گنج

بخش ۴۱ - حکایت

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۰ بیت
مگر پیری ز پیران رسیدهطلب میکرد مردی راز دیده
یکی پیری بزرگی با ادب بودز شوق دوست دائم در طلب بود
بسی در عین طاعت کرده کوششچو دریا بود او در عین جوشش
همیشه صاحب درد و الم بودولی در عشق او صاحب قدم بود
بخوانده علم صورت بود بسیارنشسته دائما با یار بسیار
طلب میکرد اینجا واصلی اوکه تا یابد ز اعیان حاصلی او
طلب میکرد اینجا پیش بینیدر اعیان خدا صاحب یقینی
نشان دادن او را صاحب رازبشد تا می خبر یابد از او باز
چو نزدیک وی آمد زود آن پیرسلامی کرد و بنشست آن زمان پیر
برش بنشست و در وی مانده بد اوکه پیری بود او هم نیک و خوشخو
نظر میکرد او را دید خاموشنمود عشق را میدید با هوش
دمی بنشست با ما او به خلوتکه بود آن پیر صادق مست حضرت
سؤالی کرد آنگاه از حقیقتکه ما را گوی ای پیر طریقت
سؤالی دارم و برگوی ما رامرنجان مر مرا اینجا خدا را
بگفت ای دوست برگوچه سؤالستکه را ما آشتی نه قیل و قال است
بگو تا من بگویم مر جوابتکه تا چونست این عین صوابت
بگفت ای پیر من جان جهانمخدا اندر کجایست تا من بدانم
مرا بنمای حق گر رهبری توکه میدانم که نیکو اختری تو
جوابش داد کین نیکو سؤالستبگویم این من اکنون بی مجال است
طلبکاری و هم از خود بیابیاگرنه غرقه اندر بحر آبی
خدا باتست اگر او را بجوئیحجاب از پیش برداری تو اوئی
حجاب از پیش خود بردار ای پیرمکن دیگر تو مر این رای و تدبیر
خدا با تست و در جانت نهانستولی در دید جان عین العیانست
خدا با تست چون تو بنگری توچگونه راه او را بسپری تو
خدا با تست در دیدار بنگردرون جان و دل دیدار بنگر
خدا با تست هرگز او ندیدیدر این دم او ببین چون در رسیدی
خدا با تست این دم زود دریابدرون جان و دل معبود دریاب
خدا با تست بنموده جمالشولیکن چون بیابی تو وصالش
خدا با تست اندر دیده میبینولیکن مر ورا در دیده میبین
خدا با تست و در بینائی تستعیان بنگر که در دانائی تست
خدا با تست در گفتار بنگرز من دریاب وین اسرار بنگر
خدا با تست اینجا رخ نمودهولیکن در دلست و دل ربوده
خدا با تست اگر دانی بیندیشحجاب صورتت بردار از پیش
خدا با تست صورت محو گردانچنین کردند اینجاگاه مردان
خدا با تست جز او کس مبین تواگر اینجا شوی راز و یقین تو
خدا با تست او را میشناسینکو کردی که با شکر و سپاسی
خدا با تست و اندر گفتگویستجز این پیرا بگو چیت آرزویست
خدا با تست ای پیر طریقتکه بسپردی بحق راه شریعت
خدا با تست میدانم که دانیکه هستی پیر و بس صاحب معانی
درون خود نظر کن یار خود راکه یکّی بینی اندر خود احد را
درون جان تو دیدار بنمودمرا این لحظه کل اسرار بنمود
تو چندینی که در آفاق گشتیندیدی وین زمان کل طاق گشتی
درون جان نظر کن حق ببین توکه داری اوّلین و آخرین تو
درون جان نظر کن روی دلدارکه از مستی شدی ای پیر هشیار
درون جان همه اسرار او بینوجود نقطه در پرگار او بین
درون جان نظر کن تا بیابیاگر هر جای از خود میشتابی
نبینی مرد را جز دیدن خویشنظر کن این زمان بشنیدن خویش
زبانت نیز خود گویا به او استدل و جانت بکل جویای او است
دو چشمت هست بینائی از او دانزمانی رخ از این معنی بگردان
چو بود تست او را می چه جوئیچو او اینجاست با تو، تو چه گوئی
نهان تست و در صورت هویداستنمودتست او پنهان و پیداست
ترا گفتم اگر دانی تو ای دوستکه دیدار همه در دید تو اوست
تو خود بشناس و حق شو در حقیقتبرون آ از هوا و از طبیعت
تو خود بشناس تا او را بدانیاگر هستی تو مر صاحب معانی
تو خود بشناس کاینجا یار باتستحقیقت بیشکی دلدار با تست
تو خود بشناس اگر حق میشناسیچرا در علم حق تو ناسپاسی
تو خود بشناس آنگاهی خدا بیننمود خود از او در ابتدا بین
تو خود بشناس تا واقف شوی توز دید دید حق واصف شوی تو
تو خود بشناس تا واقف شوی هاندل خود از بلای نفس برهان
تو خود بشناس و خود دیدار او بیننمود جان و تن اسرار او بین
تو خود بشناس کاین جاگه قبولیچو حق دیدی عیان صاحب وصولی
تو خود بشناس چون حقی تو در حقخبر دادم ترا از راز مطلق
تو خود بشناس و همچون خود فنا باشدر آن دید فنا سّر خدا باش
تو خود بشناس تا جانان شوی کلز دید خویشتن پنهان شوی کل
تو خود بشناس و جز حق هیچ منگرصور هیچست اندر هیچ منگر
تو خود بشناس و اندر حق نظر کندل خود را از این معنی خبر کن
تو خود بشناس و آنگه پادشا شوز اسم صورت و معنی خدا شو
تو خود بشناس تا جانان شوی تواگر معنی خدا الحق شوی تو
خدا شو گر تو جانان دوست داریتو مغزی چون نظر با پوست داری
تو جانانی و آگاهی نداریکه این دم ملکت و شاهی نداری