گنج

بخش ۲ - در ذات و صفات و توحید حضرت باری تعالی فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۹۷ بیت
تعالی اللّه زهی ذات و صفاتتکه کی باشد صفاتت غیر ذاتت
تعالی اللّه زهی دیدار رویتنموده خود همه درگفتگویت
توئی صنع نهان و آشکاراکه بنمودی بیکباره تو ما را
توئی صانع توئی جان و توئی حقتوئی در هر دو عالم نور مطلق
حقیقت نیست جز ذات تو اینجاشدستم عقل در ذات تو شیدا
تو خواهی بود تا باشی سراسرحقیقت جز تو چیزی نیست دیگر
وصالت را همه جویا تو در جانجهانی بر رخ تو مانده حیران
تو بودی آدم و آدم تو بودیخودی خود تو در آدم نمودی
تو بودی نوح در دریای معنیفکندی شورش و غوغای معنی
تو ابراهیمی و در نار هستیبت نمرود را صورت شکستی
تو اسماعیلی و قربان خویشیتو هم دردی و هم درمان خویشی
توئی اسحق و خود را سر بریدیچو جز دیدار خود چیزی ندیدی
توئی یعقوب نابینا چرائیاز آن کز یوسف جانت جدائی
توئی یوسف درون چاه ماندهز سِرِّ خویشتن آگاه مانده
توئی جرجیس گشته پاره پارهجهانی مر ترا اینجانظاره
توئی موسی و بر طور الستیز اسرار نمود خویش مستی
سلیمانی و ملکت داده بر باداگر خواهی کنی تو دیگر آباد
تو ایوبی ودیده رنج و زحمتولی در عاقبت دیدی تو رحمت
زکریائی و مانده در درختیبه تیغ عشق بیشک لخت لختی
توئی یحیی در اینجا سر بریدهوصال اینجا ز بیچونی ندیده
تو خضری چشمهٔ حیوان تو داریچرا ازتشنگی جان بر لب آری
توئی عیسی و اندر پای دارینمود عشق خود را پایداری
توئی مر مصطفا ونور عالمنموده اندر اینجا سرّ خاتم
تو در شهر علومت حیدری تونمود راز هر معنی دری تو
توئی مرانبیاء و اولیاء راتو هستی ابتدا و انتها را
جلالت انبیا راسخ نمودستدر اسرار کلی برگشودست
توئی آتش ولیکن درحجابیاز آن پیوسته دائم در عتابی
توئی باد و روان در جسم وجانیاز آن از دیدهها اینجا نهانی
توئی آب و روانی در همه جایبهر کسوت که میخواهی تو بنمای
توئی خاک و نموده کلّ اسرارتوئی پیدا شده اعیان دیدار
توئی کان و پر از گوهر نمائیسزد گر این زمان گوهر فزائی
توئی عین نبات و سرّ معدنبتو شد جملهٔ اسرار روشن
توئی بنموده رخ در کایناتیدر این ظلمات تن آب حیاتی
توئی جانان و جان اینجا چه گویمکه جز ذاتت درون جان نجویم
زبانی در دهان گویا شده تودرونِ جانها جویا شده تو
توئی و تو شده پیدا مرا یارکه اینجا مینبینم هیچ اغیار
توئی ای دیدنت در پرده دلتو هستی در نهان گمکردهٔ دل
توئی اللّه در توحیدِ مطلقنمودِ تست اشیا جمله الحق
توئی اللّه اینجا در دل و جانز خود برگوی و هم از خود تو برخوان
توئی اللّه جوهر در میانمبجز از جوهر ذاتت ندانم
توئی اللّه اینجا در دل و جانز چشم آفرینش نیز پنهان
توئی اللّه گویائی زبانیز چشم آفرینش مر نهانی
دلا چون راز دیدی جمله سربازحجاب از پیش چشم خود برانداز
حقیقت فاش کردی خویشتن تونمودی مر حجاب جان و تن تو
جهان چون اوّل و آخر تو باشیچه گویم این زمان اسرار فاشی
بدیدار تو پنهان گشت پیداتعالی اللّه زهی نورِ هویدا
چو یکی من چرا پیوند جویمتوئی مطلوبِ طالب چند گویم
دلم خون گشت ای ساقی اسرارمرا در عین خود کن ناپدیدار
مرا جامی بده زان جام باقیکه تو هم جام و هم جانی و ساقی
چو من توحید اسرار تو بافمچنان خواهم که جان را برشکافم
خوشا آن دم که جان بی جسم باشدبجز ذات تو دیگر اسم باشد
یقینم شد که نی مُردی نمیریهمه ذرّات عالم دستگیری
حیات باقی و عین بهشتیکه طینت در یداللهت سرشتی
زهی اسرار جان اسراردان کویکی دانندهٔ بیننده جان کو
هزاران جان پاک پاکبازانفدای آنکه یابد سرّ جانان
توئی جانان به جز تو من ندیدمز تست این جملهٔ گفت و شنیدم
ز خود آورد ودر خود او نمودستگره در عاقبت خود برگشودست
چودیدت عشق عقل آمد ملامتاز آن بنمود این رازو پیامت
حقیقت جمله دیدار تو آمدجمال جان خریدارِ تو آمد
حقیقت هم تو دیده دید دیدارز جمله او ترا آمد خریدار
ترا بشناخت اینجا در معانیکه کلّی رهنمای جانِ جانی
تو جانانی برونِ تو چو اسمستتوئی گنج و همه عالم طلسمست
زهی گنج تو جوهر فاش کردهتوئی نقش و توئی نقاش کرده
ز یکی در یکی خود باز دیدهخود این انجام و خود آغاز دیده
زهی از عشق خود مجروح گشتهتوئی صورت عیان روح گشته
تو دانستی که چون بستی صور راتوئی انداخته عین گهر را
ترا بر ذرّه ذرّه راه بینمترا در جزو و کل آگاه بینم
تو آگاهی و صورت بیخبر مانددرون پرده حیران در نظر ماند
نبینم جز ترا یک چیز دیگرچو تو باشی نباشد نیز دیگر
چنین گفته‌ست اینجا راه بینیز وصف تو مرا عین الیقینی
که گردیدم بسی درجان عالمنظر کردم باین و آن عالم
ندیدم هیچ جز جانان حقیقتچو بسپردم بدو راه طریقت
ندیدم هیچ جز دیدار رویشهمه دارند سرّ لا و هویش
ندیدم هیچ جز دیدار اللّهزدم دم در عیان قل هو اللّه
ندیدم جز یکی در جوهر ذاتنمود یار دیدم جمله ذرّات
ندیدم جز یکی در کارگاهششدم در سایهٔ عشق و پناهش
ندیدم جز یکی پیدا و پنهاننمود خویش دیدم جمله جانان
ندیدم جز یکی و در یکی بودنمود یار حق حق بیشکی بود
ندیدم جز یکی تا راه بردمز دید عشق راه جان سپردم
ندیدم جز یکی در گنج جاناناگرچه پر کشیدم رنج جانان
ندیدم جز یکی در دل عیانستز یکی یار بی نام و نشانست
ندیدم جز یکی در لانمودهنمودم یار در لا، لا ربوده
ندیدم جز یکی اندر نمودارعیان دوست دیدم لیس فی الدّار
یکی دیدم همه انجام و آغازاز آن اسرار کردم جمله سرباز
یکی دیدم تمامت بی نهایتهمه در دوست در دیدار غایت
یکی دیدم مکان و لامکان همبهم پیوسته دیدم جسم و جان هم
یکی دیدم ز یکی کل نمودهز یکی دیده و دیدم گشوده
یکی دیدم عیان و در یکی هستیکی اندر دوئی یار پیوست
یکی دیدم ز خود پیدا نکردهولی اندر حجاب هفت پرده
یکی دیدم درون را با برونشهمه ره گم بکرده رهنمونش
یکی دیدم درون جان سراسراز آن اسرار ربّانی تو مگذر
چو درتوحید جانان در یکیامز یکی جوهر کل بیشکیام
چو در توحید جز یکی ندیدمیکی را در یکی یکی گزیدم
منم توحید یار و سرّ اسرارمنم در جسم و جان بنموده گفتار
منم توحید اسرار الهینموده سر ز ماهم تا بماهی
منم توحید جانان آشکارهخودی خود زخود کرده نظاره
منم توحید در لا مانده پنهانحقیقت مینمایم سرّ اعیان