گنج

بخش ۱۹ - هم در این معنی بنوع دیگر فرماید

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۷ بیت
چنان مستم کنون در روی ساقیکه درمستی نخواهم ماند باقی
چنان مستم که پای از سر ندانمبجز ساقی در این رهبر ندانم
چنان مستم که ساقی پیش بینمولیکن دید ساقی خویش بینم
چنان مستم درینجان فنا منکه میبینم همه عین بقا من
ز مستی در همه کون و مکانماناالحق میزند عین العیانم
حقیقت شیخ ازین می باز خور توگذر کن بعد از این از ماه و خور تو
حقیقت شیخ ازین یک جرعه کن نوشبجز او جملگی گردد فراموش
حقیقت شیخ از این جرعه خبردارکه در مستی به بینی روی دلدار
منم مست و شده ازدست اینجااز آنم جام بشکسته است اینجا
بده جامی دگر ساقی به از ایننه جای تلخ جای خوب و شیرین
اگر من جام بشکستم تو جامیدگر ده تا بیابم زود نامی
اگر من جام بشکستم دراینجاتو جامی ده در اینجا گه مصفا
اگر من جام بشکستم حقیقتدرون جام دیدم دید دیدت
درون جام میبینم ترا منکشیدم از تو پر جور و جفا من
درون جام میبینم رخ توهمی بینم ز جام فرخ تو
توی جانا اناالحق گوی ما راکه گردان کردهٔ چونگوی ما را
توی جانا درون جان نهانیاناالحق میزنی باقی تو دانی
ز مستی شیخ ما را دار معذورکه طاقت طاق شد درجان منصور
ز مستی شیخ هستی یافتستمیقین جانان ز مستی یافتستم
ز مستی شیخ من عین عیانماز آن اندر نشان بینشانم
زمستی در صفاتم بیشکی ذاتز ذاتم مست کرده جمله ذرات
همه ذرات من از مستی عشقاناالحق میزنند از هستی عشق
همه ذرات من از روی جانانبماندستند مست روی جانان
همه ذرات من اینجا عیانندازین مستی حقیقت جان جانند
همه ذرات من درتست اعیاننخواهد ماند یاد دوست پنهان
از آن جرعه که ساقی داد بشکستحقیقت نیست شد دیگر شده هست
دمادم جام خواهم خورد اینجاکه ازمستی بمانده فرد اینجا
دمادم جام خواهم من از این خوردکه خواهم بود دائم در جهان فرد
دمادم جام خواهم خورد معنیکزین جامم بکل دیدار مولا
دمادم نوش خواهم کرد این جامکه میبینم در او آغاز و انجام
نظرکن هان و جام آخر به بینمکه به آمد ز جام اولینم
ز ساقی مر مرا جام است اینجاز ساقی مر مرا کامست در کام
چو کام دل ز ساقی یافتستمدر اینجا خویش باقی یافتستم
بخواهد خواند آخر تا ابد منحقیقت فارغ از هر نیک و بد من
نخواهم ماند اینجا گاه باقیولکین مینخواهد ریخت ساقی
درین حیرت که منصور است سرمستنگاهی میکند اندر سرمست
بدست یار دست خویش بیندحقیقت جام می در پیش بیند
چنان درپاکی او مست آمدکه دست یارش اندر دست آمد
چو من از روی جانان زار و مستمبت خود در بر جانان شکستم
بت من لاجرم بشکست و جان شدحقیقت بت پرست اینجا عیان شد
بت ما لاجرم بشکست دلدارپس آنگه بت پرست آمد پدیدار
چنان مستم که بت بشکسته بینمحقیقت خویش را پیوسته بینم
منم شیخا حقیقت بت شکستهز ننگ و نام دنیا باز رسته
درین معنی منم هشیار معنیقلندروار اندر دار دنیا
قلندر در جهان منصور آمدکه از جان و جهان او دور آمد
چو رخت افکندهام این لحظه بر دراز آنم در ره معنی قلندر
قلندر وار اینجا پاکبازمکه در پاکی حقیقت پاکبازم
میان پاکبازان در خراباتگذشتم من ز تقلید خرافات
میان پاکبازان رند و مستمکزو گردم حقیقت هر چه هستم
خرابات فنادان و درو روز من این نکتههای بکر بشنو
اگر خواهی شدن سوی خراباتنمیگنجد در اینجا عین طامات
اگر خواهی شدن جان بر کف دستنهٔ دلدار چون گردی تو سرمست
بجانی جرعهٔ اینجا به جز تواگر میشایدت کلی بخور تو
بصد جان جرعهٔ اینجا فروشندهمه تقلید اینجا چون بپوشند
در آن خمخانه کان منصور دیده استکه غمهاراسرار نور دیده است
اگر راهت دهند آنجا حقیقتنگنجد اندر آنجا گه طبیعت
در آن خمخانه چون رفتی فنا شوز بود خویش آنگه آشنا شو
چو ساقی اندر آن خمخانه بینیتو عقل و دین و دل دیوانه بینی
بجز از دست ساقی می مخور بازکه گرداند ترا ساقی سرافراز
ز دست ساقی ار جامی بنوشیزمانی تن زن آنجا درخموشی
خموشی کن مرو بیرون ز خود تووگر نه میبریزی خون خود تو
در آن خمخانه بنگر جمله عشاقکه ایشان گشته ازمستی می طاق
در آن خمخانه بنگر سالکان رافداکردی بکلی جسم و جان را
در آن خمخانه بنگر واصل ای یاریقین منصور آنجا واصل یار
چو منصور است ساقی بسکه باشدبجز او اندر اینجاگه چه باشد
میی دارد در آن خمخانهٔ عشقکه بیشک آن خورد دیوانهٔ عشق
میی دارد که گر خوردی نمیریاگر تو خود گدا یا شاه و میری
میی دارد که جان بخش حیاتستدر آن می بیشکی دیدار ذاتست
میی کان هر که خورد از خود برون شداگر عاقل بود عین جنون شد
میی کان هر که خورد از دید معنیبرون تا زد ز جان دردید معنی
میی کان هر که خورد از عین دیدارشود از هر دوعالم ناپدیدار
میی کان هر که خورد از لاعیان شدولی در صورت اینجاگه عیان شد
میی کان هر که خورد از گفت و گو رستبماند تا ابد اینجایگه مست
میی کان هر که خورد از خود فناشدپس آنگه در فنا دید خدا شد
میی کان هر که خورد اینجای الحقزند مانند من هم او اناالحق
حقیقت هر که را این آرزویستدرین معنی چه جای گفت و گویست
در اینجا گفتگو گر میکنی بازدرون شو تا به بینی ای سرافراز