بخش ۳۵ - جواب دادن منصور شبلی را
جوابی داد او را آن زمان دوستکه من مغزم همه شبلی توئی پوست
منم مغز و تو اینجا پوست هستیکه از بهر خود اینجا بت پرستی
کجا دانی تو این راز مرا هانکه از تقلید داری نص قرآن
تو در تقلید و من در سر توحیدکجاگنجد یقین توحید و تقلید
اگر ره بردهٔ شبلی درین سرکجا دانی تو باطن راز ظاهر
من از اسرار جوهر مرتضی رازبگفتستم اناالحق با همه باز
من از سرحقیقت شاه دینمنه چون تو در گمان عین الیقینم
تو شبلی این زمان بر صورت خودبماندستی و بینی نیک یا بد
کجا بینی یکی چون دردومستیمنم با حق تو با خود بت پرستی
من از حیدر یقین گفتم عیانماناالحق هست در شرح و بیانم
دگر از مصطفی بشنیدهام منکه صاحب درد و صاحب دیدهام من
ز احمد دیدهام سر معانیبدان اسرار سرّ من رآنی
حقیقت لو کشف برخوان زحیدرکز آن بگشایدت شبلی یقین در
من از احمد یقین این راز گفتماناالحق از رآنی بازگفتم
دگر از حیدر کرار این رازبگفتم لو کشف در این یقین باز
من از این هر دو واصل گشتم از ذاتنه مانند تو من سرگشتهام مات
حقیقت دم ز احمد میزنم منچو حیدر هر دم آخر نی زنم من
از این معنی که من دارم در اینجاحقیقت پایدارم من در اینجا
تو این معنی کجا دانی نکوئیکه در میدان فتاده همچو گوئی
کسی داند که همچون من شود یاربرآید عاشقانه بر سر دار
کسی داند که چون من کشته گرددمیان خاک و خون آغشته گردد
کسی داند که همچون من شود حقبگوید در اناالحق راز مطلق
کسی داند که دست از جان بشویدیقین حق یابد و کل حق بگوید
کسی داند که اندر آفرینشیکی گوید یکی بیند ز بینش
چو من واصل شود این راز گویداناالحق با همه کس بازگوید
چو من واصل شود جان برفشاندبجان اندر ره جانان نماند
چو من واصل شود اندر عیان اواناالحق گوید و راز نهان او
چو من واصل شود شبلی درین راهنه بیند هیچ چیزی جز رخ شاه
چو من واصل شود در جزو و کل اوکشد چون من بکلی عین ذل او
هر آنکس کو شود واصل چو من بازبیابد در درون انجام و آغاز
منم انجام با آغاز دیدیدر اینجا روی جانان باز دیدی
منم اینجا بدیده اصل فطرترسیده در مکان قرب و عزت
منم اینجا یکی دیده درونمهمه ذرات از خود رهنمونم
منم اینجا تمامت عین اشیابنور من شده هر چیز پیدا
منم اینجا حقیقت نور خورشیدکه خواهم بود تابان تا بجاوید
منم اینجا حقیقت چون قمر گمشده خورشید را در عین قلزم
منم اینجا سما و مر ستارهبنورم جمله ذره در نظاره
منم اینجا فلک گردان نمودههمه کوکب در او حیران نموده
منم اینجا نموده آتش یارمیان عاشقانم سرکش یار
منم اینجا نمود آباد کردهجهان از روح خود آباد کرده
منم اینجا حقیقت آب روشننموده صنعها در هفت گلشن
منم اینجا نموده خاک را رازابا او راز دایم گفته سرباز
منم اینجا نموده کوه معنیمرکب کرده در انبوه معنی
منم اینجا حقیقت در و دریانموده هر نفس صد شور و غوغا
منم اینجا حقیقت جوهر عشقتمامت سالکان را رهبر عشق
منم اینجا یکی جوهر پدیدارهمه از من بکل شد ناپدیدار
منم اینجا همان جوهر که بودمبه هر کسوت که هستم رخ نمودم
حقیقت آنچه من دارم از اسرارکجا دانی تو ای شبلی نگهدار
تو ای شبلی حقیقت رازداریستاده این زمان در پایداری
کجائی در کجائی من که باشماگر از وصل آیی من که باشم
محمد دان که میگوید محمددرون جان منصورم مؤید
حقیقت من رآنی دان در این رازحقیقت پرده همچون من برانداز
ندانی ور بدانی هم ندانیکه دانای خود و سرنهانی
توئی من من توام اینجا حقیقتکنم خود را در اینجا با شریعت
تو گر مانند من آیی پدیدارز عشق رویم آیی بر سر دار
ترا گرچه من اینجا باز دیدمچه از سر کمالت راز دیدم
منم اینجا بعشق خویش دیدهنهاده سر ز کفر و کیش دیده
چو در ذاتم یقین توحید پیداستمرا چندین هزاران شورو غوغاست
از آنجاکامدم اینجا بدیدمیکی بد در کمال خود رسیدم
یکی دیدم از اینجا تابدانجایکیام در یکی برجمله پیدا
منم امامنی من عیان استمنم من در منم اینجا بیان است
حقیقت جز که من چیز دگر نیستاز آن مانده از انجامت خبر نیست
اگر اینجا بیابی مر خبر تویکی بینی یکی داری نظر تو
اگر اینجا بیابی اصل جانانچو من بردار یابی وصل جانان
اگر اینجا تو اصل کار بینییکی اندر یکی دلدار بینی
بجز من نیست دانائی حقیقتکه دانستم که مردم در طبیعت
ز یک اصلم توهم از اصل مائیبیانی کن چو من گر قرب دانی
چو من واصل شوی ورازگوئیاناالحق همچو من کل بازگوئی
من آن اصلم که اصل جمله از ماستمن اویم بشنو ای شیخ از من این راز
منم در نطق جمله گشته گویامنم در ذات خود در جمله گویا
نشانم هست نی نام و نشانمبود صورت در اینجاگه نشانم
فنا خواهم شدن بیصورت اینجامنم بیشک ترا مر صورت اینجا
حقیقت وقت کار آید پدیدارکه بردار است یار آید پدیدار
همه یار است اینجا نیست جز دوستمنم این جمله میدانی که من اوست
بجز من نیست چیزی در حقیقتنمودستم ازو راه شریعت
اگر گفتم اناالحق آشکارهکنم اینجایگه خود پاره پاره
چو اصلم این چنین بدخواست کردماز آن در عشق دارم راست کردم
از آنم دار جای راستانستهر آنکو جان ببازد مرد آنست
اگر کردم در اینجا کر خود راستکه دیدم در ازل من کار خود راست
بکن شبلی چو من این پایداریچرا اینجا تو اندر پایداری
سؤالی کردی و گفتم جوابتگشادم بر تمامت فتح بابت
ترا گر فتح اینجا رخ نمایدچو من هر لحظه این پاسخ نماید
اناالحق گوید اینجا گاه جاناننماید بر تو اینجا راز پنهان
اناالحق باز گوید تو بدانیکه سیّد گفت آن را من رآنی
دمی او را در اینجا رخ نمودشاز آن دم خود بخود پاسخ نمودش
از آن حالت که آن از جان من خاستورا پیدا شد و گفت این سخن راست
نه وقت لی مع الله را عیان بودکه او پیوسته در کون و مکان بود
مر او راذات اینجا بود پیدادرون جان او معبود پیدا
به اول او به آخر بیشکی دیدز ذات خود همیشه بیشکی دید
ز ذات خود خوداندر خود نظر کردعلی را هم ز ذات خود خبر کرد
علی را لو کشف بد در معانیمحمد گفت دیگر من رآنی
از آن مر هر دو صاحب راز بودندکه ایشان بیشکی ممتاز بودند
از آن شه باز دیدند اندر اینجاکه ایشان راز دیدند اندر اینجا
از ایشان منشدم اینجا خبردارتو نیز اینجا چو ایشان این خبر دار
بگو گر میتوانی سر من بازکه تا باشی چو من در عشق ممتاز
اگر شهباز عشقی باز جوئیکه وصلش همچو من گر باز جوئی
وصال حال را اینجا بجو توچو دیدی دید از آن اسرار جو تو
چو بنمودت رخ اینجاشاه جانانبگوئی راز او در عشق پنهان
اگر دیدی یکی اینجا طبیعتدراندازی در آخر مر طبیعت
طبیعت چیست مان بر روی داراستابا ما یار ما در پای دار است
ابا ما پایداری کرد اینجاابا ما شد حقیقت فرد اینجا
در اینجا فرد شد اندر سردارابا ما شد در اینجاگه نمودار
نمودار است اینجا سرّ مطلقدر اینجا میزند با ما اناالحق
ابا ما زد اناالحق آشکارهبخواهد سوخت با ما در نظاره
بخواهد سوخت تا کل راز بیندفنا را در بقایم باز بیند
فنا خواهد شدن صورت در اینجانخواهد سوخت منصورت در اینجا
در اینجا بازماند جمله منصورحقیقت قرص خور نور علی نور
نخواهم ماند اینجا جاودانههمی خواهم شدن من در میانه
همی خواهم شدن تا من بوم پاکچه باد و آتش و چه آب با خاک
فنا گردانم و یابم بقا نیزوجود خویشتن بهر فنا نیز
چو من باشم نماند هیچ جز منچنین خواهد بدن اسرار روشن
چو روشن شد مرا خورشید تاباناز آن روشن همیگویم شتابان
حقیقت صورت است اندر نموداربرون خواهم شدن ازپنج و از چار
برون خواهم شدن تادر درونمشو هر ذرهٔ را رهنمونم
حققت رهنمای جمله باشمیقین صبر و سکون جمله باشم
نمایم هر کسی را راز سربازبگویم راز خود با هر کسی باز
حقیقت هرچه من گویم همان همکجا خواهی تو آخر جان جان هم
چو جان جان مرا نقد است حاصلاز آنم بر سر این راز واصل
از آنم بر سر این دار جانانکه برداریم برخوردار از جانان
چه به زین یابم ای شاه دو عالمکه دم اینجا زدم از قرب آن دم
دم اینجا گه زدم دمدم ز خود بازنمودم در حقیقت نیک و بد باز
دو عالم در من است اینجا دو عالمفرو پیچم دو عالم را بیکدم
دو عالم را بیکدم در نمودمدر آخر اولم بینم که بودم
در آخر فرد خواهم شد به آخردو عالم در یکی بینم بظاهر
دو عالم در درون خویش دیدمصفات خویش را در پیش دیدم
صفات خود از آن دیدم حقیقتکه ظاهر بودم اینجا گه طبیعت
طبیعت ظاهر هر دو جهان بوددرو بیشک حقیقت جانجان بود
چو جان جان زجان آمد پدیداراناالحق زد برآمد بر سر دار
تو اینجا شبلی از جانم تو بشناسمرا بین راز پنهانم تو بشناس
از آن پیدا چنین پنهان نمودمکه پنهانست پیدا بود بودم
چو پنهانست جان مانند جاناناز آن صورت نشان دارد در اعیان
که صورت از صفاتم در مکانستدرو جانم حقیقت لامکانست
مکان صورتم عین صفاتستولی جان در حضور نور ذاتست
حضور ذات دارد جان نهانییقین صورت حضورش در معانی
کنون هر دو یکی پیدا شدم ذاتاناالحق میزنم در جمله ذرات
کنون هر دو یکی شد اصل اولیقین صورت پدید از وصل اول
مرا وصلت دراینجا گاه مطلقاز آن جانم زند هر دم اناالحق
مرا وصلست اینجا زانکه اویماز انوار ویست این گفتگویم
بچشم من نظر کن سوی دلداریکی را بین تو از هر سوی دلدار
همه دیدار صورت هست حیرانچو واصل شد یکی دید است جانان
یکی دیده است جانان را در اینجایکی پیدا و پنهان را در اینجا
چو پیدا و نهان اینجا یکی بودچو صورت یار دیدش اندکی بود
برخورشید دائم در حقیقتنهادم اسم او را مر طبیعت
طبیعت نامش اینجا گه نهادمدرون او دل آگه نهادم
دل خود را بدان گر یار خواهیبجان بنگر اگر دلدار خواهی
ز دل در سوی جان اینجا قدم زندل و جان هر دو در عین عدم زن
عدم را نیستی دان همچو منصوریکی در نیستی هان یاب در دور
مشو از خود اگر صاحب یقینیکه اندر نیستی کلی به بینی
اگر از نیستی یابی رخ یارهم از وی باز گوئی پاسخ یار
ندانم جز که لا در عشق اینجاکه ازلا شد دلم بینا در اینجا
همه در لاست پیدا تا بدانیتولا شو تا عیان الّا بدانی
ز یکتائی خود در لا نهان شوبرافکن صورت هر دو جهان شو
دو عالم صورتست اینجا براندازکه تا در لا همه بینی یکی باز
حقیقت لاست ذات ای شیخ بنگرصفات لابهم بنگر سراسر
اگر تو لا شوی الّا بیابیقدم در لازنی یکتا بیابی
چرا در خود بماندستی تو مهجوراز آنی از کمال وصل او دور
تو خود بینی چو از نقش زمانهنیابی هیچ وصل جاودانه
اگر مرد رهی خودبین تو دلدارکه جز او نیست هان بنگر تو دلدار
وصال یارنی بازیست میدانحقیقت وصل جانبازیست میدان
وصال یار اگر خواهی تو ای دوستترا اینجا بباید سوخت آن پوست
اگرچه پوست اینجا دوست داریتو بیمغزی بمانده پوست داری
دمی زین پوست بیرون آی چون منکه مغز جان جان یابی تو روشن
هر آنکو اندرین عالم یقین بازرخ جانان بیابد شد سرافراز
سرافرازی زسربازی پدید استترا این سر کل بازی پدیداست
اگر جان وسرت اینجا ببازیچو ما یابی در اینجا سرفرازی
نه جان و تن اگر سیصد هزار استکه اینجا گه نه اندر خورد یار است
اگر از عاشقانی بگذر از خودیکی بین در حقیقت نیک یا بد
چه میخواهی چه میجویی همه اوستدرین صورت حقیقت دیدهٔ اوست
ز خود اینجا حقیقت صورتی ساختز ذات خود عیانی را بپرداخت
دم خود سوی این صورت دمیده استصور پیدا از آن دم ناپدید است
اگر آن دم شود از تو پدیداردو عالم بر تو گردد ناپدیدار
از آن وصل و وز آن اعیان نمائیتو جانان گردی و بیجان نمائی
تو بیجان گردی و جانان بماندکه راز خویشتن هم خویش داند
در این اسرار هر کس ره نیابدپیامم جز دل آگه نیاید
دلی آگه بباید راز اینجایکی بیند چو من سرباز اینجا
دل و جانست آگاه حقیقتکه هر دو کردهاند راه حقیقت
در اینجا وصل کل دیدند با یارنه در صورت اگرچه زو پدیدار
یقن یار است و دایم یار باشدز دید خویش برخوردار باشد
هم اوداند وصال خویش در خویشهم او بگشاید اینجا گه درخویش
درم بگشاد جانانم نموده استرخ اینجا چون نمودم را نموداست
ز وصل یار اینجا بیقرارمکنون آویخته بر روی دارم
اناالحق میزنم من جاودانهکه بشناسندم این خلق زمانه
اناالحق میزنم بر راز جملهنمایم جمله را شهباز جمله
اناالحق زن شدم کم گشت پیدامنم سروقد هر شور وغوغا
ز خود بنمودهام تا درجهان مننمایم فاش بیشک جان جان من
نمودم فاش جانان را به هرکسمرا این شیوه میزیبد دگر بس
مرا این شیوه زیبد تا بگویمکه در میدان خدمت همچو گویم
درین میدان زدم گوی حقیقتمنم در عشق دلجوی حقیقت
بجز من کس نداند شیوهٔ دوستکه این شیوه حقیقت شیوهٔ اوست
بجز من کس نگوید سر این رازکه دیدستم یقین انجام وآغاز
بجز من کس نمیگوید اناالحقکه دیدستم حقیقت راز مطلق
بجز من کس نداند دید نقاشنمودم روی او با رند و اوباش
منم نقاش و از نقش زمانهمنم در جمله پیدا و یگانه
یکی دانم که در جمله نمودمنظر کن در زمانه بود بودم
هر آنکو اندر این عالم نیایددم من در جهان این دم نماید
کجا اینجا بکام دل رسد بازنماید جاودان در نیک و بد باز
اگر در صورت آن اصل دیدییقین در هر دو عالم وصل دیدی
اگر واصل در اینجا گردی از ذاتتو واصل گردی اندر کل ذرات
ز ذات اروصل یابی در اناالحقشوی و بازگوئی سر مطلق
وصال یار اینست ار بدانیبنوعی دیگر است از من رآنی
اگر از مصطفی ره برگشایدترا این هر دو عالم یک نماید
یکی بینی دوئی برداری از برطلب کن این معانی را ز رهبر
بجز احمد مدان مر رهنما راتوهم رهبر شناس و هم خدا را
بجز احمد مبین گر واصلی تووگرنه در زمانه غافلی تو
به جز احمد مبین در هیچ حالیکه تا هر ساعتی یابی کمالی
هر آنکو از محمد وصل دریافتوجود خویشتن از وصل دریافت