گنج

بخش ۴۰ - جواب گفتن منصور سلطان بایزید را قدس سره

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۸۰ بیت
جوابش داد شاه آفرینشکه بگشاد این زمانت عین بینش
کنون ای بایزیدا دیده بگشایکه تاواصل شوی از من در اینجای
سؤالم کردی از جان نی ز جانانبگویم با تو اکنون راز پنهان
حقیقت جان توامروز مائیمکه بود خود در این صورت نمائیم
توئی صورت منم جان تو اینجایقین پیدا و پنهان تو اینجا
ز پیدائی درین صورت نظر کنز پنهانی تو از جانت خبر کن
خبر کن جان و بنگر در درونتهمی گویم که هستم رهنمونت
قل الرّوحست امر من نهانیدر آتاسرّم اینجاباز دانی
قل الروحست جان نقشی نداردابا ما اندر اینجا پای دارد
قل الروحست جان با تو سخنگویز بهر دیدما در جست و در جوی
قل الروحست جان با تن حقیقتچنین باشد که اینجا دید دیدت
قل الروحست چون آگاه ماهستفتاده با تو اندر راه ما هست
قل الروحست از ما از عیانتمر او را دادهام عین عیانت
قل الروحست از ما بینشانستنمود او ابا ما جاودانست
قل الروح است از ما بردر توحقیقت بایزید از رهبر تو
قل الروح است از رازم خبردارحجاب صورتت از پیش بردار
تو ازمائی به جز ما خود چه چیز استدر اینجا دید غیری یک پشیز است
ندارد از صور جانت نشانیز من گر بشنود شرح و بیانی
دلت چون خانهٔ راز است ما رادو چشم جان تو باز است ما را
چنان ای بایزید اینجا گرفتارنماندستی تو اندر پنج و در چار
تو صورت داری و گویی که معنیهمی بینی تو در پندار دعوی
مبین اینجا چنین ما را حقیقتهمی گویم دمادم از شریعت
بجز من هیچ منگر در درون راکه باشم من ترا مر رهنمون را
تو ای نادیده از من هیچ اسراروگرنه همچو من بودی خبردار
تو ای از من ندیده هیچ بوئیعجایب کردی اینجاگفت و گوئی
ز دریا گرخبر داری در اینجاتوی دریا و من درّی بدریا
وجودت قطره اندر بحر بوده استدرو پیدا عجب درّی نموده است
تو اینجاجوهری از قطرهٔ آبولی از دُرنهٔ یکدم خبر یاب
خبردار از عیان بحر و جواهرکه جانت جوهر است او را تو بنگر
که اینجا قدر این قطره بدانیشود پیدا بتو راز نهانی
همیشه قطره استسقاست او راکه بود او هم از دریاست او را
چو قطره عین دریای حقیقتکه این دریا بود دایم رفیقت
تو اول آنچه گفتی با من اینجاز بحرش قطرهٔ شد روشن اینجا
مرا تو باز دانستی که چونستنمود من ترا این رهنمونست
در این آتش که سودای جهانستیکی لمعه درینجا گه عیان است
منم تو تو منی ای شبلی پاکاگر بیرون شوی از آب و از خاک
مرا تو باز دانستی که چون استنمود من ترا این رهنمون است
تو اول آنچه گفتی با من اینجاز بحرش قطرهٔ شد روشن اینجا
رها کن بایزیدا این چهارتکه تا بیرون شوی با این چه کارت
ازین صورت اگر فانی شوی بازبیابی در درون ذاتم عیان باز
تو کام خود زجان اینجا نیابییقین میدان که جان پیدا نیابی
نیابی جان تو پیدا سوی صورتکه صورت دارد اینجا گه کدورت
نیابی جان تو با صورت در اینجاهمی بشنو زمنصورت در این جا
حقیقت جان ذاتم بیگمانستیقین خود را در این صورت ندان است
چو جان تو از این صورت جدایستکه در ذات حقیقت جان خدایست
کنون ای بایزید ارازدان توز من این نکته دیگر بازدان تو
که او در دل بود پیوسته پیداز دل بنگر سوی جانان در اینجا
درون دل منور دار دایمکه دل از جان بود پیوسته قائم
چو دل با تو شود هر دو یکی بازیکی باشد ز ذاتم بیشکی باز
نموداری کنم در جان نهانتکنم بیوسته بی نام و نشانت
چوجان اینجا است از دیدار ما گمشده در نقطهٔ پرگار ما گم
تو تا با جان بوی ما را نیابینمود ما کجا پیدا بیابی
تو جان با ما چه گوئی تا چه جوئیچو نطق ماست اکنون تو چه گوئی
بما پیداست عرش و فرش اینجاکه تا پیدا کنم سر دو عالم
بما پیداست آنجا آنچه بینندکسانی کاندرین عین الیقیناند
مرادانند جان اینجا برد راهنموده تا ز ما هستند آگاه
حقیقت صورتت از جانست با قدربودجانت مثال ماه یا بدر
مثال بدر آمد جان درین راهنموده تا زما هستند آگاه
چو جان را بنگری اینش مثال استکه بعد پانزده او را زوالست
چو جان باشد حقیقت بدراین راهشود بیشک قبول حضرت شاه
قبول حضرت بیچون بیابدتمامت قبهٔ گردون بیابد
شود سالکُ منازل در منازلبقدر خود شود در عشق واصل
ز بعد آن گذر آرد به اسرارشود یک جزء از وی ناپدیدار
چو یک جزء از جمالش محو گرددبساط عشق دیگر در نوردد
به هر روزی که آید گم شود بازبآخر تا بآخر گم شود باز
چو دور افتد زجرم آسمانیشود نزدیک شاه ار می بدانی
چو مه در جرم گردد ناپدیدارکه تواندر خود نظر میکن پدیدار
همه خورشید گردد صورت ماهنماند نور حقیقت گردد آگاه
چو جان اینجاست ماه رویم اینجادو روزی رخ نموده سویم اینجا
نمودی روی با من در صور بازنخواهد ماند در این رهگذر باز
شوم محو فنا از سرّ بیچوندگر خورشید گردد بیچه و چون
چو من خورشید جمله عاشقانمگهی پیداست جان گاهی نهانم
نمانم ازنهان شد راز مطلقکه پیدا دیدم و گفتم اناالحق
از اول ماه بودم اندرین راهشدم خورشید اندر هفت خرگاه
بگشتم گرد گردونها سراسرنمودم جرم خود در هفت اختر
سراسر سیر گردم در وصالمشده گم عاقبت اندر جلالم
چو با خورشید عزت کل رسیدمبجز خورشید من چیزی ندیدم
چو ذات ما بنور او فنا شدحقیقت بود شد عین خدا شد
چنان خورشید اینجا آشکار استکه در آتش بنور اندر نظاره است
همه ذرات ازخورشید پیداستز خورشید این تمامت شور و غوغاست
ز نور ذات او روشن شده کلز نور ذات او گلشن شده کل
یقین ای بایزید این را بدان بازکه میگویم ز سر جان جان باز
یقین خورشید منصور است و ذاتستترا امروز در عین صفات است
درون من منوّر شد حقیقتنهاد او مصور شد حقیقت
فرستادم ترا در عین مستیکه چون ماهی شدی و خودپرستی
چنانت رخ نمودستم درین رازنمییابی مرا اینجایگه باز
مگر ما را بچشم ما ببینینهانی و عیان پیدا ببینی
منم خورشید و تو ماهی درین راهترا محو آورم آخر در این راه
چنانت محو گردانم به آخرکه خورشیدم به بینی جان بظاهر
چو آخر محو گردانم نهانتدر این پیدا بیابی سر جانت
دم آخر طلب کن سر جانانکه پیداست اینجابی صور جان
حقیقت جان چو محو این جهان شدنمانده جان بکلی جان جان شد
منست او و منم ای شیخ جانمدر او گم گشت جان او شد جهانم
چو او در ذاتم اینجا زد اناالحقنباشد جز که او پیوسته مطلق
مرا معبود اینجا آشکار استحقیقت در دل و جانم نظاره است
چو من جزوم در اینجا جمله جزوندچو من جانم در اینجاجمله عضوند
چو من دیدار بنمایم در اینجانظر کردم همه من بودم اینجا
چو دیدار من اینجا باز دیدمجمالم در جمال او بدیدم
جلالم در تو پیدا شد نه بینیمرا بشناس اگر صاحب یقینی
یقین پیش آر و بگذر از گمان تومرا بین در درون جان جان تو
عیان اینست کاگاهی بدیدمترا اینجایگه شاهی بدیدم
عیان اینست کاکنون گردی آگاهبمعنی و بصورت خود توئی شاه
تو شاهی بایزید از قرب اعلیحقیقت غرقه در نور تجلا
تو شاهی بایزیدا اصل بنگرمرا بین در درون و وصل بنگر
تو شاهی بایزید اینجا حقیقتسپردستی یقین راه شریعت
تو شاهی بایزید از سرّ ما بازنظر کن این زمان انجام و آغاز
چنان دان بایزید اینجا حقیقتتو شاهی و الهی در حقیقت
چنین دان بایزید اینجا به تحقیقکه بخشیدم ترا اسرار توفیق
ترا توفیق دادم تا بیابیترا تحقیق دادم تا بیابی
که من جان توام اینجا یقین دانچو جانت در درونت بیش بین دان
ترا بخشیدهام جان و جهان مننمود خود نمودستم نهان من
درون جان ما میبین رخ یارحقیقت باز میدان پاسخ یار
ترا جانم در این جان و تن و دلترا آخر کنم ای شیخ واصل
کنم واصل ترا بیشک حقیقتنمایم مر ترا اسرار دیدت
ز جان اینجا نظر کن در دل خودحقیقت عرش بنگر حاصل خود
بجان بنگر که من خورشید هستمدرون سایهات جاوید هستم
نباشد جز رخ من هیچ خورشیدکه خواهد بود اینجاگاه جاوید
نباشد جز رخ تو جاودانیمراد جانم از جان و جوانی
بمانم جاودانی در بر تودرون جمله باشم رهبر تو
منم راه و منم رهبر در اینجاحقیقت او دمی رهبر در اینجا
چو ره بردی کنون در جسم و جانتمنم هم آشکارا و نهانت
نهان و آشکاراام همیشهترا اینجای بنمائیم همیشه
نهانی بس هویداام درونتمنم در عشق کل صبر و سکونت
درون جان تو جانات مستمکه پیدائی و پنهانیت هستم
سلوک اولت در صورت افتاداز آن در راه ما معذورت افتاد
سلوک آخرت اینجا وصالستترا اکنون بهت شد عید سال است
چو سال آمد مبارک دان تو نوروزکه دیدستی حقیقت عید نوروز
بروز تو کنون تو در رسیدیبهار وسال نو را باز دیدی
گلت بشکفت و نرگس بار آوردوصالت در درون این بار آورد
یقین جانان منم امروز پیدابه بخت و طالع اینجائی هویدا
همه ذرات صورت باز گردانز خورشیدت رخم تابنده گردان
حقیقت زنده کن ذرات عالمنگه کن ز آنکه هستی ذات عالم
تو ذرات عالمی اینجای بشناستوئی پنهان شده پیدا و بشناس
چو پنهان یافتی پیدا بدانیچو پیدا یافتی یکتا بدانی
دمی بخشیدمت از خود بیکبارکه تا اینجا شدی از ما پدیدار
دمی بخشیدمت از لامکان منز ذات خویشتن اندر جهان من
دمی بخشیدمت تا زنده باشیز خورشید رخم تابنده باشی
ترا این دم که داری آن زمان دانهر آن چیزی که میخواهی بمادان
ترا اینجا چو دادم آشنائیحقیقت دادمت هم روشنائی
ز نور ذات من خود آشکارهترا کردم همی میکن نظاره
نفخت فیه من روحست جانتنمود مادرین عین عیانت
نفختُ فیهِ من روحست ز اسرارتو کلّی ذات مائی دم نگهدار
ز ذات مایکی لمعه رسیده استترا یک سلسله از آن رسیده است
از آن یک لمعه در جمله جهان بیناز آن صد شور وآشوب و فغان بین
منم هر کسوتی را من خبردارنمودارم کنون بنگر بر این دار
همه مائیم چه دارو چه زنجیرولی در عشق کردستیم تأخیر
که بنمائیم اینجا راز بیچونبگویم آنچه هستم بیچه و چون
بگویم آنچه ما را آشکاره استصفات ما بما اکنون نظاره است
وصال ما کسی یابد که جان دیدمرا اندر عیان جا و جهان دید
وصال او یافت از ما کو فنا شدز بود خود کنون آگاه ماشد
وصال او یافت از ما در یقین بازکه ما را دید و از ما شد سرافراز
وصال او یافت از ما در دل ریشکه ما را دید اینجا حاصل خویش
وصالم هر که یابد جان فشاندبجان و سر ز وصل ما نماند
کنون ای بایزید ار عاشقی توفنای عشق ما را لایقی تو
اگر از عاشقانی جان برافشانتو جان جان طلب می بگذر از آن
وصال اینجاست میبینم دو روزیهمی آورد میسازی و سوزی
وصال ظاهر صورت چو جانستترا امروز از او عین عیان است
وصال باطنت مائیم بیشکدم آخر چو بنمائیم بیشک
بدانی وصل کل در آخر کارچو بردارم حقیقت پرده یکبار
چو بردارم ز رخ پرده حقیقتبیابی باز گم کرده حقیقت
چو این پرده حقیقت بردرانمبدانی این زمان از بی نشانم
در آن ساعت نشانی بی نشانیبیابی عین لا آن دم بدانی
چو در عین فنا یابی بقایتیکی باشد ز دید ما لقایت
بقای آخرین مائیم بنگرحقیقت در همه جائیم بنگر
همه جا جان را پاینده باشدکسی داند که از جان زنده باشد
ز حال این حقیقت نیست آگاهکسی تا همچون ما گردد یقین شاه
من از اول حقیقت بنده بودمببوی وصل جانان زنده بودم
شدم از بندگی در قرب شاهیکنونم این زمان دید الهی
بصیرت لیک معنی جان جهانمتو میدانی حقیقت ز آنکه آنم
کنون آنم که جویانند جملهبدو از عشق گویانند جمله
چو من آنم کنون در وصف ذاتمکجاگویم که من عین صفاتم
ز وصف ذات خود هم خویش دانمحقیقت نکتهٔ با تو بخوانم
منم کون و مکان ار باز بینیز من اینجا حقیقت راز بینی
منم اینجا حقیقت چوهر ذاتفکنده عکس خود بر جمله ذرات
منم اینجا نموده نقش آدمهزاران آدم آرم من دمادم
بما آدم در اینجا گشت پیداتو اوئی باز بین او را هویدا
تو و او هر دو نور ذات مائیدحقیقت صفحه و آیات مائید
یکی نورید هر دو در هویداحقیقت دان مرا امروز اینجا
حقیقت بر سر دارم تو بنگرز بود تو خبر دارم تو بنگر
منم بردار اینجا بر تو بردارمنم آیینه بیشک تو خبردار