بخش ۴۴ - در اسرار گفتن منصور بر سر دار
چو منصورم حقیقت عین نورمدر اینجا جملگی من نار و نورم
چو منصورم حقیقت عین روحمدر اینجا جملگی فتح و فتوحم
منم منصور اینجا جان جملهز چرخ عرش من تابان جمله
منم منصور کاینجا جان دمیدمدرون جملگی من پروریدم
بمیرانم همه از عشق و از رازوگر زنده کنم من جمله را باز
نداند کس که بیچون و چگونمهمه اینجا بذاتم رهنمونم
حقیقت لامکان اندر صفاتمخدایم در حقیقت کل ذاتم
صفات ذاتم آمد قل هواللهحقیقت بایزیدا کو سوی الله
ز سبحانی حقیقت دم ز دستیبترس ازخوف این دم دم ز دستی
مترس ار مرد راه عاشقانیهمین دم زن ز اسرار و معانی
یقین منصور دان بیشک خداوندکه با ذاتست اینجا گاه پیوند
کسی دیگر تو این اسرار منمایهمین دم میون ازوصلم بیاسای
خدایم این زمان درعین صورتشده ازمن همه عین کدورت
همه اینجا حقیقت هست اللهمنم پیدا کدام از راز آگاه
چنین دان بایزید امروز اینجامنم با جان جان پیروز اینجا
کنون وقت گذشتن آمد اینجاکه گردانی فنا ما را تو شیخا
فنای خویش میبینم بقایمبقایم هست کل عین لقایم
منم منصور و جانم گشت جاناننموده ازحقیقت راه با جانان
منم منصور کل از خویش بیزارنخواهم هیچ چیزی جز رخ یار
منم منصور با جانان سخنگویهمه با من شده در کل سخنگوی
یقین ای شیخ جمله ذات بینمبذات او همه ذرات بینم
فنا خواهد شدن صورت درین راهکه خود جانست بیشک خود یقین شاه
کنون ای شیخ وین اسرار خواندمترا درهای معنی برفشاندم
خلایق جمله حیرانند و گویانهمه وصل منند اینجای جویان
چو وصلم هر کسی کاینجا نخواهدحقیقت زود در نزد من آمد
همه ای دوستان اکنون درآییدنمود خویشتن بر ما نمائید
درآئید آنگه از جانی خبردارحقیقت دید دیدار است هم یار
کجا پیدا که دم اینجا زدستیدجمال ما پیاپی هان ز دستید