گنج

بخش ۲۰ - در سلوک و وصول فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۳۳ بیت
چنین میدان اگر صاحب یقینیکه خود اینجای روی خویش بینی
اگر داری سر آن کاندر اینجاکه بازی هم تن و هم جان در اینجا
قدم در نه اگر جان تو شادستکه بی ساقی در اینجا در گشاد است
چو رفتی خرقهٔ صورت گرو کنیقین جان کهن اینجا گرو کن
گرو کن خرقه تا ساقی حقیقتبگرداند ترا باقی حقیقت
گرو کن خرقه و تسبیح اینجاکه پیش آرد ترا جان مصفا
بیک جامت کند اینجایگه مستمده زنهار اینجا گاه ازدست
بیک جامت کند از خویشتن دورشود سر تا قدم نور علی نور
بیک جامت کند سرمست اسراربرو آنگاه بیخود بر سر دار
بیک جامت کند از خویشتن گمتو باشی جوهری در عین قلزم
بیک جامت کند اینجا یقین ذاتصفات خویش بینی عین ذرات
بیک جامت کند عین خرابیتو جانان بینی و خود را نیابی
بیک جامت کند رسوا حقیقتشوی از جان جان شیدا حقیقت
بیک جام دگر خود را گرو کننگه کن جام آن سر بیسر و بن
رخ معشوق در جانت عیان بیننشان درجام و او را بی نشان بین
رخ معشوقه اندر جام بنگراز او آغاز تا انجام بنگر
زمانی صبر کن در عین مستیمکن زنهار یکدم خودپرستی
زمانی صبر کن تا صاف گردینمود عین و نون و کاف گردی
زمانی صبر کن تو پای میدارکه آن حضرت نماید عین دیدار
زمانی صبر کن میگویمت منکه مر جام مئی بینی تو روشن
چو روشن بینی آنجا گاه یک جامز شوق دوست آن را ریز در کام
بناکامی بنوش و کام برگیربقدر ار میتوانی جام برگیر
حقیقت هر کسی بر قدر خود بازتواند دید اینجا گاه این راز
چو خوردی از می آخر در آخرجمال یار خود بینی بظاهر
چو خوردی یار بینی در درونتدر آن مستی بود او رهنمونت
چو خوردی یار بینی در تن و دلاز آنت او کند در جانت واصل
چو خوردی از عیانش وصل بینیتو خود را در تمامت وصل بینی
چوخوردی یار گردی در همه ذاتیکی بینی عیانی جمله ذرات
چو خوردی بازبینی خویشتن توولیکن مینبینی جان و تن تو
چو خوردی صبر کن اندر بریارکه تا یابی تو خود را در بر یار
حقیقت بیخودی این سر نمایدترا این سر کل ظاهر نماید
حقیقت بیخودی تو حضور استوگرنه درخودی عین نفور است
حقیقت بیخودی دان سرّ اسرارورگرنه در خودی مانی گرفتار
کمال بیخودی وصل است بنگرمر این معنی ما اصل است بنگر
کمال بیخودی اکسیر ذاتستدر این معنی چو سالک رانجاتست
اگر بیخود شوی این سر بدانیز پنهانی خود ظاهر بمانی
اگر بیخود شوی زینمی که گفتمنمایم بیشکی راز نهفتم
اگربیخود شوی با او بمانیبجز او در همه عالم ندانی
اگر بیخود شوی او خود بماندبجز واصل در این معنی نداند
که اندر بیخودی درمان عشق استکسی داند که در فرمان عشق است
چو در فرمان عشق آئی فنا گردولی باید که باشی صاحب درد
چو در فرمان عشق آیی بمعنیتو باشی آنگهش دیدار مولی
چو در فرمان عشق آئی به بین خودبجز عین الیقین اندر یقین خود
چو در فرمان عشق آئی برستیهمه معشوق خود بینی و رستی
چو در فرمان عشق آیی حقیقتشود باقی ترا عین طبیعت
توی معشوق و عاشق در میانهیکی باشند صورت در میانه
یکی باشند هر سه اندر این راهنباشد هیچ چیزی جز رخ شاه
یکی باشید سه دیدار کردهبه بینی خویشتن بردار کرده
چه دانی شیخ کاین معنی چگونه استکه ازعقل این معانی کل برونست
نیارد عقل بردن ره در این سرکجا این سرو را گردد بظاهر
نیارد عقل پی بردن درین رازوگرنه پرده کی آید دگر باز
چو گردد محو عشق آید پدیدارحقیقت عشق را گردد خریدار
فنا باقیست گر تو راه بینیفنا بنگر که بیشک راه بینی
فنا باقیست مردان جمله دانندکه جز عین بقا آن را ندانند
فنا باقیست گر گردی فنا توخدا گردی و گردی در بقا تو
فنا باقیست کلی در بقایشبقا بینند آنگه در بقایش
در اینجا باش در عین فنایتخدا را مینگر عین بقایت
ز ناگه عین مستی شور آردترا در عین مستی زور آرد
در آن شور ار شوی بیدار باریچنین بنگر حقیقت مردکاری
در آن شور ار شوی آگاه معنیتو باشی در حقیقت شاه معنی
در آن شور ارشوی از خود برون تویکی بینی حقیقت کاف و نون تو
در آن شور ار شوی آگاه در دینیقین گردی تو اندر عین تحسین
در آن شورت یکی آید پدیدارخدایت بیشکی آید پدیدار
در آن شورت در آن یکی نمایدترا از بود خود اندر رباید
همه مردان چو در اینجا رسیدندبجز حق هیچ اندر خود ندیدند
همه مردان در اینجا گه شده کلفغان کردند از کل همچو بلبل
همه مردان در اینجا دردم لاحقیقت محو گشته بر دم لا
حقیقت شیخ در این معنی عشقیکی بوده است او را هستی عشق
یقین خوانند آنرا سالکان ذاتکه اعیانست اندر نور ذرات
که بیند آنکه او باشد حقیقتعیان هم ذات بشنو از شریعت
اگر تو دم زنی اینجایگه توبریزد خون شهت اینجا گه تو
در آن مستی حقیقت در نظر هستکسی کو را ردر این معنی خبر هست
از آن اولش لطفست آخردگر قهر است اگر بینی تو ظاهر
ولیکن در شریعت این دو خوانندولیکن سالکان جز یک ندانند
حقیقت لطف و قهرش در یکی دانتو لطف و قهر ذاتش بیشکی دان
چو لطف و قهر او یکسانست با همچرا باید ترا خوردن درین غم
ز لطف و قهر جانان شاد میباشچو منصور از جهان آزاد میباش
ز لطف و قهر جانان در یکی شومکن سستی و آخر پیش بین شو
شراب قهر خواهی خورد ناچارچنین خواهد بدن در آخر کار
سرانجام همه عالم چنین استکسی داند که در عین الیقین است
سرانجامت چنین خواهد بدن شیخدر آخر کل یقین خواهد بدن شیخ
چنین خواهد بدن در آخر کارولی در مرگ باشد عین دیدار
کسانی کاندرین دار فنایندبصورت نقش زهدی مینمایند
از این معنی کجا آگاه گردندولیکن گرد دید شاه گردند
بمیر از خویش تا باقی بمانینظر در منظر ساقی بمانی
بمیر از خویش اگر تو مرد راهیکه اندر مرگ یابی هرچه خواهی
بمیر از خویش تا یابی بقایتکه در مردن بیابی کل لقایت
بمیر از خویش و نقش از عشق بردارطمع ازدید نقش خویش بردار
بمیر از خویش تا زنده بمانییقین یابی لقای جاودانی
بمیر ای شیخ پیش از مردان خویشحجاب صورتت بردار از پیش
بمیر از خویش و بنگر جان جانتکه جان جان کند کلی عیانت
بمیر از خویش شیخ وذات شو توعیان جمله ذرات شو تو
بمیر از خویش شیخا حق ببین هانحیات اینجاست در عین الیقین هان
چو میخوردی بمیر از خویش اینجاکه بینی جملگی در خویش اینجا
کسانی کین می دلدار خوردنددر آن مستی بر دلدار مردند
کسی کین می خورد از خود بمیردحقیقت دان که هرگز مینمیرد
بسی خوردند نیمی از کف دوستبرون رفتند کل از کسووت دوست
بسی خوردند و حیرانند اینجابجز جانان نمیدانند اینجا
بسی خوردند و در عین حیاتندنیارم گفت اگر وی در مماتند
بسی خوردند و رفتند از میانهرسیده درحیات جاودانه
بسی خوردند و آگاهند از شاهحقیقت شاه میخواهند از شاه
بسی خوردند و در عین وصالاندز زخم تیغ تیز اینجا ننالند
بسی خوردند ازین می شیخ عالمولی چون من که زد اینجایگه دم
بسی خوردند تا دیدند رویمیقین امروز اندر گفت و گویم
همه زین جام می با بهره هستندکسانی مست و دیگر نیم مستند
کسی باید که این می را بنوشدکه همچون من بجان و دل بکوشد
یکی گردد در این بازار معنیاناالحق گوید او بردار معنی
یکی باید که چون من در میان اودمد در عین مستی جان عیان او
بصد جان من خریدم جان جاناناز آن دیدم حقیقت جام جانان
بصد جان من خریدستم یکی جامکه تا جامم شکست اندر سرانجام
ز جام آخرم کن مست ساقیمرا داد و در آنم کرد باقی
مرا جامی از آن خمخانه آوردحقیقت نوش کردم از سر درد
چو کردم نوش بیرون یافتم خودشدم فارغ یقین از نیک و از بد
چو کردم نوش جامی بود پرنوشبجز ساقی جهان کردم فراموش
چو کردم نوش آن جام همایونحقیقت یافتم عالم دگرگون
به آخر چون مکان کون گشتمحقیقت صد هزاران لون گشتم
نمود خویش دیدم جمله اشیاحقیقت آمدم در جمله پیدا
همه خود دیدم و ذات خداوندمرا با ذات بود اینجای پیوند
ابا دلدار آنجا راز گفتمز هر شرحی ابا او بازگفتم
نیارم وصف کردن کین دراز استکه این معنی نه از عین مجاز است
نیارم وصف کردن این بیکبارولیکن تو ز هر معنی خبردار
دمادم سرّ معنی آشکار استز معنی راز پنهان آشکار است
چو شیخ این جام عین وصل آمدنمودم در یکی در اصل آمد
نظر کردم بجانان بود جانمتنم بد آشکارا و نهانم
نظر کردیم جانان بود منصورولی پیدا و پنهان بود منصور
ز پیدائی چنان یکتا نمودمکه چشم عقل و دل شیدا نمودم
نبود و بود گشتم درمیان مننظر کردم همه کون و مکان من
یکی دیدم وجود خویشتن مناز آن کردم سجود خویشتن من
از اوّل بود هستی آخر کاراناالحق گفت جانانم بیکبار
رخم بنمود تا شیدا بماندممن اندر عقل ناپیدا بماندم
نه عقلم بود اندر سرّ جاناناناالحق گفت و بنمودم بدینسان
بعقل این راز شیخا کس نیابدمگر آنکو خود آید عشق یابد
اگر نه از عشق بودی رهبر اینجاکجا بگشود می من بی در اینجا