بخش ۴۳ - جواب دادن منصور بایزید را
بدو منصور گفت ای راز دیدهکنون بگشای ای شهباز دیده
ز شرعست این بیان اینجا بگویمترا راز نهان اینجا بگویم
حقیقت انبیا این کوست برداردر اینجا رفت بیشک تا بریار
حقیقت بود عیسی سرافرازکه شد بردارو آنگه شددگر باز
بسوی حضرت بیچون ماهانبسی اینجا نمودم سرّ و برهان
چو عیسی پایداری کرد با مادر اینجا گاه آمد فرد با ما
ملامت یافت عیسی از یهودانکه تا شد باز ز اینجا پیش جانان
تو میپرسی که من بدبودم اینجاابا او زانکه معبودم در اینجا
نمودی مینمودم در درونشدر اینجا گاه کردم رهنمونش
چو عیسی از وصال ما خبر یافتبنزد خویش دنیا مختصر یافت
چنان بگذشت عیسی روح کل شداز آن اینجای با ما عین دل شد
ز جان بگذشت تا دیدار آمدابا ما همچنین بردار آمد
چو از دارش فرستادیم جبریلمر او را بود با ما سرّ انجیل
بسوی حضرت خود راه دادممراو را قرب و عزو جاه دادم
حقیقت چون یقین بشناخت ما راخود اندر راه کل دریافت ما را
کنون عیسی ابر چرخ است چارمز شیبش تا به بالا هست طارم
ز شیبش عین بالا هست جنّاتمر او را دادهایم از نفخهٔ ذات
تمامت عین جانانست اینجاحقیقت در عیان جانست اینجا
ندانی سر این معنی تو بشنوحقیقت اینست از مولا و حق شو
یقین جانست عیسی شیخ معظمسوی دنیا رسیده اندر این دم
تو از عیسی و جان اینجاخبر یابتوئی در چرخ چارم در نظر یاب
چهارت چرخ سوی شیب و بالاتو اینجا باز مانده در سوی ما
چو عیسی صاحب اسرار ماشدحقیقت اول اندر دار ما شد
اگرچه بود اینجا پاکباز اویقین در عشق آمد بی نیاز او
چنانش پاکبازی بود اینجاکه پیشش پاکبازی بود اینجا
چو اندر پاکبازی گشت آگاهوصال ما در اینجا یافت آن شاه
وصال ما در اینجا یافت تحقیقز سوی حضرت ما یافت توفیق
حقیقت بود عیسی صاحب رازکه شد بردار و گفتم با شما باز
چوجان عیسی بیکدم درفکند اوگشاده بیشکی از بند بند او
حقیقت گشت چون من جوهر پاکبسوی ذات شد از آب و ازخاک
چو در چارم بیک سوزن باستادحقیقت بازماند از آتش و باد
درین ره گر بموئی بازمانیحقیقت ره بذات ما ندانی
کنون عیسی حقیقت بایزید استکه در وی پایدار کل پدید است
تو عیسی سیرتی ای شیخ عالمنظر کن عین روح الله این دم
تو در چارم بمانی باز ماندهدر این عین فنائی باز مانده
تراتا سوزن عیسی فرو بستاز آن ذات تو با آلانه پیوست
اگرچون من برون آیی تو روشنتو بندی دل در این معنی بسوزن
نمائی هیچ جائی در افق بازشوی ذات من آنگاهی سرافراز
درین سوزن بماندی شیخ اکنونکجا بتوان گذشت از هفت گردون
حقیقت من ز عیسی درگذشتمبساط نیستی اندر گذشتم
در آن عالم که عیسی آن پدید استدر آنجا هفت گردون ناپدید است
در آنجا هیچ نیست وجملگی هستولیکن تا شوی اینجایگه پست
در آن عالم قدم زد همچو منصوراز آن از دار کل افتاد او دور
قدم زد آنگهی کون و مکان دیدنمود خود همه پیغمبران دید
در آن حضرت چو دیدم باز اینجادرون من یکی شد باز اینجا
حقیقت دامگاه لامکان داشتبمنقار او نمود جان جان داشت
از آن شهباز را پرواز دیدمنمودخود بجانان باز دیدم
یکی دیدم در آن حضرت طرایقیقین من بودمش عین حقایق
همه در چنگل شهباز ماندههمه در عشق صاحب راز مانده
چو راز خود مرا شد فاش اینجاحقیقت من بُدم نقاش اینجا
منم نقاش مر ذاتی که پیداستحقیقت عین ذراتی که پیداست
همه در دست من گریان و زارندهمه از شوقم اینجا بیقرارند
همه با من سخن گویند اینجاز من هم راز من جویند اینجا
نمودم آنچه بنمودم یقینشاز اینجا گه ربودم من یقینش
چو از صورت برونش آوریدمشود من من در او اینجا پدیدم
حقیقت جهد باید کرد زین رازکه ماند اینجا بیک سوزن یقین باز
بمانی بایزید اینک تو بشناسمنم عیسی تو این مینوش و خوش باش
اگرمانی بیک سوزن بماندهتو باشی کمتر از یک زن بمانده
حقیقت وزن صاحب شرع آنستکه عین هستی حق جاودانست
حقیقت عین هستی خداوندنگه میکن که تا چند است در چند
حقیقت آنچه بینی آفرینشهمه پیدا نگر در عین بینش
از اول آسمان بنگر تو درخویشحقیقت پردهٔ آورده در پیش
دگر عرش و فلک با مهرو با ماهدرون تست و تو خورشید این راه
تو خورشیدی بجان بنگر حقیقتبما چشمت بود اندر حقیقت
دگر عرشت دل است و دل در اسراراز این معنی بود اینجا خبردار
توئی چرخ فلک گردان نمودهز سرّ ذات تو حیران نموده
فلک اینجا توئی تا چند گردیفلک شاید که گردی در نوردی
ز عرش دل در اینجا گه نظر کندرون خویش روح الله خبر کن
اگر چه عرش دل آمده درین راهحقیقت فرش کل آمد درین راه
اگر از عرش اعظم راز جوئیکه عیسی از چهارم باز جوئی
چو عیسی در درون عرش پیداستحقیقت عکس او بر فرش پیداست
تو عیسی جوی اینجا بازره گردکه چون عیسی شوی اندر جهان فرد
همه گفتم سخن ای شیخ دانیتوئی چرخ و فلک عرش نهانی
درون تست پیدا گرچه مایمترا این رازها بوده است دایم
در این ره همچو عیسی باش آزادز عشق دوست ده هان جمله بر باد
چو عیسی زنده میرای زنده دل پاککه تا چون خر نمانی در گل و خاک
چو عیسی گر شوی از خویش بیزاربمانی زنده دل در حضرت یار
بنور عشق گر عیسی به بینیز دید او یقین مولا به بینی
ز عیسی گر خبرداری خبردارترا چون او بباید رفت ناچار
خریدار جواهر بایزید استکه اسرار خدائی را بدیده است
خریدار است اینجا جوهر ذاتبدو نازان حقیقت جمله ذرات
حقیقت بایزیدم بازماندهعجایب مانده اندر راز مانده
سؤال کودکانه کردی از منترا اسرار گفتم جمله روشن
اگر عیسی صفت آئی تو بردارکنم بردارت اینجا از نمودار
اگر بردار ما آیی زمانیترا بردار بنمایم عیانی
اگر بردار آیی از دل پاکچو عیسی جان شود در جسم تو پاک
چو عیسی جان شوی در عالم کلتو باشی در یقین روح الله کل
منم امروز اندر پایداریچو عیسی زمان در بیقراری
وصال اندر فراقم دست دادهمرا دلدار جام مست داده
چنان از جام معنی مست گشتمکه در ذات خدا پیوست گشتم
مرا دلدار جامی داد امروزز دستش خوردم آن جام دلفروز
حقیقت انبیا و اولیایمابا روح الله اینجا آشنایم
خدائی دارم اینجا در یقین مناز آنم در دو عالم پیش بین من
از آنم در حقیقت پیشوائیکه دارم در همه عین خدائی
خدائی یافتم اینجا نهانیدگر اسرار و انوار معانی
اناالحق یافتم از راز خود بازمنم اینجا حقیقت هم سرافراز
سرافرازم میان عاشقان منخبر دارم حقیقت واصلان من
ز جانان برخورید امروز اینجاحقیقت رهبرند امروز اینجا
وصال امروز عین الناس دارندهمه در سوی نور ما شتابند