بخش ۴۱ - در نموداری سر توحید به هر نوع
تعالی الله منم منصور حلّاجهمه بر رحمت من گشته محتاج
تعالی الله منم خورشید و اخترمرا گویند کل الله اکبر
تعالی الله منم اینجا خداوندوجود خویش ازمن جمله پیوند
تعالی الله منم سرّ عیانیز من گویند هر شرح و بیانی
تعالی الله منم هم نفخ و هم ذاتهمی آیم درون جمله ذرات
تعالی الله منم اسرار لائینموده درنمود خود خدائی
تعالی الله روح از ماست پیدابما پیوسته و یکتاست پیدا
زهی دیدارما با جان و دل حقمنم اینجا حقیقت واصل حق
نداند ذات ما جز ما کسی بازصفات ماست هم انجام و آغاز
هم انجامم بآغازم سلامتالست بربکم ما را پیامت
الست بربّکم گفتم بذرّاتدمیدم در تمامت نفخهٔ ذات
الست اندر ازل گفتم ابد رانمایم چون نمودم نیک و بد را
هر آنکس را که خواهم من برانمهر آنکس را که میخواهم بخوانم
نداند هیچ کس چون خواندهام منحدیث عشق کلی راندهام من
خداوندی مرا زیبد که دانمتمامت در یقین راز نهانم
خداوندی مرا زیبد به اسرارکه هستم آفرینش رانگهدار
ز صنعم آفرینش جمله پیداستز نور ذاتم اینجاگه هویداست
مه و خورشید و چرخم با ستارهصفاتم جمله ذراتم نظاره
یکی ذانم منزه در همه منفکنده در تمامت دمدمه من
بمن آمد تمامت آفرینشمنم در جملگی آثار بینش
ز کنه ذرات من اینجا نشان نیستبجز از جان جان بر من نشان نیست
نشان دارم صور گر باز دانندمرا بینند و از من راز دانند
دوئی نبود مرا کاینجا یکیامحقیقت جزو با کل بیشکیام
صفاتم کس ندیده کس نه بینداگرچه عقل بسیاری نشیند
در اینجا بهر دیدن بر سر راهکجا گردد دوی ز اسرار آگاه
منم اسرار خود اینجا نمودهدرون جانها پیدا نموده
منم اسرار خود بنموده اینجاابا خود گفته و بشنوده اینجا
منم ذرات در خورشید عالمدمیده از دم خود در همه دم
زهی فرد حضور نورذاتمکه آدم بود در عین صفاتم
حقیقت آدم آمد ذات ماراستدراینجا علم الاسماء ما راست
حقیقت بایزید اینجا خبردارتو بردار من و از من خبردار
اناالحق میزنم اینجای دیگرمرا در مأمن و مأوای بنگر
اناالحق میزنم از جان گذشتهبساط جزو و کل را در نوشته
اناالحق میزنم در کایناتمحقیقت ذاتم و عین صفاتم
اناالحق میزنم بیچون منم هانکه بنمودم حقیقت نص و برهان
چو حق در جان من گوید اناالحقترا میگوید اینجاراز مطلق
چو درجانست جانان بنگر اکنونفکنده نور خود در هفت گردون
درون تو چو جانانست بنگروجوداوست آسانست بنگر
چه آسان تر ازین که جمله جانانکه تو اوئی که چه اسرار پنهان
در آن دم روی دریا باز بینیکه پرده از رخ جان باز بینی
چو پرده برگرفت از رخ بیکبارجمال بینشان آید پدیدار
جمال بینشان اینست بنگردرون جان هویدا است بنگر
از اول تا بآخر لا گرفته استحقیقت لا همه الّا گرفته است
ز اول تا بآخر ذات بیچوننمودی از صفاتش هفت گردون
از اول تا بآخر در یکی بازنظر میکن بیاب انجام و آغاز
از اول تا بآخر در یکی بینهمه جانست اینجا بیشکی بین
ز اول تا بآخر یک دم آمدکمال این حقیقت آدم آمد
از آن دم یافت آدم روشنائیاز اینجا دید زاندم آشنائی
از آن دم یافت آدم لام اینجااز آن دم آدم آمد جام اینجا
چو جام معرفت را داد دادمحقیقت بازدید اینجای آن دم
حقیقت باز بین اینجای ذاتمکه من مجموعهٔ ذات و صفاتم
حقیقت بایزید آن دم مرا بینتو بیشک آن زمان آدم مرا بین
دمادم بازگشتم سوی آدمدم من بد دراینجا نام آن دم
هزاران طور گشتم در زمانیبمردم یافتم عین مکانی
از اول تا بآخر باز گشتمدر اینجا گاه صاحب راز گشتم
چودیدم باز آن دم در یقین منشدم جمله در اشیا پیش بین من
چو اینجا پیش بین گشتم در اسرارز سر خود شدم اینجا خبردار
فراقم در وصال اینجا عیان بوداگرچه نقشم اندر بی نشان بود
نشان را محو کردم بینشانیحقیقت ماند جانم در نهانی
چوذات خویشتن کردم تماشاحقیقت جزؤم و کلی هویدا
زجز واینجایگه اکنون شدم کلبکردم اختیار خویشتن ذُلّ
چو ذاتم اختیار افتاد اینجااز آن ای دوست یار افتاد اینجا
هر آنکو اختیار آمد درین راهحقیقت دید یار آمد درین راه
چه به زین تا ترا جانان بود دوستتوئی تو درین ره بیشکی اوست
چو کل کردم دراینجا اختیارمنه بیند هیچ جز دیدار یارم
همه مائیم اینجابا یزیدمدرونم با برون گفت وشنیدم
تو اکنون قطره شو در دید جانم که من در ظاهر و باطن عیانم
تو اکنون قطره شو در دید دریاتو جزوی کل شو از من هان هویدا
تو کل شو بایزید و جزو بگذارتو جان بایزید وعضو بگذار
چو کل گردی چو من میگوی مطلقدر درون جان ما با ما اناالحق
اناالحق چون زدی بر راستی توهمه بازار ما آراستی تو
درین بازار اگر زاری تو ما رابرون خویش بازاری تو ما را
اناالحق کردی و بیجان شو چو ماتویکی میبین در این عین فنا تو
چو اینجا گه بگفتی کل اناالحقهمین باشد حقیقت راژ مطلق
فنا باش و بقا میجوی اینجاهمی سرّ لقا میگوی اینجا
چو شد بر تو حقیقت راز ما فاشتو در نقشی و ما باشیم نقاش
چو نقش خویش اینجا در فکندیشوی آزاد از این مستمندی
تو حق باشی و من درحق یکی بازز من دریاب این عین الیقین باز
سرافرازی کن و سر را ببر توکه هستی جوهر و هم بحرُ در تو
چو جانست این زمان جوهر درین رازز من دریاب این حق الیقین باز
چو جانت جوهر است و بحرمائیمگه این جوهر درونت مینمائیم
درین بحری تو اکنون بازماندهچو جوهر در صدفها باز مانده
صدف بشکن اگر جوهر تو خواهیکه بیشک بهره زو یابند و شاهی
چو بشکستی صدف جوهر ببینیچنین کن هان اگر صاحب یقینی
بسی مردند وین جوهر ندیدندچنین کن هان اگر صاحب یقینی
بسی مردند وین جوهر ندیدنددرون بحر مرده آرمیدند
هر آنکو یافت جوهر همچو ماشدحقیقت جوهر اسرار لا شد
بصد قرن این چنین جوهر نیابندبسی جویند خشک و تر نیابند
نه آنست این بیان که کس بداندیقین منصور دیگر کس نداند
اگرچه من کنون منصور عشقمحقیقت غرقه اندر نو رعشقم
حقیقت جوهر خودباز دیدمچو جوهر بود خود را باز دیدم
چوجانت جوهر است اینجا حقیقتنگر این بحر درغوغا حقیقت
چو جوهر جان بود اینجا به تحقیقز جان جان بدیده سر توفیق
رسیده سوی یار و او شده فاشز جسم و جان حقیقت دید نقاش
حقیقت دید جان دیدار یار استدر اینجا دیدن جانان بکار است
حقیقت دید جان دیدار جانستدر اینجا دید جانان باز دانست
در اینجا بازدید و یار شد اوز بود خویشتن بیزار شد او
در اینجا یار دید و آشنا شدعیانی محو کرد و کل خدا شد
خدا شد جان ابا منصور اینجاخدا منصور را مهجور اینجا
خدا شد کرد او اسرار آفاقکه تا افتاد همچون بود او طاق
خدا شد این زمان منصور در عشقدرون جزو و کل مشهور در عشق
خدا شد این زمان تا بار دیده استحقیقت خویش برخوردار دیده است
خدا شد در خدائی زد اناالحقابا ذرات گفت او راز مطلق
خدا شد تا مکان را بیمکان دیدهمه جان بود و خود از جان جان دید
خدا شد تا یکی آمد پدیدارخدای بیشکی آمد پدیدار
چودرعین خدائی پاکبازیمحقیقت ما در اینجا پاک بازیم
ز عشق خویشتن خود آفریدیمجمال خود هر آیینه بدیدیم
بعشق خود زهر آیینه دم دمنمودم سر عشق خود بآدم
بعشق خویش اینجا درنمودمنمودم سر عشق خود بآدم
بعشق خویش اینجا در نمودمدرون جمله خود گفت و شنودم
چو در صنعم کنون پیدا در اینجایقین کردم چنین غوغا در اینجا
ره عشقم چنین است ار به بینیهمه تلخست اگر صاحب یقینی
فراقم دروصال آمد پدیداروصالم عاشق اینجا شد خبردار
حقیقت شرح جان گفتم ترا منکه تا شد سر جان ز اسرار روشن
ندارد نقش جان نقاش بشناسجمال ماست اینجا فاش بشناس
از این ظلمت که تن خوانند بگریزبنور ذات حق خود را در آویز
ازین ظلمت که تن خوانند برون آیهمه ذرات ما را رهنمون آی
از این ظلمت اگر آئی برون توابا ما گردی اینجا خاک و خون تو
چو تن دیدی وجان بشناختی بازتنت در سوی جان انداختی باز
تن اینجا ظلمت و جانت ز نوراستنفور است این تن وجان کل حضور است
حضور جان طلب نی ظلمت تنکه جان آمد حقیقت نور روشن
چو نور افروزد اینجا صبحگاهاننظر میکن تو در خورشید تابان
نه چندانی که چونخور میبرآیدکجا ظلمت در اینجاگه نماید
نماید هیچ ظلمت نزد خورشیدحقیقت محو گردد سایه جاوید
چو خورشید عیان آید پدیدارحقیقت سایه گردد ناپدیدار
حقیقت سایهٔ صورت برافتدنقاب از روی منصورت برافتد
تو از جانان بیابی راز منصوریکی گردی بکل نور علی نور
اگر این سر بدانی بایزیدیاز این اسرارها هل من مزیدی
حقیقت در خدائی رهبری توهم از کون و مکانت بگذری تو
مرا پایت یکی گردد باسرارترا اسرار ما آید پدیدار
سراپایت یکی گردد چو فرموکچو مردان ترک گیری پنبهٔ دوک
سراپایت یکی گردد چو خورشیدبمانی تو ز ذات اینجا تو جاوید
سراپایت یکی گردد چو ماهیزنی بر هفت گردون پایگاهی
سراپایت یکی گردد ز بینشتو باشی مغز کل آفرینش
سراپایت یکی گردد چو من پاکنماند هیچ نار و آب با خاک
سراپایت یکی باشد به هر چاربوصل خود بوند ایشان گرفتار
سراپایت یکی باشد نهانیتو باشی بود خود اما چه دانی
چو در یکی جمال خود بدیدیچو ما اینجا وصال خود بدیدی
چو در یکی تو باشی خود یقین دانتو بود خویش از ما بیشکی دان
یکی دانست بود ما همه رانهاده در درونه دمدمه را
چو شور است آنکه خود را راست کردمبدار عشق خود را راست کردم
چه شور است اینکه درجانها فکندیمکه در هر قطره طوفانها فکندیم
چه شور است آن که این فانیست بنگربجز ما جسم و جانت نیست بنگر
بعشق خویش شور انگیز خویشمحیققت نیک و بد یکیست پیشم
چو یکسانست پیشم نیک یا بدهر آنچیزی که کردم کردهام خود
یکی جانم گهی جسم و گهی دلمرا مقصود هر چیز است حاصل
چو مقصود من اینجا ذات آمدیکی ذاتم که این آیات آمد
بیان این معانی کرد آگاهصفات ذات پاکم قل هوالله
منم در قل هو الله راز دیدهدر اینجا گه هوالله باز دیده
منم در قل هوالله راز گفتهاناالحق در عیانم باز گفته
چو ذاتم قل هوالله است بنگرنمود من هوالله است بنگر
نموم از هوالله است پیداعیانم قل هوالله است پیدا
یکی ذاتست کاین راز است بیچونکه من گفتم ابا تو بیچه و چون
چو جان از نور من در روشنائی استدرآ در عاقبت دیدخدائی است
چو جان از نور من در قربت آمداز آن درحضرت و در غربت آمد
گهی گردد فلک گه مهر و گه ماهگهی باشد زمین گه کوه و گه کاه
گهی نور است و گاهی عین ظلمتگهی دریاست گاهی عز و قربت
گهی جان و دل آید گه بود جاندل وجان شد یقین امروز جانان
منم جانان یقین اینست رازمز هر نوعی یقینت گفته بازم
منم جانان تو کاینجا بدیدمترا اسمای اعظم بایزیدم
منم جانان تو از جان آگاهبکردستم ز جان و دل مرا خواه
دمی زد بعد از آن خاموش گشتهز عشق ذات خود بیهوش گشته
چنان بیهوش و باهوشی از آن داشتکه بیشک در صور کون و مکان داشت
چنان در قربت او راه دیدهدراینجاگه جمال شاه دیده
در اینجا در برون و دردرون رازکه اینجا آمده در عشق شهباز
دمی دیگر بزد پس گفت اللهاناالحق گفت و دیگر قل هوالله
بخواند و کرد خوداندر دمیدشجوابی داد بیشک بایزیدش
بدو گفتا چرا خاموش گشتیچو من اینجا عجب مدهوش گشتی
چنان خواهم که با من راز گوئیسؤالم در شریعت بازگوئی
بپرس آنچه ندانی تا بگویمدوای دردت اینجاگه بجویم
دمی کین جایگه از عمر مانده استبصورت لیک دایم جان بمانده است
سؤالی کن ز وحدت گر توانیتو منگر سوی کثرت گر توانی
همه ذرات خود را دان تو کثرتز کثرت در گذر شو سوی وحدت
که در حضرت بیابی آنچه خواهیترا بخشد کمال پادشاهی
هر آنکو سوی دنیا باز ماندز کثرت هر کجا اوراز داند
همه دنیا پر از کثرت نمودمدرین کثرت یقین وحدت نمودم
کسانی چند کثرت راز وحدتیکی دانند در اسرار قربت
ولیکن صاحب شرع اندر اینجاتوئی گفتهست اصل و فرع اینجا
حقیقت اصل اینجا بهتر آمدحقیقت شرع اینجا برتر آمد
از آن گفتم که فرع صورت خودچو مردان دیدهام در راه جان بد
بد از خود دور کردم تا بدانندکنون در عشق فردم تا بدانند
بد و نیکم کنون یکسانست در عشقکنون اسرار مادرجانست در عشق
ز کثرت درگذر وحدت نظر کننظر اینجا سوی صاحب خبر کن
همه دنیا بیک جو زر نیرزدچو یک جوزر که خاکستر نیرزد
چو دنیا نزد من چون برگ کاهستمرا دنیا حقیقت عذر خواه است
درین دنیا نمانم تا بدانیکه من بودم همه راز نهانی
درین دنیاست بیشک عاشقان راکه بیشک صورتی بیند آن را
در این دنیاست دیدار خدائیاگر نبود چو منصورت جدائی
در این دنیاست بیشک شور و غوغاحقیقت گفتن بیهوده پیدا
ز پر گفتهست اندر دار دنیانیرزد نزد عاشق یار دنیا
بیک ارزن که دنیا ارزنی هستبنزد عقل کین دنیا زنی هست
تو این دنیا زنی دان ای برادریقین چون ارزنی دان ای برادر
همه دنیا کف خاکست بنگرچه غم چون حضرت پاکست بنگر
حقیقت درگه پروردگار استمرین دنیا اگرچه رهگذار است
چو مردان زن قدم در آشنائیکه باشد آشنائی روشنائی
چو گشتی آشنای یار اینجاتو منگر برجفای یار اینجا
حقیقت برجفای او وفایستوفای تو یقین عین لقایست
اگر می واصلی خواهی در اینجاکه بگشاید ترا بیشک در اینجا
دمی اینجا قدم بی او مزن تووگر بی او زنی باشی چو زن تو
زنی باشد که او خود دم زند بازکجا گردد چو مردان او سرافراز
سرافرازی عالم مرد داردعیان عشق صاحب درد دارد
هر آنکو درد دارد اندرین داردرونت درد او گیرد بیکبار
چو در دردت یقین در ما نمایداز اول جان و دل شیدا نماید
ز درد عشق اگر جانت خبر یافتهمه در یک حقیقت در نظر یافت
همه مردان ز درد اوست دایمبرون جسته چو مغز از پوست دایم
ز درد اینجا شوند از خویش بیزارنماند تن بماند جان و دیدار
حقیقت بایزیدا دردداریترا گویم که جان خرد داری
نکو بشنو تو و باطن سخنگویکه بودم بیشکی اندر سخن گوی