گنج

بخش ۵۴ - در معنی و هو معکم اینما کنتم و حقیقت کل فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۵ بیت
ندا آمد درون جسم و جانشورا بنمود کل راز نهانش
که ای آدم چرا هستی تو تنهاکه من باتودرم اینجای یکتا
چو من با تو درون جسم و جانمدر این جنّت ترا عین العیانم
چرا تنها همی گوئی که هستمکه با تو در درون جان نشستم
ایا آدم در ایندم شاد میباشبجز من از همه آزاد میباش
ایا آدم درون ما را نظر کننظر در جسم و جان مختصر کن
ایا آدم منم در بود جانتکه بنموده همه راز نهانت
ایا آدم چو تو دُرّ نفیسیهمی خواهی در اینجا هم جلیسی
دلت تنگ آمده است اینجا بیکبارکه جز ما نیست اینجا هیچ دیّار
ولیکن من خداوند کریممعیان صانع وحی رحیمم
منم دانا، منم بینا بهر حالهمی دانم درونت کل احوال
منت بخشم بفضل خویش اینجانمود عشق هم در دیدن ما
منت بخشم در اینجا دیدن خَودکه پیش ما نگنجد هیچ از بد
حجاب آنگه ز پیش روی برداشتچو آدم در نمود او جسم بگماشت
میان بیخودی حق را یکی یافتخدا وز خویشتن او بیشکی یافت
چنان مست لقا شد او بیکبارکه آن سرّ دید چون اوّل دگربار
نمیدانست آدم او سر از پایبمانده واله و حیران و شیدای
نمیدانست آدم هیچ بیخویشحجاب جملگی برداشت از پیش
چنان مست لقای جان جان بودکه آدم در نهان حق عیان بود
چنان مست لقا بد در جلال اوکه در حیرت عجب بُد گنگ و لال او
چنان مست لقا بد در عیانشکه بیرون بود از کون و مکانش
چنان مست لقا بد بیخبر اوکه جز یکی ندیدش سر بسر او
چنان مست لقا بد آدم آنجاکه در اعیان نمیآمد دم او را
دم آدم ز جزو و کل برون بودکه آدم سرّ کل نایافت چون بود
دم او آن دم اوّل رو نمودشکه از بود تمامت در ربودش
دم او حق تعالی بد در آن دمبخود پیوست بشنو سرّ آدم
چنان بد آندم و آدم نگنجیدکه در عین العیان آن دم نگنجید
چو آدم مست حیرت شد ز عالمبهشت جان بدید و سرّ اعظم
در آن دم کرد او را عشقبازیمن این اسرار میگویم ببازی
بدان اسرار حق بازی و در یابدر این اسرارها این دم تو بشتاب
خطاب حق سوی جبریل امین شدمر او را در زمین عین الیقین شد
سوی جنّت شتافت از قوت حقکه تا پیدا شود کل قدرت حق
خطابی کرد حق در سوی جبریلکه هان از پهلوی چپ زود تبدیل
کنی آدم در اینجا آشکاراکه تا بیند حقیقت صنع ما را
در آن دم عقل کل آمد مشهّرز من بشنو تو این اسرار بی مر