بخش ۴۹ - جواب دادن منصور مدعی را
بخندید آن زمان منصور و این گفتکه نتوانی به کُل خورشید بنهفت
منم خورشید و توذرات مائیکجادرعین این آیات مائی
مرا زیبد که درکشتی و دریاکنم اسرار خود این لحظه پیدا
مرا زیبد که اکنون اندر این بحرروم نزد شما من اندرین بحر
بسی بیهوده گفتی اندر اینجابحل کردم ترا ای جام شیدا
توانم امشب اینجاگاه جانتکنم محو و بمانم در نهانت
اگر نه شیخ اینجا گاه بودییقین منصور تو با او نمودی
یقین شیخا که من ازواصلانمنه همچون این خزان و جاهلانم
کنون بد رود باش ای شیخ بادادکه تا با هم رسیم از سوی بغداد
مرا وصلی است شیخا باز دانیبه بغداد آنگه آن راز نهانی
بچشم خویش بینی شیخ آن دمکه تو منصور بینی اندر آن دم
بپا برخاست آن شوریدهٔ مستمیان خویشتن محکم فرو بست
بشد او تا لب کشتی و گفتامرا ای شیخ اعیانست پیدا
مرا اعیانست پیدا تا بدانینمود ما کنون یکتا بمانی
کنون خواهم شدن تا دید جاناندرون قعر در توحید جانان
در این بحر معانی غوطه آرمنهان خواهم شد آن کو پایدارم
تو شیخ این نکته از ما بشنو اکنونکه تا من بازگویم بیچه و چون
در آن روزی که من خواهم ز شیرازترا در نزد خود ای صاحب راز
چو آئی و به بینی راز داریکنی با ما زمانی پایداری
کنون ای شیخ اینجا غافلانندکجا اسرار ما اینجا بدانند
کنون ای شیخ اینان عاقلانندکجا اسرار ما اینجا بدانند
ز بهر عزت تو ای سر افرازبماندم من در این گفتارها باز
ولیکن صبر دارم در حضورمز اسم من به بین اسم صبورم
صبوری پیشهٔ منصور آمداز آن پیوسته غرق نور آمد
صبورم در همه آفاق گفتهمیان سالکانم طاق گفته
صبورم بیزمان در کایناتمبصورت ز آنکه معنی جمله ذاتم
کنون ذاتم که جانم یار گشتهز سرّ عشق برخوردار گشته
کنون ذاتم که آگاهم ز اسرارمرا جایست دمدم بر سردار
کنون یارم که آگاهم ز خورشیدکه ذات ماست روشن مانده جاوید
کنون چون یار در جانست ما راچو خورشید است جانانست ما را
کنون چون یار میگوید مرارازیکی معنی بگویم هان بتو باز
در امشب سرّ ما بنگر یقین تودرون جان و دل شو پیش بین تو
در امشب آنچه گویم گیر در یادکه معلومت کنم در ملک بغداد
حقیقت دار و شرع فرع بگذاربجز حق اصل و فرع شرع بگذار
چو از صورت گذشتی نیست تاوانکه خورشید یقین یکیست تابان
ریاضتها بسی اینجا کشیدیچو من هم صحبت دیگر ندیدی
ابا تودم زدم کل از شریعتز هر رازی نمودم دید دیدت
در این معنی که میگوم بسنجیازین نقد گهر باید نرنجی
تو شیخا کل ز من واصل شد و جانتو خود زین معنی اینجاگه مرنجان
تو اکنون واصل منصور هستیکه همچون دیگران بت می پرستی
نه همچون دیگران ای شیخ اکبرتوئی هم پیشوای دین و مهتر
تو اکنون پیشوای سالکانیحقیقت هم خدای سالکانی
وصول واصلانی راز گوئیوطن در مسکن شیراز جوئی
کنون دانی که کل منصور باشددر این گفتارها معذور باشد
چو منصور است در جانت نظر کندل و جانت ز راز ما خبر کن
کنون تا این دمت من یار بودمترامن صاحب اسرار بودم
ترا معلوم کردم از ریاضتببخشیدم ترا عین هدایت
کنون چون از سلوک راه معنیترا کردم یقین آگاه معنی
ترا بخشیدم اینجا کل کراماترسانیدم ترا سوی مقامات
مقاماتی که توداری در امروزکجا بیند بخود چرخ دلفروز
چو تو شاهی دگر بر تخت اسرارکه هستی در جهان جان نمودار
نه بیند چشم عالم تا بآخرچو تو دیگر یقین ای قطب ظاهر
تو قطب عالمی و شاه عشاقفکنده زمزمه در کل آفاق
تو قطب جملهٔ کون و مکانیز کون این لحظه در کون و مکانی
تو میدانی که یار تو که باشدحقیقت غمگسار تو که باشد
چو بودم غمگسارت تا باکنونکنون از پرده خواهم رفت بیرون
کنون از پرده خواهم رفت بر درتو در پرده نشین اکنون و برخور
من از پرده کنون بیزارم اینجاکه بیشک صاحب اسرارم اینجا
مرا این پرده اکنون گشت پارهچنین تقدیر بد بهر نظاره
کنون ای شیخ در عین الیقین باشچو مردان هر زماین پیش بین باش
دمی بی یاد ما اینجامزن توحقیقت مرد باش اینجا نه زن تو
که ما از اصل فطرت دوستانیمبصورت هر دو اندر بوستانیم
چو ما در اصل کل هستیم ما ذاتکنون ذاتیم مادر عین ذرات
در اینجان آن ما بوده است پیداتو میدانی حقیقت شیخ دانا
توئی اکنون و من من هم تو باشمبه هرجائی که باشی با تو باشم
وفاداری کن آن روزی که دانیمرا مگذار ضایع تا توانی
قدم رنجه کن اندر سوی بغدادمرا بنگر تو اندر کوی بغداد
که قدرت دوستی صورت اینستوگرنه کل ترا عین الیقین است
کنون عین الیقین داری در اینجامرا مگذار ضایع شیخ دانا
از آن تکرار میگویم دمادمکه تو داری حقیقت کل در آدم
چه گویم وصف تو تو بیش از آنیکه چون من توحقیقت جان جانی
حقیقت فرع ما اینست ای یارکه من خواهم شدن اندر سردار
تو صورت گوشدار و عین تقویکه در وی نام قطبی سوی دنیا
حقیقت آخرت زان تو باشدکه این منصور قربان تو باشد
منت قربان را هم شیخ بیچونکه میریزم بپای دارتو خون
بریزم خون خود قربان راهتنیندیشم ز جان عذر خواهت
منم اکنون شده در سوی بغدادکنون بدرود باش و دار بریاد
بگفت این و فرو رفت او بدریافتاد اندر میان بحر غوغا
عجب آشوب اندر موجها زدعجب کشتی ما بر فوجها زد
همه نزدیک ما اینجا دویدندحقیقت جملگی عذر آوریدند
که ای شیخ جهان آخر دعائیکه جز تو نیست ما را پیشوائی
چه سر بود این چنین اسرار امشبکه اینخاکست بردیدار امشب
چنین شوری که اندر بحر افتادتو گوئی کشتی اندر قعر افتاد
کدامست این بزرگ و از کجا بودورا اینعزم بر سوی کجا بود
من این لحظه چو دیدم آنچنان رازخدا راگفتم ای دانای هر راز
تو راز جملگی پیوسته دانیکه از غرقاب ما را وارهانی
رهانیدن کسی دیگر نداندکسی دیگر بذات تو نداند
تو بیچونی و میدانی یقین رازبدار این قوم بنده را زبان باز
تو ای منصور اکنون یاریی دهمرا از راز برخورداریی ده
نگفته بودم ای جان این سخن منکه شد آن شب مثال روز روشن
تو گوئی بود آن شب صبحگاهیهمه عالم پر ازنور آلهی
چنین ز این مرد دیدم راز اینجادگر امروز دیگر باز اینجا
حقیقت این بزرگ پاکباز استز معنی و ز صورت بینیاز است
در این معنی که اودیده است گفتمبچشم سر ازو اکنون شنفتم
همان دم کاندر آن دریای اعظمهمی زد میزند اینجا همان دم
هماندم میزند در پاکبازیکه دارد قرب ذات بینیازی
دم کل میزند آگاه گشتهسراپایش همه الله گشته
سراپایش همه ذرات گشتههمیشه در میان آیات گشته
سراپایش همه ذرات باشدهمه سر رشتهٔ هر ذات باشد
چو میداند زبان جمله این رازبان اوست در عین الیقین را
یقین صرف دارد در معانیکه بیچونست در صاحبقرانی
من این دید دگر بسیار دیدمولیکن در یکی دلدار دیدم
جنید اینست بیشک عین دلداردگر او را در این معنی مپندار
که دارد هیچ آرامی دراینعاموصال دوست دارد در سر انجام
مرانجامش چنین حرفست بردارز کون و ازمکان خود خبردار
رسیده است این زمان در اصل جانانیقین داری یقین ازوصل جانان
چو وصل او را در اینجا منکشف شددل و جانش بجان متصف شد
چو جانش متصف شد گشت جانانوز آن پیدائی آمد راز پنهان
بصورت لیک جانست او در اسرارز اسرار است او اینجا خبردار
کنون اینجاجنید پاک دین تودرین رویت جمال او به بین تو
که روی او یقین فر الهی استورا در کل کمال پادشاهی است
کمال پادشاهی پر جبینشگواهی میدهد عین الیقینش
گواهی میدهد بروی دل وجانمرا بیشک که او رازاست و جانان
گواهی میدهد جانم باقرارکه این سرّ خدایست و نمودار
گواهی میدهد جانم ز معنیکه هست این مرد کل دیدار مولا