بخش ۲۹ - پسر در شرح رموز حقیقت در نفس وجان گوید
بقدر خود نظر میکن نمودتپدر گفت ای پسر آخر چه بودت
مرا ره گم مکن اینجای باباکه مسکن دیدهام در عین ماوا
در این بحر سعادت راه دیدمدرون بحر دل آگاه دیدم
نه طفلم من که دانایم بهرکارز حق دارم نمود عشق بسیار
چرا تو ره زنی ما را ندانیوگر دانی پدر حیران بمانی
منم در دیدهٔ دریا نمودارکه دادم جوهر دریا بیکبار
شمار بحر در کشتی من بینکه در عین گلم دریای من بین
ز جمله فانیم وز خویشتن همگذشتم من ز بود جان و تن هم
ز جمله فارغم وز جمله آزادمرا حکمت در این دریا خدا داد
ز حق حق حقیقت باز دیدمپدر در بحر او اعزاز دیدم
پدر چون عین ذاتم رهنمونستمرا عقل از عقول تو فزونست
پدر جان منی هم جان جانیولیکن ذات من اینجا ندانی
تو کشتی دیدی و من عین دریارسیدم در نمود یار یکتا
در این دریا شدم یکتا بدیدمنمود جوهر الّا بدیدم
در این دریا پدر جسمست کشتینظر کن در نمود او بکشتی
در این دریا که اینجا بود جان استدُر و جوهر در اینجا رایگان است
مرا یک جوهر آمد در نظر بازکه جزو افکندم و کل ازنظر باز
در اول آنچنان میدید گویاکه دید دید او در عشق جویا
پدر پنداشت کآن عین جنونستنمیدانست کو را رهنمونست
بترسید از پسر گفتا که تن زننمیگنجد در اینجا ماو هم من
کجا دیوانگی حاصل نمودیکه پنداری که خود واصل نمودی
پدر خاموش شو ورنه ترا مندراندازم بسوی بحر روشن
ببردی عقل بابا جان بابادراندازم ترا حالی به دریا
زحد شرع پا بیرون نهادیتو در پیشم در این چندی بزادی
حقیقت میفروشی یا جنونینگوید کس ترا کز ذوفنونی
حقیقت ای پدر راه دگر داندلت بابا از اینجا بی خبر دان
تو اینجا گر خبر از خود نداریکه در کشتی و در عین بحاری
عجب جائیست بابا عین دریاکه عقل عاقلان کردست شیدا
عجب جائیست در خوف و رجاهمسزد گر کمترک این سرسرایم
حقیقت می بگو و هم عیان باشچو بابا در نهاد خود نهان باش
عیان عقل را در پیش میداردمادم جان ودل با خویش میدار
ز عقلت کار بگشاید نه از نقلکه نقلست این و نشنیدند از عقل
همه کار جهان ز آثار عقلستدر این جای خطر چه جای نقلست
دل و جانم توئی و رهبر جانترا دارم مگو زینسان سخن هان