گنج

بخش ۶۰ - بر پرگرفتن جبرئیل(ع)آدم علیه السّلام را و تقریر کردن جنّات عدن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۳ بیت
بهرجایی روان کز عشق میشددمی کآنجای آدم را همی شد
تماشای بهشتش هر زمان بودکه آدم ز آفرینش جان جان بود
چو آدم سوی عدن آمد ز شادیبدو جبریل گفتش یا عبادی
ببر فرمان حق بنیوش از منکه قول حق چو خورشیدست روشن
مخور تو زین درخت ای آدم و باشز عشق او توئی اسرار کل فاش
مکن تا شاه باشی جاودانهوگرگیرد از این حق را بهانه
بمانی جاودانه تو گنه کارشوی عاصی تو اندر حکم جبّار
تو را من پند دادم رایگانیز حق گفتم ترا باقی تو دانی
فرود آمد دلش اینجای آدمکه بد جنات او از عین آدم
بهر جانب همی آب روان دیدمعظّم قصرهای رایگان دید
بشد جبرئیل ز آنجا تا بمسکنگرفت آدم بسوی عدن با من
دلش مستغرق فرمان شه بودچو آن اسرار از جبریل بشنود
بخود اندیشهٔ میکرد آدمکه با جنات او از عین آن دم
بهر جانب همی آب روان دیدمعظّم قصرهای حوریان دید
همه جنّات پر حور و قصورستزمین و آسمانم غرق نورست
ولی این صورت زیبا در اینجابپرسم یک سخن او را در اینجا
چو حق این را برایم آفریدستز بهر من در اینجا آوریدست
همه میل دلش در سوی او بودکه حوا پیش چشمش بس نکو بود
همه میل دلش سویش گرفتهبجز او جمله در خاطر گرفته
بجز او در دلش چیزی نگنجیدجهان نزدیک او موئی نسنجید
بحوّا گفت کای جان جهانمتوئی مر نور چشم دیدگانم
بتو روشن شده نور دو دیدهتوئی از آفرینش برگزیده
من و تو هر دو دیدار بهشتیمکه از حضرت بدان صورت بهشتیم
من و تو هردو از اعیان اصلیمدمی خوش کاندر این دم عین وصلیم
من و تو هر دو مانندیم اللّهکه پیدا آمدیم از حضرت شاه
من و تو هر دو دیدار الهیمکنون بر جزو و بر کل پادشاهیم
کنون خوش باش با ما یک زمانیکه خواهد ماند از ما داستانی
چنین کان مرهمی بینم نهانیخدا را خوش بود ما را تو دانی
که جز دیدار حق چیز دگر نیستترا حوّا از این معنی خبر نیست
کنون ای جان و ای دل نزد من آیگره از کار من یکباره بگشای
جوابش داد حوّا نیز آن دمکه ای جان جهان و یار آدم
جوابش داد آن دم نیز حوّاکه ای جان جهان کم کن تو غوغا
مرا جانی و تو هم زندگانیولی سرّ خدا جمله تو دانی