گنج

بخش ۵۱ - در اثبات ذات و دل گوید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۹ بیت
تو ذاتی در صفات آدم نمودهاز آن دم خویشتن این دم نموده
تو ذاتی در صفات آدم چرائیکه حق مطلقی ز آن دم خدائی
خدائی لیک بر صورت نمودارخدائی این حجاب از پیش بردار
تو جانانی کنون در جان هویدابصورت آدمی مخفی تو اعلا
بلند و پست با هم یار بودندز ذات پاک اندر کار بودند
تو زیشان آمدی اینجا حقیقتفتادستی در این عین طبیعت
توئی آدم از آن دم یاد آورزمانی از خداوندی تو مگذر
تو نشناسی بهر معنی که گویماز این بس بیخبر تا چند گویم
تو نشناسی بخود حق را یقین هاننمود عشق را از واصلین دان
اگر واصل شوی هستی تو آدمببینی سّر عشق حق دمادم
اگر آدم توئی ز آن دم دمی زنکز آن دم این وجود تست روشن
اگر آدم توئی آندم ترا هستنمود عشق در عالم ترا هست
بدان اینجا بقای جاودانیستنمود عشق بی نام و نشانیست
ز بی نقشی نیابی سّر جانانبوقتی کز خودی گردی تو پنهان
تو پنهان باش تا پیدا نمائیز عین لایقین الّا نمائی
تو پنهان باش اینجا در نظارهکه بینی جان جانت آشکاره
تو پنهان گرد و پنهان باش از خودببین خود را نه نیکی بین و نه بد
تو پنهان باش با حق بیشکی تونماید بود بودت در یکی تو
ز آدم نسلی و از تو عیانیشود پیدای بر سّری معانی
ز هستی آدم اینجاگه ندیدیعیان آدم اینجاگه ندیدی
دم آدم دم تست این بدان هانبجز جانان مبین تو سّر برهان
ز آدم این دم است و آندم اینجاستوجود نیستی بین آدم اینجاست
چوآدم هست دردم دم فنایستفنا بنگر که آن دید بقایست
چوآدم این جهان از دور میدیدوجود خویشتن پرنور میدید
چونور قدس حق پیرامنش بودمثال طوق اندر گردنش بود
چو طوق نور باشد عین رحمتبود صد باره به از طوق لعنت
نمود عشق کل بود از نمودارجهان جان بد اندر عین اسرار
همه دنیا وجود خویشتن دیدعیان یار اندر جان و تن دید
نظر میکرد جمله خویش میدیدعیان راز را از پیش میدید
چنان آدم بد اندر جزو و کل نورکه میپنداشت خود را مانده از دور
حجاب صورتش پیوسته در دلبمانده پای شوقش اندر این گل
بمانده بود اندر نهایتعیان گشته در او عین سعادت
نظر میکرد خود رادید در گِلنمیدانست چیزی مانده در دل
چو حق او را همی تعلیم جان دادز پیدائی ورا راز نهان داد
همه اسمای کل حق کرد تعلیممر او را چون چنان میدید تسلیم
چو آدم باز دانست آن همه رازبخود میدید آنجا عزّت و ناز
سوی دنیا نظر کرد و برون شدمر او را جبرئیلش رهنمون شد
سوی جنّت شد آنجا گاه ناداندر اینجا بُد جمال جان جانان
چو آدم در سوی جنّت رسیدشنمود عین جنّت باز دیدش
اگرچه دیده بد از پیش جنّتنمیدانست او از عین قربت
نمیدانست جنّت بود دیدهولی درصورتی بُد عین دیده
نمیدید آن جمال بی نشانیکه صورت داشت اول در معانی
بدیده بُد بهشت و جمله افلاکولیکن داشت ترکیب او در این خاک
چو طفلی گر ببیند بوستانیدر آنجاگه بود خوش دلستانی
جمال دلستان و بوستانشنماید همچو نقشی درجهانش
همی بیند ولی چون گشت بالغبماند او زان همه اسرار فارغ
چو بالغ گردد او آن باز یابدسوی آن باغ و آن بستان شتابد
بنشناسد جز آن جای و حوالیبر نادان بود این سّر محالی
برنادان مگو اسرار زنهارکه گوهر باشد اندر خاک پندار
تو جوهر سوی خاک ره میندازچو جوهر باشد اندر زینت و ناز
چو آدم یافت خود را در بهشت اونمود خویش از خاطر بهشت او
چنان مستغرق سّر ازل بودکه بودش در نمود آن بدل بود
جمال بی نشانی دید خود راشده مستغرق سرّ ابد را
ز جنّت هر که میگوید نشانیدر این معنی بباید کاردانی
در این معنی بسی گفتند اسرارهمه نقشی بود در عین پندار
در این معنی کسان بسیار گویندهمه از جنّت و دیدار گویند
نه آنست آنچه بشنیدی ز گفتارزهی نادان چو میدانی و اسرار
ترا این راز مشکل مینمایدکه جسمت نقش آب و گل نماید
ز آب و گل نبینی جز بهانهعیانی جوی اینجا جاودانه
بهشت نقد جو از نسیه بگذرکه هستی این زمان از خویش بر در
درون جنّتی ای آدم جانتو داری این زمان مر عالم جان
بهشت نقد و تو جویای اوئیبنطق حق عیان گویای اوئی
درون جنّتی شادان و فارغز طفلی گشته اینجائی تو بالغ
بقول ناکسان راهت گم آمدترا اینجانهادت قلزم آمد
درون جنّت و حوران سراسرببین تو ای کمر بسته تو بنگر
ایا مسکین سرگردان غمخوارز جنّت فارغی و این چنین خوار
ندیدی آنچه اینجا دیدنی بودکه گوشت مر سخن بسیار بشنود
ندیدی آنچه میبایست بتحقیقترا دیدست بر وی گوی توفیق
چنین بهر خودی در خورد و در خواببهشت جاودان از خویش دریاب
بهشت نقد داری در جهنّمخوشی خوش میروی از جان و دمادم
سوی جنّت دمی هرگز نرفتیمیان این جهنّم خوش بخفتی
ز جنّت فارغی اندر طبیعتمیان دوزخی تو در شریعت
عزازیلی و آدم را که زیدهبده او را نکردستی تو سجده
سجود آدم اینجاگه نکردیاز آن تو اَندُه بسیار خوردی
سجود آدم اینجا در یقین کنتو سرّ اوّلین و آخرین کن
بدان ای جان من تو از حقیقتمیامیز اندر اینجا با طبیعت
طبیعت دوزخیست بسیار سوزانبسی اینجا ببین تو دلفروزان
یقین چون طاعت و جایت بهشتستولی لعنت همه از خود بهشتست
سوی جنّت شتابان شو دمادمسجود عشق کن اینجای آدم
تو آدم سجده کن تا جان نمائیز جانان کن سوی عین خدائی
تو آدم سجده کن هر دم بتحقیقدریغا چون نمییابی تو توفیق
توئی تحقیق آدم این دم ازتستدم جانت حقیقت آن در تست
ز آدم این زمان دوری گرفتیاز آن پیوسته معذوری گرفتی
از آدم باز دان اسرار جنّاتکه حق گفت‌ست اندر عین آیات
بهر شرحی که میگویم کلام استترا بینی در این معنی تمامست
چرا در راه جان بی ننگ ونامیتوئی پخته مکن اینجای خامی
تو پخته باش و فارغ از همه باشحقیقت هم شبان و هم رمه باش
بجز دلدار اینجاگه مجو توبجز شرح و کلام او مگو تو
بجز دلدار چیزی منگر ای جاناگر چیزیست بیشک جان جانان