بخش ۵۲ - در صفت جان و اثبات توحید کل فرماید
چو آدم در بهشت جان نظر کردنمود خویشتن زیر و زبر کرد
بهشت و حور را میدید و رضوانطلب میکرد بود بود جانان
بهشتش پیش همچون ارزنی بودبر صورت مثال گلشنی بود
نمیگنجید او در عین جنّاتطلب میکرد اینجا دیدن ذات
نمود اوّلش در دیده ماندهکه گردستی بده بر گل فشانده
لقا پیوسته بد تا دید صورتنمیگنجید اندر وی کدورت
کدورت رفته بود و عین ارواحورا رخ باز بنموده در اشباح
چنان آدم ز ذاتش بی نشان بودکه کلّی در بهشت جاودان بود
همه دیدار بود و عین فانیچگویم تا که این معنی بدانی
همه دیدار بود و حق یقین بودکه آدم اولین و آخرین بود
همه دیدار بود و عین رحمتبقا اندر بقاءُ عین قربت
خوشا آن دم که آدم یافت اینجاز دید دید شه در خویش یکتا
خوشا آن دم که آدم در نگنجدجهان موئی در آن لحظه نسنجد
خوشا آن دم که دم فانی نماندبجز اعیان ربّانی نماند
خوشا آن دم که بنماید لقایشنموداری کند کلّ بقایش
خوشا آن دم که فانی گردد آفاقبهشت یار باشد در جهان طاق
یکی باشد دوئی برخیزد از پیششود ذرّات ابی روحش ابی خویش
یکی باشد جمال بی نشانیبود آن دم عیان جاودانی
یکی باشد خدائی باز بینیچو آدم زینت و اعزاز بینی
یکی باشد حجاب تن نمانددر آن دیدار ما و من نماند
یکی باشد نمودت تا نمودارنمود صورت هم نقطه پرگار
یکی باشد بهشت و ناربینینمود دوست بی اغیار بینی
عیان بینی جمال یار و جنّتچو آدم اوفتی در عین قربت
عیان بینی همه نور حضورشبهشت جاودان حور و قصورش
بتو جاوید باشد جملگی دانبجان دریاب از من سرّ پنهان
بتو جاوید من بینم سراسرچگویم چون نداری این تو باور
بتو جاوید باشد تا بدانیهمی گویم ترا راز نهانی
بتو جاوید تو کلّی فنائیدرون جنّت و عین بقائی
زهی بشناخته خود را به بیچونفتاده اندر این افعال بیچون
بدوزخ گشته قانع چون شیاطینبرو بگشای چشم دل تو خود بین
چو خود را مینبینی کیستی تودر این معنی بگو تا چیستی تو
صفتهایت صفتهای خدائی استنمودت همچو آدم ابتدائی است
صفات حق تو داری در صفاتتبخواهی بُرد ره در سوی ذاتت
صفات او ترا موجود آمدنمود تو عیان معبود آمد
توئی آیینه سّر الهینمودتست هر چیزی که خواهی
بخواه از خویشتن تا باز بینیبخلوتگاه با جانان نشینی
چو جانان در درون داری بخلوتچرا یکدم نیابی عین قربت
چو جانان در درون داری ندیدیاگرچه سّر اسرارم شنیدی
تو جانان شو که جانان مر ترایستدر این دیدار تو اینجا به پیوست
ترا جانان نموده رخ در اینجانمیبینی درونت عین یکتا
همه در تو نموده رخ بیکبارتو هستی نقطهٔ دیدار جبّار
بهشت جاودانی و قصورینکو بنگر که در دیدار حوری
توداری اوّلین و آخرین دوستتوئی اینجایگه هم مغز هم پوست
نظر کن اوّلین و آخرینشتوئی اینجا فتاده از یقینش
چوآدم باش در عین لقا تودرون جنّتی بنگر بقاتو
چو آدم باش بگشا در بهشتشکه او خاک تنت اینجا سرشتش
چو آدم باش اینجا آشکارهکه بهر تست حوران را نظاره
چو آدم باش در جنّات و در ذاتز خاطر در گذر زین جمله ذرّات
مبین خود تا بهشت آید پدیدارعیان بنمایدت دلدار رخسار
مبین خود تا خدا بینی حقیقتنماند هیچ از اجسام طبیعت
مبین خود تا بمانی جاودانیکه بی خویش است عین جاودانی
مبین خود تا حیاتی یابی ازنومر این اسرار ربّانی تو بشنو
مبین خود تا بمانی در عیان نوربتو پیدا شود نور علی نور
مبین خود تا شوی واصل در آیاتیکی گردی عیان تو جوهر ذات
که آدم جوهر ذاتست بیشکنمود تو ز خود در عین یک یک
تمامت آدمند و در بهشتندولی حق را ز دید خود بهشتند
نمیدانند ذرّات دو عالمکه یک چیز است اینجا عین آدم
نمیدانند در خود اوفتادهسراندر راه بی خویشی نهاده
نمیدانند در عین طبیعتفتاده دور گشته از حقیقت
نمیدانند سرّ دوست اینجافرو مانده همه در پوست اینجا
نمیدانند سرّ جان و جانانچنین مانده تمامت زار و حیران
نمیدانند ایشان خود چه چیزندکه ایشان جوهر ذات عزیزند
نمیدانند از آن غافل بماندندعجایب نیز بیحاصل بماندند
نمیدانند و اندر ره فتادندز ناگاهی درون چه فتادند
نمیدانند چون بیخویش هستنداز آن پیوسته کل دلریش هستند
نمیدانند نادانند جملهکه این معنی نمیدانند جمله
که حق بشناس او خود چیست اینجاخوشا آنکس که با او زیست اینجا
چو حق را میندانی خود که باشیسزد گر در جهان هرگز نباشی
تو قدر خود نمیدانی که چونیکه هستی در درون و در برونی
نمود اوّلش در دیده ماندهاگرچه دست بد بر گل فشانده
ز خود بگذشته بد او راز دریافتعیان انجام از آغاز دریافت
تجلّی جلالش آن چنان کردکه ناپیدائیش عین عیان کرد
تجلّی دید و نور حق عیان دیدنمود خویشتن راز نهان دید
چو آدم یافت خود را باز در بردرون جان بدید او یار و رهبر
شد او واصل که حاصل دید دلداردر این معنی زمانی هوش و دل دار
عیان واصلان زین منکشف بیننمود عشق در خود متّصف بین
چنانش مست کرد اندر تجلّیکه در خود دید آدم سرّ اولی
نظر میکرد جمله خویشتن دیداگرچه خویشتن بیخویشتن دید
ز نور علّم الاسما درون یافتخدا را هم درون وهم برون یافت
خدا بشناخت آدم در درون اواگرچه سیر میکرد از برون او
برون بگذاشت و سرّ اندرون دیدچوحق در اندرون او رهنمون دید
ز شوقش در همه جنّت نگنجیدجهان پیشش بیک حبّه نسنجید
جمال جاودانی دید بیشکهمه در خویش دید و خویش در یک
یکی بد اوّلش در آخر کاربگرد خویش گردان دید پرگار
بگرد خویشتن کون و مکان دیدولی خود برتر از کون و مکان دید
بگرد حق ستاده دید حوراننمود خویشتن دید از قصوران
چوآدم در عیان اسرار کل یافتخدا را هم درون و هم برون یافت
چو عرش و فرش و کرسی دید و جنّتنثار نور دید از عین قربت
تمامت انبیا در خویشتن یافتنمود اولیا هم تن به تن یافت
زمین و آسمان گردان خود دیدهمه ذرات سرگردان خود دید
ملایک دید گردش ایستادههمه دیده سوی آدم نهاده
طبقها پر ز نور اندر کف دستگرفته جمله و اندر هستیش مست
نشسته آدم اندر نقش کل دیدبدید او را ز جانش خوش بنازید
دمی در خلوت معنی درآمدغم و اندوه او جمله سرآمد
بجز جانان نمیگنجید پیششکجا گنجید اینجا کفر و کیشش
ز روح و راحت محبوب خوش دیدکه جانان دم به دم دیدار خود دید
چنان بد آدم از ذوق وصال آنکه پیشش بود گوئی مر خیال آن
خیالی بود پیشش لیک بیخویشحجاب جسم و جان برخاست از پیش
یکی میدید و مست جاودان شددر اینجا بی زمین و بی زمان شد
زمین و بی زمان شد در یکی گمکه از دم بود اندر عین قلزم
فنا را در بقا دید و فنا شددر آن عین فنا کلّی بقا شد
بقای جاودانی در فنا دیدنظر بگشاد و خود را در بقا دید
تو ذاتی در صفات اینجای موجودبتو پیدا شده دیدار معبود
بتو پیداست اینجا هرچه دیدیدریغا چون جمال خود ندیدی
ندانستی تو خود را من چگویمکه درمان ترا اینجا بجویم
ندانستی تو خود را این زمان یاباز این معنی بهشت جاودان یاب
ندانستی تو خود را تا ببینیکه در راز نهان عین الیقینی
ندانستی تو خود را جوهر اصلکه دریابی تو از دلدار خود وصل
بتو پیداست دیدار خداوندنمییابی تو اسرار خداوند
بتو پیداست جسم و جان حقیقتمرو بیخود چنین اندر طبیعت
بتو پیداست هم در تو نهانستکه ذات تو همه دیدی جهان است
توئی بنموده رخ ازکاف و ز نوندرونِ جان گرفتستی و بیرون
تو بنمودی رخ و اعزاز دیدیوجود خود بهم تو باز دیدی
تو بنمودی حقیقت عین هستیعیان خود ساختی و خود شکستی
تو خود بنمودی و خود راز دیدیوجود خود تو با هم باز دیدی
تو خود بنمودی و خود دیدی اینجابخود گفتی و خود بشنیدی اینجا
تو خود بنمودی وغوغا فکندیهمه در عین این سودا فکندی
تو خود بنمودی و خود در ربودیتو بودی آدم اینجا بود بودی
تو خود دیدی جمال خویش از خودنهادی در شریعت نیک با بد
تو اصل کلّی و جزوی در اینجاحقیقت جانی و عضوی در اینجا
تو اصل کلّی و اینجا فتادیز چار ارکان و پنج حس در نهادی
تو اصل اصل کل بود وجودیز بودی تا بدانی کی نبودی
تو اصل کلّی و دانائی ای جانتو دانی سرّ پیدائی و پنهان
ز اصل کل تو داری در صفاتتز فعل اینجا نمودی کائناتت
ز اصل کل بدیدی خویشتن توکه بنمودی عجائب جان و تن تو
ز اصل کل تو داری تا بدانیرموز علم مر صاحب قرانی
ندانی قدر خود ای جزو کل توبصورت درنمودی رنج و ذل تو
تو داری جمله تو در خود بماندیز عین معرفت چیزی نخواندی
ز علم کل کنون بوئی نبردیتو در میدان خود گوئی نبردی
بزن گوئی در این میدان افلاککه داری جان جان در مرکز خاک
بزن گوئی که این میدان تو داریبرخش معنوی جولان تو داری
بزن گوئی که شاهی در حقیقتگذر کن تا ز میدان حقیقت
بزن گوئی که شادان دل شوی تواگر این راز جانان بشنوی تو
بزن گوئی کنون چون حکم داریکه بر ملک وجودت شهریاری
بزن گوئی که داری هر دو عالمدر این میدان جنّت همچو آدم
بزن گوئی تو بر مانند عطارکه خواهی گشت ناگه ناپدیدار
بزن گوئی در این میدان معنیبکن بر رخش دل جولان معنی
بزن گوئی کزین گوی فلک توبخواهی رفت ناگاهی به تک تو
بزن گوئی و چون گوئی روان شواز این عالم بسوی آن جهان شو
بزن گوئی و چون گوئی در این خاکبشو غلطان توخوش بر روی افلاک
بزن گوئی تو ای شاه حقیقتگِرو بر تو زمیدان طریقت
بزن گوئی تو در میدان وحدتگذر کن از نمود عین کثرت
بزن گوئی و آنگاهی فنا شوعیان ابتدا و انتها شو
بزن گوئی چو تو دلدار داریکنون خوشخوش دل بیدارداری
بزن گوئی که اکنون کامرانیدر این میدان سزد گر کامرانی
بزن گوئی و کام دل ببین تودمادم با خدا شو همنشین تو
بزن گوئی که ناگه گوی بردینظر اینجا مکن آخر نه خوردی
بزن گوئی که بروی مینمایدحذر کن زین ترا کاندر رباید
چو میدان داری و جولان ترا بهمیان جان یقین جانان ترا به
در این میدان ببین خود را تو ای شاهکه گوی چرخ داری در میان ماه
چوگوی چرخ گردان تو باشددر این میدان ببین گردان تو باشد
چو گوی چرخ داری نیز گردانتوئی شاه حقیقت کن تو جولان
زهی معنی که هر دم رخ نمایددر این میدان عجب گوئی بیاید
زهی معنی که روشن میکند جاندمادم میکند اینجای جولان
بمعنی گوی وحدت برد عطارکه میدان دارد و شاهی و اسرار
بمعنی گوی چرخش هست گردانکه او دارد نمود جمله مردان
بمعنی گوی برد از جمله دلدارکه او شاهست اندر کل اسرار
بمعنی گوی دل گردان نمودستکه گوی چرخ سرگردان نمودست
ندارد مثل در اسرار گفتنکسی کو داند این اسرار سفتن
خراباتی شو و عین خرابیکه از عین خرابی این بیانی
خراباتی شو و تو آدمی باشدر آن عین خرابی شاه میباش
خراباتی شو و سجّاده بفکنخم پر درد آنگاهی تو بشکن
خراباتی شو و تسبیح با دلقبسوزان دردمی اندر بر خلق
خراباتی شو و از نام بگذرپس آنگه نام وننگ خویش بنگر
خراباتی شو و جام دمادمفرو کش نه جهان نی عین آدم
خراباتی شو و دُردی بهر جامفروکش تا چه باشد مر سرانجام
خراباتی شو اندر عین هستیشکن بتهای نفس خودپرستی
خراباتی شو ای یار دل افروزمراین طاعات عشق از من تو آموز
خراباتی شو اندر کوی عالمکه جز هستی نباشد عین آدم
خراباتی شو وکلّی برافکنگذر کن هم ز ما و هم ز تو من
خراباتی شو و دلدار خود بینمشو نزدیک هم در عشق خود بین
خراباتی شو و کامی از او یابدگر ره از کفش جامی ازو یاب
ستان جامی که جام جم چه باشدبرِ آن، هر دو عالم مرچه باشد
ستان آن جام و فارغ از جهان شوزمانی نیز بین و بیزمان شو
ستان آن جام ودرکش رایگانیگذر کن هم ز صورت هم معانی
ستان آن جام و دربود فنا شوعیان عین معبود لقا شو
ستان آن جام از هستی اللّهدمی زن همچو مردان از هواللّه
چو آن میدرکشی نابود گردیدرون جزو و کل معبود گردی
چو آن میدرکشی جان جهانیولی گر قدر خود آن دم بدانی
چو آن میدرکشی درلاشوی تونمود عشق الّا اللّه شوی تو
چو آن میدرکشی از جام وحدتکجا بینی تو مر دیدار کثرت
چوآن میدرکشی بینی یقین توکه خاک پاک را عین الیقین تو
چو آن میدرکشی خمخانه بشکننمود عقل این دیوانه بشکن
چو آن میدرکشی عشّاق یابیهمه کون و مکان عین خدائی
شود ز آن می ترا مقصود حاصلشوی چون واصلان اینجای واصل
شود زان می ترا اسرارها فاشحقیقت نقش گردد عین نقاش
شود زان می ترا کون و مکان پیشچو خر دل دانهٔ این سرّ بیندیش
شود زان می دو عالم همچو ارزنقدم بربوده ونابوده برزن
نمیبینم کسی بر های و هوئیکزین میدان برد ناگاه گوئی
همه ترسان و شاه استاده اینجانهاده چشم اندر کوی شیدا
شده لرزان ز بیم شاه جملهنمییارند کرد اینجای جمله
کسی باید که گستاخی نمایدکه گوی شاه از میدان رباید
که باشد در حقیقت هم بر شاهز سرّ شاه مر او باشد آگاه
در این میدان یکی گوی فکنداستعجائب های و هوئی در فکنداست
در این میدان نیارد برد کس گویاگر داری عیان اللّه بس گوی
که برخوردار شاه از گوی باشدنداند هرکه این پرگوی باشد
نبردی هیچ گوئی ای دریغابمانده ماه شادی زیر میغا
ببردی گوی اینجا تا بدانینظر کردی در این گوی معانی
تو سرگردان چو گوئی ای دل و جانندانم تا چه گوئی ای دل و جان
مترس از شاه و گستاخی کن آخربباطن باش و بگذر تو ز ظاهر
که شاه این کوی در میدان فکندستفلک از ترس او چوگان فکندست
چو گوئی شو در این ره همچو مردانکه خدمتکار تست این گوی گردان
چو گوئی باش گر بتوانی این راببینی خویشتن عین الیقین را
چو گوئی بی سر و بی پا همی گردچو مردان اندر این میدان پردرد
چو گوئی پیش شه تسلیم او باشبراه شرع ترس و بیم او باش