گنج

بخش ۴۰ - در عیان پسر و اسرار منصور و اجازت از پدر خواستن فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۷۴ بیت
چو منصور این حقیقت راست برگفتنمود جوهر اسرار بر سُفت
در آن دریا بصورت برخمید اوز چشم جمله گشتش ناپدید او
مثال برق آنجاگاه بشتافتچه کس باشد کز این معنی خبر یافت
پدر چون دید آن سرّ عجائبعجائب ماند آنجا زین غرائب
بزد یک نعره و خاموش شد اودر آن عین خودی بیهوش شد او
چو پیر آن دید اندر حالت افتادبرآورد آن زمانش پیر فریاد
که ای جان جهان آخر کجائیندانم تا برم دیگر کی آئی
شدی غایب ز پیشم ناگهانینمیدانم من این سرّ را تو دانی
شدی غائب ولی در جان و جسمیتوئی گنج و درونم در طلسمی
کجا بینم ترا دیگر در این جایبرآورده خروش و بانگ و غوغای
تمامت خلق کشتی در تحیّربمانده بیخبر چون در صدف دُر
همه حیران در آن اسرار ماندهمثال نقطه در پرگار مانده
چو با خود آمد آنگه باب منصورز جان افتاده بود و از جهان دور
بر آوردش دم و یک نعره دربستنمود خویشتن در ذات او بست
برون انداخت از کشتی وجودشدرون بحر شد دریای بودش
چو آن در عین آن دریا فتاد اودرون بحر بیخود جان بداد او
همه بحر جهان دید و جهان دیدز خویشش دید آن راز نهان دید
بزد یک اللّه و وز جان برآمدجهان جانستان بروی سرآمد
جهانا هرچه میخواهی کنون توکه مر عهد یکایک بشکنی تو
وفاداری مجو زین کندهٔ پیرکه هر لحظه کند صد رأی و تدبیر
وفا هرگز مجو از وی بپرهیزتو با او دیگر اینجاگاه مستیز
که او را هیچ اینجاگه وفا نیستکه کار او به جز جور و جفا نیست
جهانا چند خواهی گشت آخرکرا خواهی مرا این هست آخر
جهانا طبع مردم خوار داریکه رسم تست مردم خوار داری
جهانا مهلتم ده تا زمانیفرو گرییم ازدستت جهانی
کما بیشی من پیداست آخرز خون من چه خواهد خواست
جهان از مرگ من ماتم نگیردز مشتی استخوان عالم نگیرد
جهانا مهلتم ده تا ببینینمود من اگر صاحب یقینی
کجا دانی تو اسرارم در اینجاترا بنمایم این اسرار اینجا
دلا خون خور در این بحر معانیکه قدر خویش هم اینجا ندانی
دلا خون خور که از خون آمدی توچگویم تا که خود چون آمدی تو
بخور خون که ترا خاکت خوُرَد بازنمود تو بجای خود برد باز
میان آب می رو پاک جان شوبه عین عشق دیدار جهان شو
درون آب دریای جهانیبگو تا چند از این کشتی دوانی
دلت شد با خبر زین سرّ دریاحکایت کوش کردستی و بینا
نهٔ آگه که چون بودست رازترها کردی در اینجا شاهبازت
چونشناسی نمود سرّ مرداناز آنی چون فلک پیوسته گردان
سوی بحر فناشو همچو منصورز کشتی و ز باب خویش شو دور
سوی بحر فنا شو سوی یارتمیان آب دریا می چه کارت
خبر داری زجوهر زود بشتابنمود خویش در بغداد جان یاب
ز بغدادت اگر واقف شدستیز دید چشم و جان واقف شدستی
چرا چندین تو اندر بند خلقیبدان ماند که حاجتمند خلقی
ز دنیا بگذر و از عین دریاکه در دریا نبینی جز که سودا
درون بحر جان انداز خود رامگر کآگاه گردانی تو خود را
درون بحر شو تا راز بینیحقیقت جوهر جان باز بینی
درون بحرمعنی هرکه ره بردچو غوّاصا ره دلدار بسپرد
به جوهر در رسیدم چند گویمبهر وصفی که میگویم چه گویم
چه گویم اندر این میدان فتادهمیان خاک بی جولان فتاده
منم بیچاره و حیران بماندهچگوئی خوار و سرگردان بمانده
منم بیچاره اندر کوی دلداراگرچه راه بردم سوی دلدار
نه در دینم نه اندر کیش ماندهبسان کافری درویش مانده
در این دریای بی پایان فتادهسراندر قعر این عمان نهاده
چو غوّاصی کنم در بحر اعظمقدم می دارم اندر عشق محکم
چو غوّاصی کنم دُرها بیابمپس آن گاهی سوی بالاشتابم
درون جان من بحریست در دیدکه اینجا مینبینم جز که آن دید
درون جان من بحریست معنیندارم با کسی اینجای دعوی
منم عطّار کز بحر معانیکنم هر ساعتی گوهر فشانی
منم دریا و کشتی رانده بی حدشده فارغ ز بود نیک یا بد
منم عطّار و اسرار جهانمحقیقت درّ معنی میفشانم
چو نقش من دگر عالم نبیندکسی داند که او جانان گزیند
عیان این جهان و آن جهانمورای این زمان و آسمانم
حقیقت من نمودم جوهر دوستبرون آوردم اینجا روغن از پوست
سلاطینان عالم گرچه شاهندبحمداللّه بر من خاک راهند
چو سلطانم به معنی و بصورتبیفکنده ز دل خود کدروت
چو سلطانم اباخیل و سپاهمکه اندر سلطنت دیدار شاهم
منم شاه جهان در سرّ معنیکه دارم در حقیقت عین تقوی
بسی شادی و غم خوردم بعالمکه سلطانم ابی شک من در این دم
منم سلطان جمله سالکان منکه دیدستم حقیقت جان جان من
کجا اهل دلی درگوشهٔ فردکه بنشیند دمی با من در این درد
که بنمایم ورا سرّ الهیبماهش افکنم او را ز ماهی
بسی اسرار گویانند و بسیارولی هرگز نباشد همچو عطّار
که من بگشودهام این راز مشکلبسی حسرت که در جاندارم و دل
کجا گویم چو همرازی ندیدمنخوانم چون هم آوزی ندیدم
از این ایوان پردود و ستارهبسی کردم بهر جانب نظاره
دمی غافل نبودم زین نمودارکه تادریافتم اعیان اسرار
نمود عشق جمله عاشقانمعیان راه جمله سالکانم
حقیقت یافتم جانان و جان منبکردم فاش این راز نهان من
حقیقت هرکه شد اینجا خبردارنمود خویشتن آویخت بردار
حقیقت هر که این دیدار دریافتهر آن چیزی که میبیند نکو یافت
بجز حق بین نداند گفتهٔ منکه بنهادستم این اسرار روشن
دلا خون خوردهٔ تا راز گفتیهر آن رازی که دیدی بازگفتی
دلا خون خوردهٔ در پردهٔ خودکه تا دیدی عیان گم کردهٔ خود
دلا خون خوردهٔ و غرق خونیولیکن این زمان دیدار چونی
دلا خون خوردهٔ تا در صفاتیولیکن این زمان دیدار ذاتی
دلا خون خوردهٔ و خون بخورهمکه خون خوردست هم بسیار آدم
دلا خون خور که خون بودی ز اولولی اینجا شدی در خود معطّل
ز خونی آمدی اوّل پدیداربآخرهم بخون مانی گرفتار
ز خونی لیک اندر خاکماندیز سرّصنع عین پاک ماندی
ز راه چشم خون دل بریزانکه خواهی گشت خاک خاکبیزان
که بعد از ما وفاداران هشیاربخاک ما فرو گریند بسیار
نباشد فایده زیرا که خاکیمبه عین عاقبت اندر هلاکیم
چه حاجت بود چندان گفتن ای دوستکه میبایست در طین خفت ای دوست
نمود خاک اصل پاک داردکه آدم دید حق درخاک دارد
اگرنه خاک اصل پاک بودیگلِ آدم کجادرخاک بودی
نمود خاک از آن حاصل نموداستکه خود را بیشکی واصل نمودست
ز خاکست اصل و در خاکی شدی توچگویم تا در اول چون بُدی تو
حقیقت خاک واصل شد در این راهکه او اینجا ریاضت یافت از شاه
حقیقت خاک چندینی ریاضتکشید و یافت او بیشک سعادت
حقیقت خاک میداند که جان چیستدرون او همه راز نهان چیست
شنیدم من که پیری پر ز اسراربگِردِ خاک مردان گشت بسیار
شبی میگفت خوش کرد خاکیبگوش او رسید آواز پاکی
که ای مسکین چرا چندین بگردیبگو تا اندر این دنیا چه کردی
چرا این گور مردم میپرستیبگرد کارمردم گرد و رستی
که ما خاکیم و هستی هم تو از خاکولی با تست بیشک صانع پاک
اگرچه خاک گشتیم اندر این راهولی ما بهتریم از جمله آگاه
که خاکیم این زمان در عین هستینه مانند شما در بت پرستی
چو زیر خاک ما را یار باشددر این معنی بسی اسرار باشد
درونیم و برون بگرفته از دوستحقیقت مغز باشد جملگی پوست
خدا با ما است هم دیدار اوئیمکه اندر خاک برخوردار اوئیم
نمود خاک ما را کرد واصلهمه مقصود ما اینجاست حاصل
همه مقصود اینجاگه بدیدیمکه از چشم جهان ما ناپدیدیم
جهانیم و نه اندر روی خاکیمکه این دم نور قدس و نور پاکیم
نمایم این زمان دیدار بیخودکه فانیّم و گشته فارغ از بد
خدا با ماست ماهم با خدائیمکه این دم یافته عین بقائیم
فنائیم این زمان از دید صورتبسر کرده همه عین کدورت
فنائیم این زمان در جزو و در کلبرسته از غم وز رنج وز ذل
فنائیم این زمان از عالم دوندرون افتادهایم از عین گردون
فنائیم این زمان اندر جلالیمز حیرت پیش جانان گنگ و لالیم
فنائیم این زمان در عین هستیرها کردیم اینجا بت پرستی
فنائیم و بقا دریافته مابسوی جزو و کل بشتافته ما
ز بود خویشتن نابود بودیمکه این دم بودِ بودِ بود بودیم
ز بود حق چو صورت برفکندیمخود اندر ذات آن حق درفکندیم
جمال اندر جلال کل بدیدیمحقیقت با خدای خود رسیدیم
نمود حیرتست اینجای در عشقنمیدانیم این غوغای در عشق
درونست و برون ما یکی همکه حق گشتیم بیشک حق یکی هم
شما مانند ما خواهید بودننماند دائم این گفت و شنودن
شما مانند ما در خون بر آئیدچرا در بند ایوان و سرائید
دل از بند جهان آزاد داریدبجز تخم نکونامی مکارید
که ما همچون شما بودیم چندانبنشنیدیم پند هوشمندان
ز کار آخرت بودیم غافلنکردیم آنچهمان فرمود عاقل
کنون هستیم از کرده پشیمانکه کرم و مور باشدمان ندیمان
چه سود از روزگار برفشاندهبدل در حسرت جاوید مانده
کنون ای دوستان زنهار زنهاربترسید از بد این دهر مکّار
بجز فرمان یزدان نیست کاریبورزید و مدارید هیچ عاری
که راهی سخت دشوارست در پیشاگر تو مؤمنی زین دم بیندیش
بجز حق هیچکس واقف نبود استکه این اسرار از دیدار بودست
نمود خاک جمله جان پاکستدراو رفتن تو میگوئی چه باکست
بهرگامی که اینجا مینهی درسرشاهیست چون فغفور و قیصر
بسی بادام چشمانند در خاککه جان دادن نزد صانع پاک
تونیز ار عاقلی آهسته میرونمود عشق از عطّار بشنو
مَخُسب ای دل سخن بپذیر آخرز چندین رفته نفرت گیر آخر
مخسب ای دل که تا بیدار گردیمگر شایستهٔ اسرار گردی
در این اسرار تو اندیشهٔ کننمود عشق خود را پیشهٔ کن
مخسب اندر شب مهتاب آخرچه خواهی دیدن از این خواب آخر
شب مهتاب خوابت چون پرد بینشب مهتاب نور عشق حق بین
شب مهتاب چون میآمدت خوابکه عاشق خواب کی ماند ز مهتاب
شب مهتاب واصل شو ز اسراردر آن ساعت که باشد لیس فی الدّار
شب مهتاب اگر معشوق بینیدمی با او در آن خلوت نشینی
شب مهتاب اندر نور باشیمیان جزو و کل مشهور باشی
شب مهتاب بنماید رخت یارکه در شب مینگنجد هیچ اغیار
شب مهتاب اگر واصل شوی تونباید زین سخن غافل شوی تو
شب مهتاب کآنشب بدر باشددر آن شب عاشقان را قدر باشد
شب مهتاب حق بی شک بیابیچه گویم کاین زمان در عین خوابی
چرا خفتی شب مهتاب ای دوستکه تا با مغز گردانی همه پوست
نیندیشی که چون عمرت سرآیدبسی مهتاب در گورت درآید
ترا زیر کفن بگرفته خوابیفرو افتد بگورت ماهتابی
محنسب و سرّ این سرار دریابمشو ای دوست چندینی تو در خواب
نکو نبود چگوید مرد هشیاربخفته عاشق و معشوق بیدار
تو در خوابی و بیداران برفتندعزیزان و وفاداران برفتند
تو در دنیا و اندر دیر خود رایبماندی همچو سیم قلب در جای
تو در این دار دنیا باز ماندهز بهر شهوت پر آز مانده
توئی غافل در این دنیای مکّارکه ناگاهت برون آرد ز پرگار
تو این دم خفته آگاهی نداریکه اینجا عین اللهی نداری
همه مردان سوی درگاه رفتندز بود خویشتن آگاه رفتند
همه مردان عالم راز دیدندز جان گم کردهٔ خود بازدیدند
همه مردان دراین میدان چو گویندبجز توحید او چیزی نگویند
چو مردان عالمی پر درد دارندز درد عشق خود را فرد دارند
اگر مردی تو اندر دار دنیاخبر یابی تو از اعیان عقبی
اگر مردی به جز مردان مبین توهمیشه خدمت مردان گزین تو
که مردانند دائم سالک راهطلبکاراند ز دائم دیدن شاه
طلب کن اینچنین مردان حق توکه بردی از همه در ره سبق تو
خدا زیشان طلب تا راز یابیحقیقت جان جانت بازیابی
خدا ز آن سان طلب در عین اسرارکه از انسان شود این سر پدیدار
خدا ز آن سان طلب چون میندانیچو گویندت عجب حیران بمانی