بخش ۵۵ - در پیدا آوردن حوّا از پهلوی چپ آدم در نمودار سیر کل فرماید
ز پهلوی چپ آدم عیان شدنمود جزو و کل دیگر نهان شد
چو جبریل اندر آن بد در نظارهیکی صورت دگر شد آشکاره
عجائب صورتی در دیگر اسرارز پهلوی چپش آمد پدیدار
یکی صورت که بد آنجمله معنیکه او را بود در جان سر تقوی
نمود انبیا و اولیا بودکه در جان او ذکی با ذکا بود
قدم تا سر همه نور الهیدر او پیدا همه سرّ الهی
دو چشم نرگسین مانند بادامولی در راه معنی او بده دام
سر و پایش پر از فیض و پر از نورمیان جزو و کل او گشته مشهور
ز دید جان جانان گشته پیداورا اسمش نهاده باز حوّا
هوا در گرد کویش ره نبردهز عزّت دردرون هفت پرده
ز اوج عزت غم بی صفاتشنمودار آمده در عین ذاتش
صفاتش بی صفت در عالم دلولی صورت بمعنی گشته حاصل
نبُد آب و نبُد خاک و نه آتشنه باد تند الّا روح مهوش
بحکمت ازدرون جان اشیاءنموده کرد اینجا حق تعالی
بحکمت از سوی پهلوی آدمنموده در بهشتش عین آن دم
عجائب گوهری بیرون افلاکمیان باد و آب و آتش و خاک
ولی در عین هستی جان جان بودکه از دیدار آدم او نهان بود
ز بود آدم آمد آشکارهتمامت جزو و کل دروی نظاره
همه کروّبیان عالم جاننظر کردند او را راز پنهان
ولی آدم چنان بُد در جلالشکه اینجا مینمود از دل خیالش
چنان میدید بیهوشانه آدمکه جانان را از او پیدا شدی دم
چنان چون آفتاب نور خورشیدکه گم کردی حقیقت جمله جاوید
ز بیهوشی چنان میدید در خویشحجابش ناگهی برداشت از پیش
حجاب اندر حجاب نور پیوستبهوش آمد زمان و باز پیوست
دگر آدم نظر کرد و چنان دیدسراسر نور حق اندر جنان دید
حقیقت دید جان و دل نشستهدر غم را بر آدم ببسته
حقیقت جان و دل آمد در آنجاز یکتا و دوئی گشته هویدا
حقیقت دید حوّا را بر خودکه او بد در عیانش رهبر خود
حقیقت دید حوّا آشکارهز صنع خود در او کردش نظاره
حقیقت دید حوّا جان خود راکه پیدا کرد از پنهان خود را
حقیقت دید حوّا را دل و جانکه از حق بود پیدا گشته پنهان
حقیقت دید او را جوهر دلنمود عشق او چون آب در گل
حیات محض و روح روح آدمنظر میکرد اندر او دمادم
ولی حوّا ز سر تا پای بُد حوراگرچه این بیانت هست مشهور
ز حق دان راز حق را تو نه از منکه این رازت کنم اینجای روشن
چو حوّا نیز آدم دید آنجاز نور حق شده آن هر دو پیدا
دل هر دو جهان با مهر پیوستچو ماهی کان زمان با مهر پیوست
یکی باشد مه و خورشید حقّاکه هم از نور یکّی شد مصّفا
شدند ایشان نمود چرخ و انجمولی از نور ایشان جملگی گم
وگر خورشید و مه چون یک نمایدعیان خورشید کل بیشک نماید
شود نور مه اندر نور خورشیدیکی باشد حقیقت عین جاوید
وگر پیدا شود نور الهینمود عشق اینجا بی تباهی
وگر مه آید از خورشید پیدانماید چون هلالی در مصفّا
شود دور از برش تا نور گرددبگرد چرخ او مشهور گردد
نماید نور اندر قدر باشدده و دو بگذرد او بدر باشد
چنین دان سرّ آدم بنگر ای جانکه میگویم ترا این راز پنهان
بدش چون از قمر رو گشته مشتقز صدق دوست دار این راز صَدّق
مه نو بود و خورشید حقیقیکه گردد در بهشت جا رفیقی
وگر پیدا شود در نور انوارحجاب یکدگر رفته بدیدار
شود پیدا زهم خورشید و مه دراگر مردی از این معنی بمگذر
نمود عشق آدم دان تو خورشیدکه این انجم از او باشند و ناهید
نمودش کرده مه زو شد پدیداراز این اسرار شو یک لحظه بیدار
شو و اسرار من میبین دمادمکه رمزی هست این حوّا و آدم
حقیقت حق رمز حق بگفتستدُر اسرار با احمد بسفتست
حقیقت حق تعالی جان جانستکه راز آدم حوّا نشانست
حقیقت دان که دنیا درگذارستبجز جانان همه ناپایدارست
حقیقت دان که دنیا بوستانستولی آن سر در او میوه عیانست
حقیقت دان که دنیا هست برداربگرد او مگرد ای دوست زنهار
حقیقت دان که دنیا رهگذارستدر این ره اژدهائی بیشمارست
حقیقت دان که دنیا هست آدمنماید راز کل اینجا دمادم
حقیقت دان که دنیا چون زنی هستترا بفریبد اینجا برده ازدست
حقیقت دان که دنیا هست حوّااز او بگذر که گردی زود رسوا
حقیقت دان که دنیا چون بهشت هستبچشم عاشقان اینجای زشتست
حقیقت دان که دنیا هست ناریخسیسی، مدبری، ناپایداری
گذر کن زود و بگذر از طبیعتبجانت شاد باش اندر طبیعت
گذر کن روی او منگر دمی تواگر اینجا به معنی آدمی تو
از این دنیا شوی بیرون چو آدممبین دنیا و حق بین تو دمادم
در این جنّت که بیرون وی آیدحقیقت عین گردون وی آید
بهشت صورتست اینجای دریاببسوی جنّت جانان تو بشتاب
از او بگذر هوا را میبمان توکه هستی در بهشت جاودان تو
بهشت صورتست اینجای دنیابهشت جان طلب در عین عقبا
توئی درمانده در دنیا بدانیبدانی کاندمی اینجا تو فانی
تو حوّا دیدهٔ و آدمی توتو از آن آمدی وآن دمی تو
ز تو پیدا شده اینجای حوّاهوا بگذارو شو در عین دریا
طلب کردی هوا اندر طبیعتنه بسپردی دمی گام حقیقت
بمانده در هوائی و چگویمدوای دردت ای نادان چه جویم
تو تا باشی هوا را دوستداریابی مغزی و عین پوست داری
تو این را دوست داری و هوائیبمانده دور از عین خدائی
هو ابگذار و یک دم بی هوا باشچو مردان درجهان عین خدا باش
هوا بگذار و بگذر از یبوسترها کن صورت عین نحوست
هوا بگذار تا گردی مصفّاشوی مانندهٔ اوّل تو یکتا
هوابگذارو میگویم یقین بیندرونت اولین وآخرین بین
هوا بگذار ای آدم از آن دمبزن دم چند از این حوّا و آدم
دم جان گیر و بیرون جهان باشحقیقت برتر از عین جنان باش
زهی جاهل که دنیا دوستدارینداری مغز، جمله پوست داری
ز مغزی دور و قانع گشته با پوستحقیقت دور ماندستی تو از دوست
ز مغزی دور و بیدل گشتهٔ تومیان خاک بر گل گشتهٔ تو
ز مغزی دور و جانان را ندیدیدریغا سرّ اعیان را ندیدی
ز مغزی بیخود و تا چند لافیزمانی کاسهٔ سردار صافی
ز بی مغزی چرا ابله شدستیمگر اوّل تو هم ابله بُدستی
حقیقت مغز جو وز مغز مگذروز این اسرارهای نغز مگذر
از این اسرارها کن مغز تازهدگر افتی تو اندر عین کازه
از این اسرار سرّ دوستان بینجهان را سر بسر یک بوستان بین
از این بستان به جز یک میوهٔ ترطلب کن میوههای خوب و خوشتر
کزان لذّات خوش یابی حقیقتکه افتاده طلب دارد طبیعت
هر آن میوه که افتادست از بارمخور از خاک ره ای دوست زنهار
سقط باشد گذر کن زان مخور توطلب کن میوه را از شاخ تر تو
چو تو زین بوستان لذت نیابییقین دان عین آن قربت نیابی
از این بستان بخور لذات شیرینترش هرگز مخور ای مرد غمگین
من این اسرار بهر آن بگفتمکه از پیر بزرگ این دم شنفتم
سقط باشد در اینجا آنچه خامندحکیمان میوههای خوش طعامند
حکیمان میوهٔ نغزند و شیرینکه از آن است در این باغ تمکین
حکیمان جان جانند گر بدانیحکیمانی که دارند آن عیانی
حکیمان گرچه بسیارند در دهرکجا تریاک دانند کرد مر زهر
حکیمی باید و پاکیزه جانیکه داند راز هر چیزی عیانی
حکیمی نیست با جوهر درآئیمثال رهبری یا رهنمائی
حکیمی نیست تادردت نگوئیز بعد درد درمانت بجوئی
حکیمی نیست تا دردم بگویمبرش در عشق من چاره بجویم
حکیمی نیست بر مانند عطّارکه درمان میکند اینجا بیکبار
ز حکمت کرد درمان جمله ذرّاتز عین حکمت و قرآن و آیات
ز حکمت جمله درمان کرد اینجاحقیقت جان جانان کرد اینجا
دوای درد خود عطّار کردستهمی آسان چنین کس را دهد دست
ز حکمت ذات دارد کو حکیمستکه یسین سرّ قرآن از حکیمست
دوای درد خود کردست اینجاکه دید انبیا دارد هویدا
دوای درد خود او یافت جانانحقیقت فاش کردست راز پنهان
دوای درد او بُد عین صورتبدش درمان پذیرفت از ضرورت
حقیقت درد بود و با دوا باشدعیان انتهایش انتها شد
چو درد عشق بی درمان فتادستحقیقت راز با جانان فتادست
چو درد عشق در جان بود جانانحقیقت درد شد اینجای درمان
چو درد عشق درمان کرد عطّارعیان مر جانش جانان کرد عطّار
چو درد عشق نبود مر کسی رامخوان کس کوست بیشک ناکسی را
چو درد عشق داری هست درمانولی وقتی که گردد جان جانان
ترا آزرد یا درمان برد زودبیابی در میان دیدار معبود
ز درد ار آگهی درمان طلب کنز جان گر آگهی جانان طلب کن
ز درد ار آگهی درمانست دلدارکه درمانت کند هر دو بیکبار
ز درد عشق جانها مبتلا شدهمه جانها در این عین بلا شد
ز درد عشق اگر بوئی نیابیدمادم سوی درد او شتابی
مجو درمان اگر مردی در این دردمیان جان و دل بنشین دمی فرد
چو آدم فردباشی همچو اوّلوگرنه ناگهی گردی مبدّل
میان جان تو داری عین درماندل خود از بلای درد برهان
میان جان نظر کن سرّ بیچونکه گردانست در وی چرخ گردون
میان جان نظر کن باز بین دلحقیقت برگشا این راز مشکل
زهی نادان که خود دانا شماریز شرم حق کجا می سر برآری
زهی نادان که ماندی اندر اینجابسی دیدی همی آزار دنیا
ندیدی هیچ جز اندوه و جزدردنرفتی یک زمان نزدیک یک مرد
که تا راهی مگر بازت نمایدگره از کار بسته برگشاید
تو در بازار دنیا بازماندیاز آن در شهوت و در آز ماندی
تو در بازار دنیا مبتلائینمیدانی کنون کز که جدائی
تو پنداری که در عین بهشتیخدا یکباره از خاطر بهشتی
تو پنداری که دنیا هست جنّتاز آن هر لحظه یابی رنج و محنت
تو پنداری که در عین جنانیاز آن اینجا یقین چیزی ندانی
تو پنداری که میآئی ز جائیزهی پندار تو ناخوش بلائی
تو پنداری که چیزی یافتی توحقیقت هیچ می نایافتی تو
تو پنداری که پندارت غلط شداز آن بود و در اینجا چون سقط شد
تو پنداری که دنیا هست چیزیبر عاقل نمیارزد پشیزی
تو پنداری که اینجا باز مانیکه نادانی یقین در دهر فانی
ز دانائی چنین پندار داریکه پیوسته دل افگار داری
ز دانائی چنین در بند خویشیاز آن جان و دلت پیوسته ریشی
ز دانائی بماندی این چنین خوارکه کردت قید اینجا دهر غدّار
ز دانائی بماندی در جهنّمبلای خویش میبینی دمادم
ز دانائی بماندی زار و مسکینگهی پرمهر و گاهی گشته پرکین
ز دانائی بماندی در تک و تازبرو وین حرف از گردن بینداز
ز دانائی بمانده زار و مجروحنمییابی در اینجا قوّت روح
چگویم تا که درد تو شود بهاگر مرد رهی داد سخن ده