بخش ۴ - در ثنای احدیت و فنای بشریت فرماید
زهی عطّار کز سرّ الهینمودی عین دید پادشاهی
زهی گستاخ بر اسرار معنیتو خواهی دید حق اظهار معنی
عیانِ واصِلانی در جهان توکه بنمودی چنین سرّ نهان تو
بمعنی برتر از هر دو جهانیکه گفتی فاش اسرار نهانی
بحکمت لوح گردان مینگاریکه تو حکمت ز نون الحکم داری
بحکمت راز جانان داری اینجاز دید دوست برخورداری اینجا
چو این جوهر ترا دادند اوّلچو زر کن مشکلات جمله را حل
ترا دادند معنی تا بدانیجواهرهای معنی برفشانی
تو داری گنج و ملک پادشاهیکه ذرّات جهان را نیکخواهی
از این شیوه سخن هرگز که دیدستحقیقت چون تو هرگز کس ندیدست
نمانده عقل اندر عشق جانانبیکباره شدی در دوست پنهان
نمانده عقل اندر عشق دلدارخودی خود ترا کرده نمودار
نمانده عقل پنهانی تو در دوستحقیقت مغز شد در حق ترا پوست
نمانده عقل تا عاشق شدستیبای عشق را لایق شدستی
نمانده عقل تا عشّاق عالمزنندت سیر معنیها دمادم
نمانده عقل تا در عین عشاقنمائی دمدمه در کلّ آفاق
نمانده عقل و راه کل سپردیتو گوئی معنی از آفاق بردی
نمانده عقل سالک در وصولیاز آن نزدیک ذات حق قبولی
نمانده عقل و عشق آمد پدیداربچشم تو نه دَر ماند نه دیوار
نمانده عقل و عشقت رهنمون شداز آن جان و دلت دریای خون شد
نمانده عقل و عشقت راز برگفتتمامت گوهر اسرار را سُفت
نمانده عقل و عشق آمد پدیدارکه تا آویزدت یکباره از دار
نمانده عقل وعشقت لامکان شدوجودت برتر از هر دو جهان شد
نمانده عقل و عشق آوازه انداختترا چون شمع سوز عشق بگداخت
نمانده عقل و عشقت کرد واصلاز آن اسرار کل شد جمله حاصل
نمانده عقل و عشق اندر صفاتتعیان بنمود اینجا سرّ ذاتت
نمانده عقل تا در لافتادیدر اسرا کلی برگشادی
نمانده عقل عشق و نور قدسیولی در مانده این دیر شدستی
نمانده عقل دیرت شد خرابیسزد کز خویش بی این دیریابی
نمانده عقل جوهر فاش کردیمیان سالکان خود فاش کردی
نمانده عقل اسرار جهانیدرون جسم و جان گنج نهائی
نمانده عقل تو راز دو کونیاز آن اندر یکی بر لون لونی
نمانده عقل برگو آنچه آیدکه حق میگویدت حق مینماید
نمانده عقل من گفتارت آمدیقین ذات در دیدارت آمد
نمانده عقل حق در گفت و گویستفلک بهر تو سرگردان چو گویست
نمانده عقل حق در جانت آمدز پیدائی خود پنهانت آمد
نمانده عقل هم ار عشق مکدرکی بی عشقت نبینی حق سراسر
نمانده عقل جانانست جانتازو بشنو همه شرح و بینانت
نمانده عقل توحیدت یکی شدهمه عین یکیات بیشکی شد
یکی دیدی ز یکی آمدستیدر اینجا واصل عهد الستی
یکی دیدی ز یکی در وجودینبودی تا نبودی زانکه بودی
یکی دیدی از آن در یک نمودیکه اندر آتش معنی چو عودی
یکی دیدی تو چه ذات و صفاتشصفاتش کوی کاعیانست و ذاتش
یکی دیدی از آن صاحب رازکه خواهی گشت هم انجام و آغاز
یکی دیدی در اول هم در آخرنگه میدار هم اسرار ظاهر
یکی دیدی در اینجا صورت یاررهاکردی ز دید خویش پندار
یکی دیدی تو صورت در معانیاز آن از بحر معنی دُر چکانی
یکی دیدی ز معنی جسم و جانتاز آن شد راز سبحانی عیانت
یکی دیدی تو اندر دیده خویشاز آن برداشتی آن پرده از پیش
یکی هستی و در یکی یکی تومثال قطرهٔ در قلزمی تو
یکی دیدی دراین بحر الهینمود جوهر ذاتت کماهی
از آن این جوهر توحید دیدیکه در معنی و صورت ناپدیدی
توئی آن جوهر بحر هدایتکه کس اینجا نمیداند نهایت
توئی آن جوهر کان حقیقتکه بنمودی عیان جان حقیقت
توئی آن جوهر اسرار یزدانکه جوهر فاش خواهی کرد زین کان
توئی آن جوهر اسرار معنیکه کردی این همه اظهار معنی
توئی آن جوهر دریای ذاتیکه جوهرپاش اعیان صفاتی
ز اسرار الستت هست جوهراز آن تو هستی اندر عین گوهر
توداری جوهر بازار معنیگهرپاشی کن از اسرار معنی
زهی کاین بیت هر یک جوهریاندز یک دریا و هر یک گوهریاند
اگر گویی ثنای خویش بسیارنیاید هیچ بر دکان خریدار
کم خود گیر و خود کم کن درین راهکه جز خودی نداری هیچ همراه
نداری هیچ همراهی جز اسرارکه او دارد حقیقت دیدن یار
نداری هیچ اندر دهر فانیبجز گلزار اسرار و معانی
نداری هیچ در هر دو جهان توبجز یکی خدا عین العیان تو
نداری هیچ جز دیدار اللّهاز آن دم میزنی از صبغةاللّه
نداری هیچ بر جان جای داریترا شاید که او را پای داری
نماندی هیچ در دنیا فلاهیچرهاکن این طلسم پیچ بر پیچ
چو دیدی گنج ذاتت در یکی حقز حق گوی و هم از حق جوی مطلق
تو گنجی لیک در بند طلسمیتو جانی لیک در زندان جسمی
طلسم و بند بر نجات نشکننمود جوهر ذرات بشکن
طلسم چرخ گردان پاره پارهکه تاریکی ترا باشد نظاره
چرا در درد صورت مبتلائیچو تو صورت فکندی کل خدائی
ترا صورت نخواهد بود همراهز معنیِّ خدا میباش آگاه
ترا صورت بکاری مینیایدخدا دیدارت اندر جان نماید
چو صورت بشکنی بیشک حقی تودوئی شد محو و کلّی خود حقی تو
بلائی را کشیدی هم ز صورتاز آن پیوسته بودی در کدورت
بلای دل کشیدی در سرانجامبیک ره در فکندی ننگ با نام
بلای دل کشیدی تو درین راهکه از حال اوفتادی در بن چاه
بلای دل کشیدستی و دیدیاز آن این لحظه در دیدار دیدی
بلای دل کشیدی در جهان تواز آن دیدی همه راز نهان تو
بلای عشق اینجا دل کشیدیاز آن رو این همه گفت و شنیدی
بلای عشق در دل راه دارداز آن کین دل نظر در شاه دارد
بلای عشق در جان و دل آمدکه دل با جان در این عین کُل آمد
بلای عشق داند سالکِ پیرکه اینجا درنگنجد هیچ تدبیر
بلای عشق داند آنکه چون منبشب نالان بود تا روز روشن
بلای عشق اوّل دید آدممن از وی بیشتر دیدم در این دم
بلای عشق جانان در فغان استاز آن کاینجا نمود قیل وقال است
ولی تا این بلا در لاعیانستبلاشک گشت راحت را نهانست
طریق عشق جانان بی بلا نیستتوهم لاشوکه در حق هست لانیست
طریق عشق جانان لطف باشدکه جز مر لطف او چیزی نباشد
طریق عشق خلوت خوی کن رازاگر مردی ز صورت جوی کن باز
طریق عشق آنکس یافت چون منکه او را عین گلشن گشت گلخن
طریق عشق آنکس باز داندکه نی آغاز و نی انجام داند
طریق عشق جز یکی نداندیکی را در یکی حیران بماند
طریق عشق من بردم حقیقتکه بسپردم بحق راه شریعت
طریق عشق آن باشد ترا آنکه اینجا تو نبینی غیر جانان
طریق عشق اینجا باز بین بازهمه در تست خود را باز بین باز
طریق عشق در جانست دیداربرافکن صورت و جانت به دیدار
برافکن صورت و معراج دریابترا بر سر حقیقت تاج دریاب
برافکن صورت و معراج خود بینهمه ذرّات جان محتاج خود بین
برافکن صورت و معراج یار استز دید جان نظر کن آشکار است
اگر معراج جان جانان نمایدهمه در پیش تو یکسان نماید
اگر معراج خود در جان ببینیرخ معشوقهات اعیان ببینی
اگر معراج اینجاگه ندیدیمیان اهل معنی ناپدیدی
اگر معراج اینجا رخ نمایدترا از بود صورت در رباید
اگر معراج اینجاگاه بنمودترا پیدا نماید در عیان بود
رهی ناکرده چون تیری در آماجکجاهرگز نیابی دید معراج
رهی ناکردهٔ هرگز چه گویمکه تا اسرار معراجت بگویم
رهی ناکردهٔ مانند احمدکه تا بر قدر خود گردی مؤیّد
رهی ناکردهٔ مانند او توکه تا گردی بقدر خود نکو تو
رهی ناکردهٔ در سدرهٔ جانکه تا بینی حقیقت روی جانان
رهی ناکرده در اسرار مطلقکه تا بینی تو جان جاودان حق
رهی ناکردهٔ در جوهر جانکه تا بینی تو جان جاودان حق
رهی ناکردهٔ اینجایگه چه جوئیچرا بیهوده اندر گفت و گوئی
رهی ناکردهٔ اندر صفاتتکه بنمائی حقیقت عین ذاتت
رهی ناکردهٔ تا بازدانیکه سرّ این جهان و آن جهانی
رهی ناکردهٔ مانند مرداناز آن سرگشتهٔ چون چرخ گردان
رهی ناکردهٔ چون سالکان سازکه تا یابی نمودت جمله سرباز
رهی ناکردهٔ چون کاروان توبکن راه و بمنزل خود رسان تو
رهی کن تا بمنزل در رسی بازکه تا یابی نمود خویشتن باز
رهی کن تا خوش و فارغ نشینیکه این دم در گمان نه در یقینی
چو مردان راه کن باشد که یک روزز عین واصلان گردی تو پیروز
چو مردان راه کن ای ره ندیدهدر این دنیا دل آگه ندیده
چو مردان راه کن از چه برون آیبمعنی و بصورت ذوفنون آی
چو مردان راه کن در جسم و جان توکه میبینی نمود تن عیان تو
چو مردان راه کن در جوهر جانکه تا بینی حقیقت سرّ سبحان
چو مردان راه کن دریاب آخراز این دریا دمی دُریاب آخر
چو مردان راه کن دریاب زین بحرکه چیزی نیست در دنیا به جز زهر
چو مردان راه کن بگذر ز کونیندر اینجا او نمیگنجد زمانین
برون شو زین جهان با آن جهان تودمی منگر زمین را با زمان تو
برون شو زین جهان و آنجهان بینیکی ز آیات حق عین العیان بین
برون شو زین جهان و جای دیوانبجائی کان نباشد غیر جانان
برون شو زین سر اگر مرد راهیکه تا یابی حقیقت عین شاهی
برون شو زین سرا و آن سرا بیندمی در جان دلت خلوتسرا بین
چو معراج تو در جانست خود بینکه تا تلخی شود پیش تو شیرین
بقدر خود بیابی آنچه یابیهمی ترسم که جز خود را نیابی
حقیقت جسم و جان اینجا نمانداز آن کین نقش در دریا نماند
چو در نزدیک جانان میروی توسزد گر در جهان جان شوی تو
مبین خود تا ترا زیبد ز اسرارنظر اندازدت بر جان و دل یار
چو جانت در نظر جانان نیابددل و جان هر دو سوی او شتابد
چو جانت سوی او یابد پناهینماند هیچ جز حق هیچ راهی
نماند هیچ جز دیدار جاناننبینی هیچ جز انوار جانان
نماند هیچ جز دیدار یکسرچگویم تا ترا آیدت باور
نماند هیچ در دریای فانیز عقل صورت و فهم و معانی
نماند هیچ جز در ذات اللّهکجا ذاتی نمودت قل هو اللّه
چو قطره غرق دریا شد چه باشدوجود قطره جز دریا نباشد
چو قطره غرق دریا شد حقیقتبدان این سر تو در عین شریعت
شود دُر گر بماند در صدف بازوگرنه عین دریا باشد از راز
ایا دریا ندیده چند گوئیکه در دریا فتاده چون سبوئی
سبو چون افتد اندر عین دریاکند از آب دریا بانگ و غوغا
نیابد بانگ و فریادش بسی همکه تا پنهان شود در بحر در دم
رود با عین دریا در زمانیمیان آب و گل گیرد مکانی
ترا با این چنین گفتار حاصلکه یک دم مینگشی دوست واصل
اگر دریای لاهوتی بیابیسوی آن بحر ناسوتی شتابی
اگر تو غرقه هم مائی بدریاسر تختت کجا باشد ثریّا
وگر در تو بماند بحر غرقهیکی بینی تو این هفتاد فرقه
شود بحرت در این دل ناپدیداربیابی جوهر و هم دُرِّ شهوار
همه در عین دریا باز بینیچو مردان تو دمادم راز بینی
ولی ای دوست دریا جای تو نیستحقیقت عین دل ماوای تو نیست
تو دریائی و از دریا تو جوهرنمود خویشتن در اسرار بنگر
بجز دریای جان دُرِّ دگر نیستکه اینجاجز یکی ذاتِ گهر نیست
کدامین جوهر است ار بازدانیکه چون او مینباشد در معانی
حقیقت جوهر ذاتست اللّهکسی مانند او کی باشد آگاه
حقیقت اوست در هر دو جهان نورکه اندر هر دو عالم اوست مشهور
تمامت سالکان محتاج اویندبجان پیوسته در معراج اویند
صفاتش وصف کردن مینیارماگرچه جوهر دریاش دارم
صفاتِ صورت و معنیش جان یافتاز او این جوهر عین العیان یافت