گنج

بخش ۴۹ - و ایضاً در اسرار شیطان فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۹ بیت
منت حیران و لعنت باز ماندهنمود عشقت اینجا باز خوانده
چودیدم رویت اینجاگاه پنهانمرا این لعنت تو بس بود آن
که در کوی تو باشم لعنتی منکنم هر لحظهٔ بیحرمتی من
من از لعنت نترسم هم تو دانیاگر خوانی و گر رانی تو دانی
از آن تکرار میآرم دمادمکه من سجده نکردم دید آدم
مرا چون سجدهٔ تو کرده باشمچرا در عاقبت در پرده باشم
مرا چون پرده اینجا بر دریدیکه جز من هیچکس غمخور ندیدی
من اندر گوی تو حیران و مستماگرچه خویشتن کلّی شکستم
کسی کو مر ترا بگزیده باشددر اوّل عزت تو دیده باشد
به آخر چون کند خود را بخواریکند در عشق لعنت پایداری
چو من کردم سجود شیب و بالابسی رفعت مرا دادی تو در لا
کسی کز تو چنین عزّت بدیداستکنون در طوق لعنت ناپدیداست
عیان کن اندر اینجا آن نمودارحجاب لعنتم از پیش بردار
من آدم را ندیدم جز که ذاتتشده متصف ز اعیان صفاتت
من آدم را ندیدم آن تو بودیکه در ذرّات در گفت و شنودی
نمود روی آدم شد پدیدارنمود جزو و کل شد جمله دیدار
مرا این بُد که سّر تو بدیدمنکردم سجده و لعنت گزیدم
چودیدم من جمالت را نهانیبدانستم که اسرار جهانی
نبُد آدم تو بودی رخ نمودهگره از کار عالم برگشوده
حجاب عزّتت بر رخ کشیدهعیان آدم از کل برکشیده
نظر کردم در آن دم دیدم آدمکه پیدا شد نمود تو در آن دم
چو آدم دیدم و دیدار تو بودمرا عشق آمد و دیدار بنمود
مرا مخفی نمودی همچو آدمنظر کردم ترا دیدم دمادم
اگر من گم شدم تو کم نباشینماند هیچ شیء جمله تو باشی
اگرچه بار عشقت دیدم از جانهمی دان لعنتیم زارو حیران
اگر لعنت بود آن از تو باشدکه رحمت عین احسان تو باشد
زهی آنکس که اینجا حق بداندبجز رحمت دگر لعنت نداند
زهی شکر و سپاس و حق گذارانچنین کردند اینجا دوستداران
همان کو دوستداری دید دلدارنگرداند رخ خود را به آزار
به آزاری کجا برگردد از دوستبر عارف چنین کردن نه نیکوست
چو ابلیس ار تو مردی حق بشناسز لعنت در نمود عشق مهراس
که آزاری رسد از یارت اینجادرون را با برون گردان مصفّا
به آزاری که از محبوب یابیسزد ای جان اگر رخ برنتابی
رخ عاشق همیشه زرد باشدکه از عشقش دلی پر درد باشد
رخ عاشق توان دیدن اثرهاکه او دارد ز دید جان خبرها
چرا معشوقه را تو ترک گوئیاز آن سرگشته تو مانند گوئی
رخ جانان بجانی سخت ارزانستکه آنجا گه جمال دوست اعیانست
رخ جانانت اینجا آرزویستچه جای مستیست و گفتگویست
رخ جانان درون دیده پیداستولیکن عقل اندر عشق شیداست
اگر مانند شیطان رهبری توقدم در کفر و لعنت بسپری تو
کشی بار جفای عشق جاناننمود درد خود آری بدرمان
امیدی بند ای هالک نمودهعیان خویشتن سالک نموده
تو چون سالک شدی در آخر کارنمود لعنتت آید پدیدار
در این ره هر زمان صد کفر و دینستگهی عین گمان گاهی یقین است
در اینجا هر زمان عین بلا راستمثال شاهدان کربلا راست
در این وادی دل و جان کن تو ایثارکه جانانت شود بیشک خریدار
چرا از لعنت حق میگریزیچرا توبا قضا اینجا ستیزی
بکش بار فراق و وصل دریابرها کن فرع را و اصل دریاب
که شیطان اصل خود در فرع دریافتعیان لعنت اندر شرع دریافت
تو بار عشق چون اینجا کشیدییقین میدان که کام دل رسیدی
بکش مانند مردانش تو باریکه برخیزد ز ره باری غباری
شود پیدا جمال بی نشانینماید بود کل در تو نهانی
چو شیطانست بر امّید رحمتمیندیش اندر این راهش ز لعنت
تو قول دوست فرمان بر تو اینجاکه بگشاید ترا او در در اینجا
بفرمان باش و طاعت کن دمادمکه فرمودست سجده نزد آدم
همه ذرّات پیشت در سجودندطلبکار تو اینجا در وجودند
همه ذرات درتو جمع گشتهبصر بگشادهاند و شمع گشته
بتو حیران شده تو خود ندانیچو ایشان درخودت حیران بمانی
طلبکار تواند و در توهستندز جام عشق تو ذرّات مستند
نه هشیارند و نی بیدار باشندتمامت عین این انوار باشند
همه پیدا شده در جوهر یاراز او خود کرده اینجاگه پدیدار
بگرد کعبهٔ جان در طوافندچو سیمرغان همه در کوه قافند
چو برخی در وصال و در جلالندهمش برخی نهانی در وبالند
جمال یار میجویند جملهمر این اسرار میگویند جمله
که بابا تو نه بی تو این چگونه استکه ما را اندر اینجا رهنمونست
طلبکار آمدیم و دوست اینجادرون کعبه روی او هویداست
طلبکار آمدیم و دوست دیدیمنمود خویشتن در پوست دیدیم
طلبکار آمدیم از جوهر اصلکه اینجایست بیشک جوهر وصل
همو ما را در اینجا رهنمون کردنمود عشق خود اینجا فزون کرد
چوخود میخواست کاین جاگه نمایدنمود عشق بااللّه نماید
نمود خودنمود جمله مائیمکه در نار و هوا هم خاک و مائیم
همه درجوهریم و با نشانیمکه پیدا آمدیم و بی نشانیم
ز عین بی نشانی هست گشتیمز جام عشق جانان مست گشتیم
جمال یار در ما کل اثر کردنمود عقل در اینجا خبر کرد
جمال خویش بر صحرا نهادستنهانی راز را اینجا نهاد است
جمال خویش زِ آدم کرد پیدامر او را آورید اینجا به صحرا
جمال خویش در وی چون نهاد اونمود آمد در اینجا داد داد او
جمال آدم از جزو و کل آمداگرچه عین او اندر دل آمد
جمال آدم از اعیان ذاتستنمودش در فعال اندر صفاتست