بخش ۴۸ - در جواب دادن ابلیس در اعیان فرماید
جوابش داد کای پیر گزیدهچرا گوی سخنهای شنیده
چو میپرسی مرا از عین اسرارشنیده کم بگو اینجا بگفتار
ز دیده گوی تا من دیده گویمترا من نکتهٔ بگزیده گویم
گزیده گوی چندانی که دانیگزیده هست اصل زندگانی
ز اصل ذات من اینجا نپرسیکه مخفی ماند اینجانور قدسی
ز اصل ذات من گوئی چه دانیکه ازمعنی تو جز نامی ندانی
اگر پُر تو ز عشق کوی گشتیدر این میدان مثال گوی گشتی
ز زور بازویت اینجا نماندستفتاده گوی حیران در بماندست
منم آن جوهر ذات عیانیکه دارم طوق لعنت رایگانی
منم آن جوهر اسرار جانانکه فعلم ظاهر است اسرار پنهان
منم آن جوهر جان داده بر بادبه لعنت کرده اینجا جمله آباد
منم آن جوهر ذاتی که آیاتخدا از بهر من گفتهست در ذات
بقرآن چندجانانم نموده استزیانم نزد جانان جمله سودست
زیانم سود باشد از خطابشنمییارم ز هیبت من جوابش
به دادن زانکه جانان راز گفتهستعیان عشق با من باز گفتهست
خطاب دوست اندر اندرونمکه میداند که من در شوق چونم
خطاب دوست ما را در نهادستنهادم اندر اینجا داد دادست
خطاب دوست کردش نام باشدهمه ننگ جهان در نام باشد
خطاب دوست درجانم رقم زدنمود من دمادم در عدم زد
بقا بودم شدم نقش فنا منولی خواهم شدن عین بقا من
بقا بودم ولی اندر خطابشخوشی کردم همی عین عذابش
عذاب اینجا و آنجادر خطابستبر آن عاشق که مر او را خطابست
چو من گرد و نگردد یک دم ازدوستحقیقت مغز گرداند عیان پوست
چو من در عشق کی آید پدیدارکه لعنت راکند رحمت خریدار
چو خود من عاشقی اینجا ندیدممنالم و اصلی بینا ندیدم
به پنهان در میان انبیا منبسی بشنیدهام اسرارها من
میان انبیا من راز گفتمحقیقت هم بد ایشان باز گفتم
نمود من در اوّل بود بودشنمود خویش دیدم در نمودش
حضورم نزد جانان بود دائمبذات خود بدم پیوسته قائم
عیان راز دیدم در ملایکنمود کل شیء نیز هالک
همه در لوح محفوظم نمودندنمود عشق در بودم نمودند
همه دیدم بچشم سر نهانیجمال بار در عین العیانی
نمود یار دیدم در همه چیزنمود جمله بود و زان من نیز
قلم بدرفته در هرراز او بودولیکن راز من عین نکو بود
ندانستم که چون بُد سرّ اسرارکه اعیانم بد اینجا دیدن بار
جمال یار بود آنجا عیانمنمود عشق در هر دو جهانم
چو خواندم راز دیدم آنچه بُد آنمر آن را چارهٔ ما را نَبُد آن
قلم چون رفت اندر عین کاغذولی نتوان نوشتن نیک مربد
قلم چون رفت کاغذ شد نوشتهچوخاکی شد به آبی آن نوشته
چه سود از رفته دارم آنچه خواندکند چیزی نیفزاید کآید
همه رفتست اندر بود او نیز که او داند یقین راز هر چیز
چو خطی یار بنویسد بخونمحقیقت حاکمست و من زبونم
منم مفلس در این دنیا بماندهنمودم جمله در عقبی بمانده
میان هر دو من اینجا اسیرمهمو باشد در اینجا دستگیرم
من بیچاره چتوانم بکردنبجز غم اینجاگاه خوردن
ندارم هیچ چیزی خبر نمودشطلبکارم در اینجا بود بودش
طلبکارم که تا ذاتش بیابمنمود عشق جز ذاتش ندانم
ز اصل خویش در من غم گرفتارعیان در نزد شرعم من گرفتار
عجائب راز دارم در جهان منکه دارم در جهان راز نهان من
طلب کردم بسی تا خود بدانمکه چون بد اصلُ فرع داستانم
بجز من هر کسی من چون شناسدکسی باید که او چون من شناسد
بجز من کس نداند حال من همبریش خویشتن بنهاده مرهم
بجز من هیچکس رازم نداندوگر داند بخود حیران بماند
منم استاد جمله پیش بینانمنم اینجا نموده عشق جانان
مرا طوقیست در گردن فتادهاز او در عین ما و من فتاده
ز طوق لعنتم خود پاک نبودکه اینجا آتش اندر خاک نبود
ولی چون خاک اصل پاک داردنمود زهر من تریاک دارد
همی با یکدگر پیوند داریمز قول و عهد او سر بر نداریم
هر آن یک چشم باشد کفر و دینمبجز یکی در این دیده نبینم
بجز یکی نباشد در وصالمبجز یکی نیاید در خیالم
بجز یکی در اینجا من ندارمکه راز جان جان پنهان ندارم
بگویم راز با تو گر بدانیکه هستی صاحب عشق و معانی
مرا افتاد کاری تا قیامتندارم جز خود اینجا من ندامت
مرا افتاد کاری اندر اینجانگردانم رخ از دیدار یکتا
مرا افتاد اینجاگاه کاریگرفتست این زمان ذرّه غباری
ملامت میکشم در عشق دلدارنیندیشم دمی از لعنت یار
ملامت میکشم در غرق خونمز بیهوشی فتاده در جنونم
ملامت میکشم از طوق لعنتچو جانم هست اینجا عین رحمت
ملامت میکشم در هر دو عالممنم در عشق جانان شاد و خرّم
زیارم گر جفا آید پدیدارولیک از من وفا آید پدیدار
زیارم گر جفا دیدم بسی منهمان خواهم که باشم با کسی من
که او اینجا کس هر ناکسانستهر آن کو این بداند خود کسانست
اگر ناکس شوی در کوی دلدارکسانت گر شوندت من خریدار
اگر تو ناکسی از ناکسانشز من بشنو همه شرح و بیانش
چو دیدم خود بدیدم نار بودمز بود کفر در زنّار بودم
همه کفر جهان دارم بیکبارشدم کافر چینن در روی دلدار
اگر درکنه یکدم دم زنی توببام هفتمین خرگه زنی تو
اگر در کفر آئی عشق بینینمود عشق هم در عشق بینی
اگر در کافری بوئی بری توز بود چرخ و انجم بگذری تو
اگر در کافری یابی تو دلدارنمودبت شکن در کفر بسیار
شو اندر آخر کارت نظر کندلت از کفر روحانی خبر کن
اگر کافر شوی باشی مسلمانولی گفتن چنین بر جای نتوان
اگر از کافری دم میزنی تونه چون مردان بمعنی چون زنی تو
اگر از کافری خواهی نشانیز من بشنو کنون شرح و بیانی
من اندر کافری دلدار دیدمدر اینجاگه نمود یار دیدم
من اندر کافری زنّار بستموز آنجا در نمود یار بستم
من اندر عاشقی کافر نبودمهم اندر کافری صادق ببودم
من اندر کافری اسرار دارمنمود جزو و کل دلدار دارم
من اندر کافری بگزیدهام یارهم اندر کافری هم دیدهام یار
نشان عشق دارم من بگردنچگویم تا چه بتوانم بکردن
نشان عشق اینجا برنهادمکه درد عشق باشد در نهادم
نشان عشق رویم زرد کردستنهاد جان و دل پر درد کردست
نشان عشق ما را در میان کردولی بودم ابی نام و نشان کرد
نشان عشق از من بنگر ای دلچرا درماندهٔ در آب و در گل
نشان عشق من دارم بزاریکه کردستم در اینجا پایداری
نشان عشق در جانم نهانستولیکن یار اینجا در میان است
چو درد دوست دارد جان من هانکجا باشد مرا هرگز دل و جان
چو جانان رخ نمودم رایگانیمن این لعنت گزیدم در نهانی
ز جانان چون خطابی هست ما رادمادم چون جوابی هست ما را
خطاب او کجا دارد جوابیولی در عشق مسکینی خطابی
کنم هر لحظه در عشق تو تکرارچو او دارم ابا او گویم اسرار
که ای جان جهان و جوهر کلمرا گر راحت آری و اگر ذل
منت ذل کل شمارم راحت جانکه دیدم مر ترا مر راحت جان
همه جانها بتو قائم بدیدمهمه دلها بتو دائم بدیدم
نمود جان و دلها چون تو داریمرا اندر میان ضایع گذاری
مکن ضایع مر او و شاد دل کنببخشد یارِ ما ما را بحل کن
ببخش اندر میان و دست گیرمدر این لعنت که دارم دستگیرم
نمود لعنتم اینجا تو کردیدر اینجاگه مرا رسوا تو کردی
منم خوار و توئی غمخوار ماندهمیان آفرینش خوار مانده
منم رسوا شده در کویت ای جاننظر بنهاده اندر سویت ای جان
بسی در دل جفای تو کشیدمبه امّیدی بکوی تو دویدم
بسی دیدم ملامت اندر اینجابسی کردم زبودت نیز غوغا
من اندر کوی تو غمخوار و مسکیننموده کافری و رفته از دین
منم در راز تو ثابت قدم منکه دیدستم همه راز قدم من
مرا شاید که گویم وصفت ای جانتو لعنت میکنی ما را چه تاوان
تو لعنت کردی و رحمت گزیدمکه در رحمت منش لعنت بدیدم
مرا لعنت بکن چندانکه خواهیکه بر اجزای این کل پادشاهی
مرا لعنت کن اینجاگه دمادمبهانه می منه اُسجُدلِآدَم
مرا لعنت کن و از خود مرانمکه هر چیزی که گوئی من همانم
منم ملعون ترا اینجا طلبکارکه دارم از عنایت راز بسیار
منم لعنت گزیده چند گویمکه از بهر تو اینجا گفتگویم
مرا این لعنت عالم چه باشدنموده سجدهٔ آدم چه باشد
که مارا با تو افتادست کاریکه با ما کردهٔ تو یادگاری
مرا شد یادگاری دانم اینجاکه دیدستم عیان عین الیقین را
مرا این بس که دارم بودت ای جانبروز محشرم هم شاد گردان
بروز محشرم بخشی بیکبارز دوش آنجای برداری مرا بار
بروز محشرم تو کل ببخشیگناه جزوی و کلّی ببخشی
کنم پیوسته زاری من بدرگاهکه من دارم نمود قل هو اللّه
اگر منسوخ گشتم بر در اوفتادستم بکلّی بر در او
چو نسخم کردی اندر این میان کمبفضل خود ببخشم رایگان هم
مرا از رایگان کردی تو پیداشدم در کوی تو مسکین و رسوا
چو رسوائی ببخشی کم نباشدز بحر خود یکی شبنم نباشد
مرا جز تو دگر اینجا کجا بودکه بود من ز بودت انتها بود
بفضل خود ببخشم در جهانتکه رحمت یافتم هر دو جهانت
مرا چیزی که کردی حاکمی توخداوندی نمودی عالمی تو
همه رحمت ترا و لعنت منبفضل خویش کن تاریک روشن
عیان رحمت تو بیشمارستمرا امّید در روز شمارست
عیان رحمت تو جاودانستهمه امیّدشان تا جاودانست
چو تو شاهی، شاهانت گدایندنموت انبیا و اولیایند
چو توشاهی تمامت ملکت تستهمه امّید ما بر رحمت تست
چو تو شاهی تمامت بندگانندنهاده جمله سر بر آستانند
تو شاهی و ترا از جان غلامنداگر اتمام اگر نه ناتمامند
تو شاهی و کنی جمله که خواهیکه بر ملک دو عالم پادشاهی
تو شاهی و همه در تو اسیرندنمیری و همه پیش تو میرند
تو شاهی و ترا زیبد که مانیکه شاه آشکارا و نهانی
همه شاهان بتو باشند زندهشده ازجان ترا محکوم و بنده
تو شاهی و توئی شاه و توئی شاهتوئی سالک توئی اصل و تو آگاه
ز کار راز جمله می تو دانیکه بیرون از جهان و هم جهانی
ترا در دیدهها بینا بدیدمترا در لفظها گویا بدیدم
از اوّل تا به آخر راز داریسزد گر لعنت از من بازداری
بمن رحمت کنی یوم القیامتببخشی هم گناهم با ندامت
هم آمرزی تمامت بیشکی توکه دیدستم عیانت مر یکی تو
چو ذات تو قدیم و لایزالستزبانم اندر اینجا گنگ و لال است
تمامت انبیا و صفت بگفتندبجز جوهر ز انوارت نسفتند
همه حیران تو بهر خطابیکه تو بنمایی ایشان را عتابی
ز بهر تو چنین حیران بماندندحزین و خوار و سرگردان بماندند
ز دید سالکان واصلانتبچشم من زجمله رهروانت
ترا دیدم همه تصدیق و رحمتنمیگنجد در ذات تو لعنت
ترا دانم که جانی و دلی توگشاده رازهای مشکلی تو
حقیقت نیست جز ذاتت در اسرارچه باشد لعنت اینجا مرد ستّار
خداوند نهان و آشکاریمرا باید ببین در پرده داری
چنان در لعنت تو دیدم اینجابسی در کوی تو گردیدم اینجا
همه در من بُد و من در همه گمچو دیده قطرهٔ در عین قلزم
صفاتت لامکان و من مکانمکه راز تو در آن باشد عیانم
صفاتت برتر است از عقل و افعالکجا گنجد ز علم عالمان قال
تمامت وصف گفتندت بهرحالزبان جمله از حیرت شده لال
بجز تو هیچ چیزی درنگنجدهمه پیشم به جو سنگی نسنجد
بجز تو من ندیدم هیچ غیریز دورت درتو ما را بود سیری
یقینت عین بالا بود پیوستکه یدّ صنع حکمت نقش توبست
تو بستی نقش آدم در نمودتشده بیدار اینجا بود بودت
نظر کردم صفاتت ذات دیدموجود آدم و ذرّات دیدم
بهم پیوسته بودی جز و کل توکه تا محرم شوی زان عز و ذل تو
بهم پیوسته شد تا فاش دیدیحقیقت در عیان نقاش دیدی
ز ذاتت در صفات فعل مطلقنمودی بودی آدم را تو الحق
چو من بی من به تو اسرار دیدموجود آدم و انوار دیدم
همه علم من و حکمت تو بودیمرا اندر بهانه در ربودی
نبد آدم که دیدم ذات پاکتتجلّی فعل گشته در صفاتت
جهان جان جان کل شده بازبهم پیوسته بُد انجام و آغاز
یقین دانستم اسرارت در اینجاچو دیدم آدم از ذاتت هویدا
یقین شد زانکه غیری نیست جز تونمود جمله سیری نیست جز تو
به علم اندر ملائک گشتمتمامت نام و ننگم در نوشتم
ز معدن روشنم شد در معانیکه پیدا گشته از راز نهانی
ندیدم غیر آن میدانم اینجاکه بودتست هم پنهان و پیدا
مراگرچه تو فرمودی بسجدهکه آدم هست ما را عین زبده
بهانه خاک بود و من بدم نارشدم کافر ببستم عین زنّار
چو کافر گشتم و کفران گزیدمز کفران روی خوبت باز دیدم
نبد غیری تو دانم جمله هستیبرم اینجا نگنجد بُت پرستی
من اینجا کافر عشق تو هستمبت صورت بمعنی کی پرستم
جمال بی نشانی یافتی توبسوی بی نشانی تافتی تو
جمال بی نشان صورت شده بازحجاب بت برم آخر برانداز
بصورت آدم آمد حق ولی هانبسی افتاد اینجا عین برهان
تو گفتهستی که آدم صورت ما استز دید من عیانم جمله پیداست
اگر سجده کنم هر پیشهٔ منبود پیش تو این اندیشهٔ من
غلط این بُد که خودبینی نمودمعیان عشق تو کلّی ربودم
ز خودبینی شدم در عین لعنتولی آخر کنی بر جمله رحمت
چو عین بحر رحمت خاص و عامستاز آنجا قطرهٔ ما را تمامست
اگر خواهی ببخشی مر مرا بخشکه ذات پاک تو نیکست در نقش
کجا وصف تو داند کرد ادراککه عاجز اوفتاد اندر کف خاک
عقول عاقلان گم شد ز حیرتفرو ماندند اندر عین قربت
صفات ذات پاک تو منزّهعقول افتاد بیخود اندر این ره
که باشد عقل کز ذاتت زند دمکه سرگردانست اندر عین عالم
که باشد عقل طفلِ شیرخوارهنداند کرد اینجا هیچ چاره
که باشد عقل افتاده برابرفرومانده میان آب و آذر
که باشد عقل اینجا باز ماندهمیان آرزو و آز مانده
که باشد عقل گردان گرد کویتدونده تا برد ره نیز سویت
بسی گشت و ندیدست جز که افعالنهادش در صفاتت در بیان قال
بسی زو عاقبت درمانده عاجزنمود عشق تو نایافت هرگز