کس در این عالم نبودی
ز سرّ گندم آگه نیستی هیننظر بگشا و عین صورتت بین
ز سر تا پای خود اینجا نظر کندل خود از نمود جان خبر کن
توئی آن نقطهٔ افتاده زین رازکه اینجا میندیدی اوّلت باز
ز سرّ گندم آگاهی نداریکه بودی فرّ درگاهی نداری
یقین دان گندم اینجا عین دیدارنمود عشق از وی شد پدیدار
یقین دان گندم اینجا صورت خودکه پیدا شد از او هر نیک و هر بد
یقین دان گندم اینجا سرّ فانیاگر ترکیب اوّل بازدانی
ز صورت در نگر عین حقیقتکه در اعیان تو کردستی طریقت
بصورت درنگر تا راز یابیتو گم کردی و هم تو باز یابی
بصورت در نگر ترکیب صورتکه معنی داری و انواع نورت
بهشتت ای ندیده هیچ درخودفروماندی عزازیل تو در سد
بهشتت دردگشت و جان نمودارحجاب گندمت از پیش بردار
تو داری صورت و معنی ابلیسکند هر لحظه در ذات تو تلبیس
اسیر اوشدی در هشت جنتکه تا ویران کند هم جان و تنت
بیندیش و فرو بشناس آگاهشو اینجا تا نیندازدت از راه