گنج

بخش ۱۴ - در تفسیر وَلَقَدکَرَّمنا بَنی آدَمَ وَحَمَّلنا هُم فی البَرِّ وَالبَحر فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۹۹ بیت
الا ای جان و دل را درد و داروتو آن نوری که لَم تَمسَسهُ نارو
تو درمشکات تن مصباح نوریز نزدیکی که هستی دور دوری
ز روزنهای مِشکات مشبکنشیمن کردهٔ خاک مبارکت
زجاجه بشکن و زَیتَت برون ریزبنور کوکب درّی درآویز
ترا با مشرق و مغرب چه کار استکه نور آسمان گردن حصار است
ز بینائی مدان این فرّ و فرهنگکه گنجشکی بپّرد بیست فرسنگ
تو آن نوری که اندر بام افلاکهمی گشتی بگرد کعبهٔ خاک
تو آن نوری که منشوری بعالمعیان عین منصوری بعالم
تو نوری لیک در ظلمت فتادیولی در عین آن قربت فتادی
تونور مخزن اسرار جانیکه اینجا رهنمای لامکانی
تو نوری این زمان در عین مشکاتز مصباحت نموداری تو ذرّات
حقیقت لامکان گلشن تو داریکه جسم و جان و عقل غمگساری
سفر کردی ز دریا سوی عُنصُرسفر ناکرده قطره کی شود دُر
سفر کردی بمنزل در رسیدیحقیقت روی جان اینجا بدیدی
سفر کردی ز دریا در صدف بازشدی جوهر کنون از عزّت و ناز
سفر کردی تو در انجام این تنبتوست این جملهٔ آفاق روشن
سفر کردی ز کل فارغ شدی تودر اینجا در صدف بالغ شدی تو
تو ای جوهر چو از دریا برآئیز زیر طشت زرّین بر سر آئی
توئی جوهر که قدر خویش دانینباید کاین چنین اینجا بمانی
تو در قعری کجا باشد بهایتبهای تست جان بی حدّ و غایت
توئی آن جوهر هر دو جهان همکه بخشیدی تو این معنی دمادم
کنون درهرچه هستی روی بنماییکی شو بی عدد هر سوی بنمای
که جوهر روشنیّ او یکی استنمود گردش او بیشکی است
الا ای جوهر بالا گزیدهولیکن در گمانی نارسیده
الا ای جوهر بحر معانیکنون اندر صدف بیشک نهانی
توئی دریا ولی جوهر نمودیکه دایم در صدف گوهر نبودی
سفر کردی و دیدی روی دلدارحجاب این صدف از پیش بردار
صدف بشکن که اندر نور قدسیجدا مانی ز حیوان نقش سُدسی
برافکن شش جهاتت از صدف بازکه با نورت بود پر دُر صدف باز
زند عکس و تو مه را باز بینیهمت انجام و هم آغاز بینی
تو نور قدس داری در درونتیکی نور درون و هم برونت
تو نور قدس داری در نمودارعیان روح داری جسم بردار
تو نور قدسی افتادی در اینجاشعاعت در گرفته عین دریا
تونور قدسی و در این صفاتیحقیقت ترجمان عین ذاتی
تو نور قدسی و دیدی تو خود راعیان دریاب خود عین اَحَد را
خطابم باتو و با هیچکس نیستکه جز تو هیچکس فریادرس نیست
الا ای نور قدسی روی بنمایز زنگ آینه دل پاک بزدای
زمین و اسمان از پیش بردارنمود جسم و جان از خویش بردار
در این آیینهٔ دل کن نظر بازحجاب صورت و معنی برانداز
ز اشترنامهٔ سرکاردیدیحقیقت دیدهٔ دیدار دیدی
برافکن چار طبع و شش جهت توکه تا ز اعداد گردی یک صفت تو
صفات وذات خود هر دو یکی بیندرون را با برون حق بیشکی بین
توئی ذات و صفات و فعل در حقجهانِ جان توئی ای یار مطلق
جواهر ذات بر گو آشکارهچو خواهد کرد یارت پاره پاره
چو چیزی دیگرت اینجا نماندستبجز نامیت اینجا که نشاندست
بگو اسرار فاش و فاش گردانبرافکن نقش خود نقّاش گردان
توئی عین العیان جوهر ذاتنمودِ تست بیشک جمله ذرّات
چو خواهد کُشت محبوبت بزاریبرافکن جوهر و کن پایداری
چو عیسی زنده میر از جوهر پاککه تا چون خر نمانی در گوِ خاک
چو زان کانی که جانهاگوهر اوستفلک از دیرگه خاک در اوست
تو داری ملکت معنی سراسردمی تو از نمود دوست مگذر
درونِ کعبهٔ دل باز دیدیدمی در صحبت جان آرمیدی
شترها را رها کن در چراگاهدرونِ کعبه می زن صنعةاللّه
درون کعبهٔ جانان تو داریسزد گر اشتران اینجاگذاری
درون کعبه خلوتگاه جانستکه مر دیدار جانان کل عیانست
درونِ کعبهٔ و راز داریسزد گردل ز شهوت باز داری
درون کعبه این سرّ درنگنجدفلک اینجا به یک کنجد نسنجد
درون کعبه زیبا باید و پاکدرون کعبه نی گرد است و نی خاک
درون کعبه گر یک شب درآئیبه بینی جان جانان جانفزائی
درون کعبه جانان میزند سیراگرچه مینگنجد بت در این دیر
درون کعبه غیری درنگنجدبجز یک دید سیری در نگنجد
حرمگاه دلت را کن نظر زودکه تا بینی درو دیدار معبود
حرمگاه دلت جانان مقیم استترا هم پرده دار و هم ندیم است
حرمگاه دلت چون جانست دریابز پیدایی عجب پنهانست دریاب
حرمگاه دلت جانست دردیدز دید او یکی بین گفت واشنید
چو در خلوت نشیند یار با یاراگر موئی بود کی گنجد اغیار
نگنجد در نمود دیدن دوستترا از گوش جان بشنیدن دوست
چو در خلوت مقیم است او عیانتزمانی تازه گردان عین جانت
توئی در کعبه و بت میپرستیچرا تو بت بیکباره شکستی
توئی در کعبه و بت کرده حاصلکجا گردی تو اندر عین واصل
توئی در کعبه اینجا بت شکن باشچو حق دیدی بحق بنمای دین فاش
توئی در کعبه و پستی بیفکنبتِ صورت چوابراهیم بشکن
توئی در کعبه و خلوت گزیدهنمودی دیده و بُت برگزیده
اگر با دیدهٔ با دیده میباشز خلقان خویشتن دزدیده میباش
اگر با دیدهٔ نادیده مشنوحقیقت جوی و بر تقلید مگرو
اگر بادیدهٔ رازت نهان گویوگر گوئی ابا خلق جهان گوی
اگر با دیدهٔ حاصل چه داریدر این اعیان دلت واصل چه داری
ندیدی وصل یار ای بی وفا تواز آن هستی در این راه جفا تو
جفاکردی وفا میداری امّیدبسوزد ذرّه اندر عین خورشید
جفا کردی وفا هرگز نبینیبجز وقتی که خود عاجز ببینی
بعجز اقرار ده ای تو ستمکارکه تاعذرت پذیرد روی دلدار
ز عجز خویش دایم باش مسکینکه تا چون گل شوی خوشبوی و مشگین
ز عجز خویش دایم ربّنا گویبروز و شب یقین فاغفرلنا گوی
زعجز خویش خود گم نه بهرحالکه تا رسته شوی از قیل وزقال
ز عجز خویش کن دائم تو طاعتکه بیرون آید از رنج تو راحت
ببینی چون دمی انصاف از خودز نور شرع بینی نیک از بد
اگر انصاف دادی رستی ازنارببخشد مر ترا پس عاقبت یار
اگر انصاف دادی پاک باشیولی باید که همچون خاک باشی
اگر انصاف دادی راست بینیدرون کعبه با جانان نشینی
اگر انصاف دادی یار رستیبه کنج عافیت شادان نشستی
اگر انصاف دادی گنج یابیدرون جان و دل بی رنج یابی
اگر انصاف دادی جانِ جانیکه هستی قاف سیمرغ معانی
اگر انصاف دادی نور گردیدرونِ جزو و کل مشهور گردی
اگر انصاف دادی در صفائینمود عشق کل اندر صف آئی
بده انصاف تا این راز یابیکه خود بی شک حق از خود بازیابی
چو انصافست اینجا پرده رازتو نیز انصاف ده پرده برانداز
ز طاعت مگذر و عین قناعتقناعت برتر است از عین طاعت
قناعت بهتر است از هر دو عالمقناعت کرد و توبه یافت آدم
قناعت سلطنت دارد بتحقیقز هر کس ناید از پندار توفیق
قناعت کرده اند اینجای مردانتو از عین قناعت رخ مگردان
قناعت از صفاکردست اینجامصفّا شد از آن آمد هویدا
قناعت مرد را در حق رساندکسی کو راز فقر کل بداند
قناعت بهتر از هر دو جهانستبدان این سر که بیشک کار جانست
قناعت روی جانان باز دیدستقناعت زینت و اعزاز دیدست
قناعت انبیا کردند پیشهاز آن در وصل بودندی همیشه
قناعت اندرون صافی نمایدهمه زنگ طبیعت بر زداید
قناعت گوهری بس بی بها بینقناعت جوی پس عین لقا بین
قناعت دل کند صافی و روشننماید دید گلخن همچو گلشن
قناعت کرده اند اینجای پیداکه تا جان در عیان گردد هویدا
قناعت چون کنی اینجا یقینیرخ معشوق خود اینجا ببینی
درونت صاف و پاکی گردد از کلشوی فارغ نیابی رنج و هم ذل
دلت آئینهٔ صافی کند زودنماید اندر او دیدار معبود
در آئینه ببینی هرچه باشدبه جز رخسار جان چیزی نباشد
همه جانان بود گر بازدانیولی باید که آن هم راز دانی
که بی فقرت نباشد این مسلمز قعر افتادم این عین دمادم
قناعت کرده ام اینجا بسی منیقین دانسته ام خود را کسی من
ندیدم خویش را در عین صورتاز آن ذوقم نمود آن بی کدورت
قناعت کردم و دیدار دیدمنمود جان ودل را یار دیدم
قناعت جوهریست ازعالم عشقکه میخوانند او را آدم عشق
قناعت لامکان دارد ز اللّهعیان دارد نمود قل هواللّه
قناعت جز یکی هرگز ندیداستاگرچه زو بسی گفت و شنیداست
ز فقر است ای برادر این قناعتقناعت کن تو تا بینی سعادت
قناعت کرد اینجا عنکبوتیدرون خلوتی اندر بیوتی
حقیقت کرده اینجا پردهٔ بازدرونش آنِ تست ای محرم راز
در اینجا او قناعت میگذاردوطن پیوسته اندر پرده دارد
تو تا چون عنکبوت اینجا نباشیچو او لاغر صفت اعضا نباشی
درون پرده کی بینی تو اسرارکه میگویم ترا اینجا به تکرار
تو این صورت در اینجا پرده بستیدرون پرده بس فارغ نشستی
بیکباره چنین میبایدت راستکه این پرده به پیوسته که آراست
چو خواهد گشت پرده پاره پارهقناعت کن تو و کم کن نظاره
بهر چیزی تو بنگر تا توانیخدا را بین تو از روی معانی
چو جز حق نیست چیزی دیگر ای دوستاگر جز حق دگر بینی نه نیکو است
ریاضت اختیار کاملان استکسی را کاندر این راه او نشان است
ریاضت مرد را واصل کند زودعیان دیده را حاصل کند زود
ریاضت واصلان دیدند اینجااز آن در قرب حق گشتند یکتا
ریاضت کش که جانا رخ نمایددرون چشمهٔ کل بحر زاید
ریاضت میکشد اینجای ذراتبخوان ازجاهدوادر عین آیات
ریاضت مصطفی اینجا کشیدستاز آن جانان درون خود بدیدست
ریاضت او کشید و گشت سرورز جمله انبیا او گشت برتر
ریاضت او کشید از دیدن شاهچو بیخود شد بگفت او لی مع اللّه
ریاضت او کشید و جان جان شددرون جزو و کلّ کلّی نهان شد
ریاضت او کشید و ذات آمدز عین ذات در آیات آمد
بگفت اسرار فاش اینجا به حیدرکه بر شهر علومش بود او در
بدو اسرار گفت اندر قناعتمحمد صاحب حوض و شفاعت
بدو اسرار گفت و راز بنمودحقیقت مرتضی نفس نبی بود
محمّد با علی هر دو یکی اندز نورحق حقیقت بیشکی اند
محمّد با علی هر دو دو رازندکه بهر آفرینش کار سازند
محمّد با علی هر دو همامندکه ایشان در میان کل تمامند
محمّد با علی از نور ذاتندکه این دم همدم عین صفاتند
محمّد با علی هر دو جهانندکه ایشان برتر از کون و مکانند
محمّد با علی دو سرفرازندکه جان مومنان زیشان بنازند
محمّد با علی دو شمع دینندکه ایشان رهنمای کفر و دینند
محمّد با علی دارند بیشکوجود لحمک لحمی ابر یک
یکی باشند ایشان گر بدانیاگر اسرار ایشان باز دانی
یکی باشند ایشان عین اسراراز ایشان شد حقیقت کل پدیدار
یکی باشند ایشان و دو جوهراگر تو مؤمنی زیشان تو مگذر
از ایشان راه جو تا ره نمایندکه ایشانت در این سر گشایند
از ایشان بازدانی جوهر خویشنهندت مرهمی اندر دل ریش
از ایشان بازدانی هر دوعالمکه ایشانند نفخ جان در این دم
از ایشان بازدانی تا چه بودیکه با ایشان تو در گفت و شنودی
از ایشان بازدانی سرّ اسرارکز ایشانست دید تو پدیدار
از ایشان جوی اینجا مرهم دلکه ایشانند اینجا محرم دل
از ایشان جوی در عین شریعتکه بنمایند رازت از حقیقت
از ایشان جوی اینجا نور ایمانکه ایشانند اینجا ذات سبحان
از ایشان جوی بیشک نور بینشکه ایشان زنده اند از آفرینش
از ایشان جوی عین کل تمامتکه ایشانند شاهان قیامت
از ایشان جوی تا بینی عیان یاروز ایشانت شود اعیان پدیدار
از ایشان جوی راه لامکانیکز ایشان سرّ سبحانی بدانی
از ایشان بود بود آمد پدیدارنداند این سخن جز مرد دیندار
که ایشان سالکان و واصلانندحقیقت بیشکی هر دو جهانند
هم ایشان رازدار آفرینندهم ایشان درگشای آخرینند
از ایشانست بود کل در اینجاکه ایشانند پنهانی و پیدا
از ایشان جوی اسرار دو عالمکه ایشانند نور چشم آدم
میان دیدهها بینا نماینددرون جسم و جان یکتا نمایند
درون دل نظر کن روی ایشانکه تو بنشستهٔ در کوی ایشان
درون دل نظر کن راز تحقیقکه ایشانند بود تو ز توفیق
حقیقت سرّ ایشان گر بدانیاز ایشان واصل هر دو جهانی
چو زیشان یک نفس خارج نباشیکه جانند و در او جمله تو باشی
چو ایشانند و تو هستی از ایشانبرادر خواندت هستی چو خویشان
از ایشان مگذر و زیشان همی گویدرون دل تو ایشان را همی جوی
از ایشان مگذر و ایشان همی بیندرون جان و دل ای مرد با دین
از ایشان واصلی آید ترا هماگر داری قدم در کارمحکم
درون دل تراگشتند پیدانمیبینی تو ایشان را هویدا
درون دل ترا بنموده اسرارکنون بشنو تو این سرّ و نگهدار
درون جان تو ایشان بدیدندولی از چشم صورت ناپدیدند
درون جان تو رویت نمودندبه نیکی هر دو در گفت و شنودند
درون جان ودل اسرار گفتندابا تو جمله از دادار گفتند
درون جان تو عین عیانندکه ایشان در تو چون جان جهانند
ترا گفتند اسرار دمادمچگویم خفتهٔ اینجا تو بی غم
کجا دانی تو مر اسرار ایشانکه این دم خفتهٔ بیشک پریشان
کجا هرگز بیابد خفته این رازمگر وقتی که با خویش آید او باز
کجاهرگز بداند خفته اسرارمگر آنگه که گردد زود بیدار
مخفت ای دوست یارت در درونستولی بیچاره خفته در برونست
مخفت ای دوست تا بیدار گردیمگر شایسته اسرار گردی
مخفت ای جان سخن بپذیر آخرکه میگویم ترا اسرار ظاهر
چرا خفتی که یارت هست بیدارز مستی با خود آی و باش هشیار
محمّد(ص) با علی درخود نظر کنبرِ ایشان تو آهنگ اَدَب کن
اگر ایشان در این معنی ببینیگمان بردار هان صاحب یقینی
دل و جان کن نثار روی ایشانچوخاکی باش اندر کوی ایشان