گنج

بخش ۱۳ - در ثنا گفتن پیر حضرت یوسف را علیه السلام و جان در باختن او در نظر یوسف فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۷ بیت
زهی کرده ز یارِخویش عزلتکشیده هم بلا و رنج و محنت
توئی از یار خود دور اوفتادهدر این نظّاره معذور اوفتاده
توئی گمگشته از یعقوب ناگاهفتاده در چَه درمانده در راه
توئی نور دو چشم وجان یعقوبسیاهی را کجا آئی تو محبوب
توئی آن آفتاب سایه پرورکه دوری این زمان از هفت کشور
توئی آن ماه بدر چرخ گردانکه هستی همچو نورِ ماهِ تابان
توئی آن مشتری زهره دیدارکه جانانت بود اینجا خریدار
توئی آن ماه ملک حسن و خوبیمرا از جان تو ستّارالعیوبی
سیاهی راکجا وصل تو شایدکه درچشم از سگی کم مینماید
سیاهی را کجا بس باشد ای جانکه میبیند جمال یار اعیان
سیاهی کی بیابد وصل شاهیغباری کی بیابد اصل ماهی
مرا بی روی تو جان بر لب آمدز عشق تو شب و روزم تب آمد
مرا بی روی تو در خلوت دلکجا باشد دو کونم نیز حاصل
ز عشقت سوختم ای جان کجائیچنین پیدا چنین پنهان چرائی
ز عشقت سوختم ای جان جانمتوئی گفتار بیشک بر زبانمّ
ز عشقت سوختم بنمای دیدارکه در دردم میان خاک و خون خوار
ز عشقت پای از سر میندانمدلم خون گشت دیگر میندانم
دلم خون گشت ای یوسف تو دانیسزد گر تو مرا زین غم رهانی
ز عشقت یوسفا مهجور ماندمعجب بر خاک و خون رنجور ماندم
دلم خون گشت اندر خاک افتادعجائب چون قلم در خاک افتاد
دلم خونست و خون ازدیده باردکه از جان دولت او دوست دارد
دلم خونست و در اندوه ماندهبزیر بار غم چون کوه مانده
دلم خونست در اندوه و ماتمدم آتش زند اینجا دمادم
چودیدم روی تو ای ماه خرگاهشدی بر ملک مصر جان من شاه
کنون ملک دلم اینجا تو داریکه در گوش دلم تو گوشواری
کنون در مصر جان بر تخت خواهینشستن جان که بیشک پادشاهی
وصالت در درون جان عیان استحجاب من کنون خلق جهان است
وصالت را طلب کردم بسی منبسر بردم غمت رادر بسی من
وصالت را طلب کردم بناگاهچو دیدم میشوم در سوی خرگاه
شبی دیدم جمالت آشکارهبخواب و این چنین خلقان نظاره
شبی کز زلف توعالم چو شب بودسر موئی نه طالب نی طلب بود
منت طالب بدم در پردهٔ رازچنان کامروزت اینجادیدهام باز
در آن شب این چنین خلقان ستادههمه دل برجمال تو نهاده
من بیچاره چون امروز نالانبپایت درفتادم زار و حیران
زدم یک نعره و بیهوش گشتممیان بیهُشی خامش گشتم
همه احوال تو دانسته ام بازحجاب اکنون ز پیش من برانداز
حجاب از روی برگیر ای دلارامکه اینجاگه نمیگیرد دل آرام
حجاب از پیش برگیر ای سرافرازمرادر قعر بحر حسنت انداز
حجاب از پیش برگیر ای مه تامکه رفتم این زمان هم ننگ و هم نام
حجاب از پیش برگیر ای دل و جانکه خواهم رفت از این دریای عمان
حجاب از پیش برگیر ای تو در اصلنموده مر مرا اینجایگه وصل
حجاب از پیش برگیر ای تو دلدارکه خواهم شد نهان ای دوست تا کار
حجاب از پیش تن بردار و جان شومرا در دید جان عین العیان شو
حجاب از پیش تن بردار بی منبخود کن راه چشم جانت روشن
حجاب از پیش تن بردار و بنگرکه دیدار تو میبینم سراسر
حجاب تو منم من را فکن زودمرا کن یک زمان ای دوست خشنود
ز عشقت واله و شیدا شدستمکنون از بیخودی رسوا شدستم
ز عشقت والهام چون چرخ گردانمراتو بیش از این واله مگردان
وداعت میکنم ای پور یعقوبتوئی درجان دلها جمله محبوب
وداعت میکنم ای نور عالمکه خواهم گشت ناپیدا در این دم
وداعت میکنم ای ماه جانمعجائب درنگر ای مهربانم
وداعت میکنم ای مخزن گنجکشیدم وارهیدم از غم و رنج
کنون خواهم شدن تا نزد یوسفز حالش مانده یوسف در تاسّف
همی گفت و عجب در راز ماندهدو چشمش سوی او بُد باز مانده
بزد یک نعره و جان داد در حالبرست او آن زمان از قیل وز قال
چو زو شد جان جدا در پیش جانانز پیدائی بماند آن دوست پنهان
درآید یوسفش گریان و مدهوشدلش مانندهٔ دیگی پر از جوش
سر و رویش چو بگرفت آن سرافرازنهاد اندر میان دیده اش باز
برویش بوسهٔ داد آن خداوندچه سود ای دوست چون جان رفت از بند
غریوی اوفتاد اندر خلایقکه مُرد آن اسودِ درویش عاشق
خلایق جملگی گریان بماندنددر آن راز عجب حیران بماندند
دریغ و آوخ از هر گوشه برخاستنمیدانی که این راز هویداست
بفرمود آن زمان یوسف به مردمکه تا او را کنند از گوشهٔ گم
بشستند آن زمان درویش غمناکنهادندش درون خاک نمناک
وصال دلبرش در پرده افتادنمود جسم در گم کرده افتاد
چو یوسف یافت آنجا پادشاهیز عین دوستی و نیکخواهی
شدی یوسف به خاک دوست هر روزنشستی یک نفس بالین هر روز
ز درد عشق کردی گریه بسیاریکی یارست اگرداری تو بس یار
ز درد عشق آگاهی نداریچگویم چون تو دلخواهی نداری
ز درد عشق اگر جانت برآیدترا هر روز یوسف بر سر آید
ز درد عشق جانت ماند اینجافتاده این زمان در رنج و سودا
ز درد عشق جان در جستجویستبهر اسرار اندر گفتگویست
بدرد عشق اینجا مبتلائیبر یوسف تو از بهر دوائی
دوای درد تو هم مرگ باشدکه اندر راه حق کل ترک باشد
دوای درد تو صبر است ای جانکه تا روزی ببینی روی جانان
دوای درد تو حاصل شود زودعیان جان تو واصل شود زود
دوای درد از دلدار یابیچو خود را این چنین افگار یابی
دوای درد او دارد دوا اوستدرون جان پاکت رهنما اوست
دوای درد بیشک درد باشدکسی باید که مرد مرد باشد
دوای درد، درد آمد پدیداراگر هم مرد مرد آمد پدیدار
دلا چون خستهٔ درمان طلب کندوای درد از جانان طلب کن
چو داری درد درمانیت باشدچو جانت هست جانانیت باشد
چو داری درد بی حد در دل و جاندوای درد خود میجو ز جانان
چو درد تو دوادارد طلب کندوای درد جانان بوالعجب کن
چو دردت هست جانانت دوا استکه او مر انبیا را رهنما است
ترا اینجا یقین حاصل نباشدز دردت جان و دل واصل نباشد
ز وصلت درد باید بر دوایمکه تا گردی بذات حق تو قائم