بخش ۳۶ - سؤال دیگر شبلی از منصور
محمددان وصال حق در اینجامحمد اوست خلق مطلق اینجا
چو شبلی این بیان بشنید از اوتعجب کرد از وی گفت نیکو
حقیقت این چنین است اندر اینجاکه را همچو تو بگشاید در اینجا
در تو در حقیقت باز کرده استدو چشم جانت اینجا باز کرده است
در این سر هیچ شک اینجایگه نیستکه جمله اوست جزدیدار شه نیست
چنین است و ولیکن کس نداندبجز تو هیچکس این سر نداند
ترا دادست این سر در ازل یارنباید گفت این پاسخ به اغیار
نباید گفت این با هر کس ای دوستکه تو مغزی و خلقانند در پوست
تو مغزی وهمه چون پوست باشندکجامانند او ای دوست باشند
تو اصلی این همه فرعست دانیبرون کونی و عین مکانی
ترا زیبد که دیدستی رخ شاهکزین اسرارها هستی تو آگاه
دم از این میزنم گرمیزنم منتو مرد راهی و بیشک منم زن
مرا این زهره کی باشد که باعامبگویم ز آنکه این عامند انعام
ندانند و مرا همچون تو ای حقبیاویزند پهلوی تو مطلق
حقیقت کفر دانند این خلایقمرا این گفتن اینجا نیست لایق
کرا برگویم این راز آشکارهبیک ساعت کنندم پاره پاره
ترا گفتهست جانان تا بدانیتو بیشک خود یقین دانم که دانی
چوتو یاری ترا باید نمودنحقیقت گفتن و از حق شنیدن
تو صاحب دولتی در کل آفاقتوئی اندر میان واصلان طاق
تو صاحب دولت و کون و مکانیکه برگفتی یقین راز نهانی
نهان بد راز تا این دم بعالمتو کردی فاش نزد خلق این دم
خلایق جملگی در گفت و گویندتمامت سالکان در جست و جویند
گمانی میبرند از سالکانتدرین گفتار وین راز نهانت
گمانشان هم یقین شد آخر کارمرایشان را وصال آور پدیدار
پدیدارست رویت چو خورشیدبتو دارند مر ذرات امید
گمان بردار ای شاه جهان بینکه تا بینندت اینجا در یقین بین
حقیقت گفتگوی خلق بسیاردر این بازار عشقت شد پدیدار
امید جملگی در حضرت تستوصال سالکان در قربت تست
چه باشد گر کنی اینجا نظر بازدرون جانها بیشک سرافراز
همه در انتظار وصل بودندهمه در دیدن این اصل بودند
عجب روزیست امروز همایونکه رخ بنمودهٔ از کاف و از نون
منت میدانم اینجا اول کارببازی برنگفتم عین گفتار
تو بیش از جملهٔ از جملگی گمهمانا قطرهٔ تو بود قلزم
تو دریائی و ایشان جمله قطرهتو خورشیدی و ایشان جمله ذره
تو بحر جوهری و ایشان صدف وارتوئی جوهر یقین در جمله اسرار
نداند جوهر تو جز تو جاناکه هستی جوهر اندر بود الّا
بدانستم ز اول ذات پاکتبدانستم در آخر زین چه باکت
ازین شیوه که بنمودی تو امروزمنم در واصلی یک ذره پیروز
تمامت وصل میخواهم ز دیدارکه بنمائی مرا آری پدیدار
وصال امروز از تو یافتستمز جان نزد تو من بشتافتسم
مرا امروز از تو بر وصال استکه امروز یقین روز وصالست
وصالم آشکارا گشت چندیمرا بنهادهٔ در عشق بندی
منم در بند تو ای ماه دیداربجانم وصلت اینجاگه خریدار
تو وصل خود نما تا جان فشانمبجان و سر ترا بیشک بخوانم
تو وصل خود نمایم یک زمانیکه درغوغای عشق تو جهانی
بهر زه گفت و گوئی گشت پیدامنم در وصل تو باشور و غوغا
در این غوغا مرا با تو وصالستدلم در ذات تو عین جلال است
مرا بر گوی جانا عشق بازیتوداری عشق وعشقت نیست بازی
چه باشد عشق بی منصور جملهکه ایشانند از تو نور جمله
تو نور جملهٔ ای ماه تابانحقیقت در دل و جانی تو جانان
ز راز عشق آگاهم کن ای دوستمرا بیرون کن اینجا گاه از پوست
که عشقت چیست اصل عشق گویمدر این احوال وصف عشق گویم
بسی گفتم من از عشق نهانیتو سر عشق ای دل نیک دانی
حقیقت عشق تو بالای دین استکه سر کل ترا عین الیقین است
ترا عین الیقین از کشف راز استکه آن بر تو ز نور عشق باز است
ترا از خویش شد در باز اینجاتوئی در عشق کل در را ز اینجا
مرا راز نهان میباید اینجاتوئی درعشق کل در راز اینجا
مرا راز نهان میباید از دلکه تا چون درم بگشاید از دل
درم بگشای و ره ده در درونمکه هم تو درگشا و رهنمونم
شدی اینجایگه در قربت خودمرا گرهم دهی نی قوت خود
به بخشم تا بگویم راز خود بازشوم چون تو دگر ای دوست سرباز
ببخشا راز تا جانی است اینجایقین دان راز ربّانی است اینجا
ببخشا راز تا جانی است ای جانکنم در راه تو امروز قربان
ببخشم راز از عشق الستتمرا آگاه کن زین سر که هستت
مرا اینجا ببخشی عین دیدارنبودی این عیانم جمله بریار
حجابم از میان بردار اینجامرا چون خویش کن بردار اینجا
حقیقت سالکان راست ای دلبگو امروز اینجا راز مشکل
دلم چون شد بسی در انتظارتکنون درخاک آمد پایدارت
دلم چون گشت چون رویت ندیدمهلالی شد ز شمست ناپدیدم
تو خورشیدی و من ذره درین راهمنم بنده توئی بر جان ودل شاه
تو در جانی و راز جمله دانیولی میگویم اینجا تا بدانی
که میدانم ولی چون تو حقیقتکجادانم یقین از دید دیدت
سخن میرانم اندر قدر خود بازمنم گنجشک تو باز سرافراز
چو میدانم که میدانی تو رازمز شیب انداز در سوی فرازم
ز شیب اندازم اکنون سوی بالاکه با تو باز گویم عین الا
تو ای اینجا فنا آخر بقایمز عین لای خود اینجا نمایم
بماندم این چنین حیران دلدارکه گشتم از خود و از خویش بیزار
بسی گفتم ولی سودی نداردکه دردم هیچ بهبودی ندارد
چو توفیق تو میخواهم در اینجاکه گردانی مرا این دم مصفا
ز دست خلق مانده در ز حیرمزمانی باش اینجا دستگیرم
تو دستم گیر چون تو دستگیریازین افتاده از پا دست گیری
تو دستم گیر تا من پایدارمبسر استاده اندر پای دارم
کجا همچون تودارم پایداریمرا این بس که جان و دل تو داری
ببخشا این زمان بر جسم و جانمتو میگوئی کنون راز نهانم
یقین در نطق من از گفتن تستدل و جانم در اینجا دیدن تست
بمقصودی رسیدی این زمان بازکه خودشان بگذرانی زین نشان باز
مکانی صعبناکی پر بلا هستمرا رفتن حقیقت سوی لا هست
در آخر باز گویم شرح این رازکه چون خواهم شدن تا حضرتش باز
چگونه باز گشتم سوی ذاتتبود در آخر کار از صفاتت
درین اندیشهام ای جان جملهمنم در عشق تو حیران جمله
در اینجا دیدمت بازار دنیاحقیقت باز گشتم سوی عقبی
چگونه است این فنا آنکه بقایمبگو از سر عشق آن لقایم
لقایم دید اندر عین صورتمرا باید که دانم این ضرورت