گنج

بخش ۱۵ - در کشف اسرار حق عزو جل

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۰۵ بیت
هر آن نقشی که بنموده است جانانیقین میدان که آن بوده است جانان
نمود بود او بسیار پیداستولی اصلش کنون بردار پیداست
نباشد پخته آنکو جان نبازدبجان و جسم اندر عشق نازد
وصال عاشقان در قیل گشته استاز آن منصور از سر برنگشته است
چو مکشوفست او را ذات اعیاندمادم میکند تقریر و برهان
چو با گنجست این دم در حقیقتطلسم بود بشکست و طبیعت
طبیعت هر زمانم پایدار استاگرچه در حقیقت بیقرار است
ولیکن شیخ یک چیز است از اسرارکه میگویم دمادم من ز گفتار
حقیقت شیخ منصور است آن گنجتو او را دان درینجا گاه بیرنج
به معنی لیک صورت آنچه بینیچنین آمد که مرد راز بینی
چو جانان روی در پرده نموده استدگر این پرده از رخ برگشوده است
گشوده این زمان پرده ز رخسارجمال خویشتن را کرده اظهار
جمالش با جلال اینجا نموده استدگر این پرده از رخ برگشوده است
جمالش با جلال اینجا نموده استمر او را جزو و کلی در سجود است
بت خود اول اینجا دوست میداشتبه آخر از میانه باز برداشت
بت خود خورد کرد اینجا بزاریکه در اسلام دارد پایداری
چو دین عاشقان شد ظاهر اوکه میداند در اینجا که سر او
درین ره هر که او صاحب قدم نیستحقیقت لایق شاه و حرم نیست
دلی کز ملک معنی باخبر شدنمودار حقیقت یکنظر شد
دلی کاینجا خبر از جان جان یافتاناالحق اندر هر زبان یافت
دلی کز عشق برخوردار آمدکه دید او حقیقت یار آمد
دلی باید که این خرقه بسوزددگر هر خرقهٔ از نو بدوزد
بعقل این سر کجا داند که چونستاز آن کین سر ز عقل کل برونست
هزاران جان درین حیرت برآمدکه تامر و اصلی زین ره برآمد
بزرگی باید اینجا گاه بردارچو من تا از عیان گردد خبردار
تغافل غافل این معنی نداندحقیقت اندرین معنی بماند
مگر آنکس که واصل شددرین راهازین یک نکته آنگه گشت آگاه
حقیقت صورت اینجا خرقهٔ دانکه عقل آن دوخت بهر کسوت جان
ز بهر جان مرین خرقه که کرده استکسی ره سوی این پرده نبرده است
اگر بیشک خداوندش تودانینماید مر ترا سرّ نهانی
بخواهد سوخت این خرقه بر آتشحقیقت اندر اینجا یار سرکش
حقیقت شیخ اینجا خرقه خونستکه اینجا گه حقیقت پر ز خونست
بخون آلوده کردم خرقه اینجاخداوند است خرقه کرد پیدا
بخون آلوده کردم خرقهٔ خویشجهانی دور کردم از بر خویش
بخون آلوده کردم تا به بینیدرین عین الیقینم گر به بینی
به اول شیخ این خرقه بسوزمدر آخر خرقهٔ دیگر بدوزم
بسوزم خرقهٔ دیگر ز اسرارچو گردم اندر اینجا ناپدیدار
گمان اینجا مبر ای شیخ عالمکه ما اسرار خود دانیم دمدم
گمان گر مسپری در پردهٔ رازچو ما زین خرقه اندر عشق درباز
در اینجا خرقهٔ عاشق عیان استولی این سر در اینجا گه عیانست
چو من زین خرقه گل آیم به بیرونبپوشم خرقهٔ زینهفت گردون
مرا این هفت گردون خرقه باشدازین رازم عیان گه گاه باشد
که همچون من شود در آخر کارحقیقت خرقه بیند هفت پرگار
بدان قانع مباش ای سالک اینجاچو گردی عاقبت مر هالک اینجا
نمودی باشد این گه میبدانیکه در یکی بمانی در نهانی
همه یکی شود آن لحظه در دیدبپوشی خرقهٔ در عین توحید
همه یکی شود اندر بر یارتو باشی در همه اشیا پدیدار
وصال آن لحظه باشد در حقیقتکه یکسان گردد این دید طبیعت
حقیقت بیشکی آخر چنین استمحقق را یقین ظاهر چنین است
که جان و جسم اندر راه جانانیکی خواهد به آخر بی چه وسان
که خواهد شد در اینجا جسم اینجاعیان بوده حقیقت اسم اینجا
میامرزاد یزدانش بعقبیکه گوید فلسفی این شیوه معنی
ز جای دیگر است این شیوه اسرارندارد فلسفی با این سخن کار
حقیقت فلسفی ای شیخ عالمنیارد زد ار این معنی دمادم
حقیقت فلسفی ای شیخ اینجاحقیقت مینداند نیست بینا
دل او اندر این معنی نباشدورا دائم به جز دعوی نباشد
هر آن دعوی که بیمعنی بود آنکجا پیدا نماید سر جانان
حقیقت علم هر چیزی که دانمترا اینجا حقیقت میشمارم
من اندر فلسفه در آخر کاربمانم مدتی در وی گرفتار
حقیقت صورتی بر هیچ بد آنچو دیدم من در آخر هیچ بُد آن
حقیقت دین زردشتی ندارماز آن در دین احمد پایدارم
حقیقت دین زردشتست این سرکه بیمعنی است این کرده بظاهر
همه در حکمت صورت عیان استنمیداند که چیزی میندانست
بمعنی و بصورت سرّ قرآنحقیقت غالب است اینجا تو میدان
هر آن چیزی که بنیادی نداردمخوان آن را که آن یادی ندارد
چو قرآن رهبر آمد اندرین راهز قرآن گشتم اینجا شیخ آگاه
چو قرآن رهبر آمد رهنمودمز دید خویش دید شه نمودم
چو قرآن رهبر آمد تا بمنزلرسانیدم شدم ای شیخ واصل
چو قرآن رهبر است اینجا حقیقتیقین قرآن بخوان بین دید دیدت
چو قرآنست گفتار الهیمرو اندر پی لهو و مناهی
چو قرآنست اسرار دو عالمیقین زو مینگر سرّ دمادم
چو قرآنست یکی ذات اینجاتو جانان بین ز هر آیات اینجا
چو قرآنست اینجا بیچه و چوننموده ذات خود از هفت گردون
بجز قرآن مدان شیخا تو رهبربدان اسرار قرآن را تو برخور
بجز قرآن مدان تو پیشوایتکه بنماید ترا اینجا لقایت
بجز قرآن مدان ذات خداوندبخوان تا دل برون آید ازین بند
بجز قرآن نداند هیچ منصورکه مکشوفست ازو نور علی نور
نداند سرّ قرآن غافل اینجامگر اسرار دان واصل اینجا
حقیقت هست قرآن ذات اللهبخوان گرمرد راهی قل هوالله
دو عالم ذات قرآنست بیشکدر او دیدار جانانست بیشک
زقرآن گر شوی اینجا خبردارترا آن ذات کل آید پدیدار
ز قرآن گر شود آگاه اینجاتو جانان بین زهر آیات اینجا
حقیقت هست قرآن ذات اللهبخوان گر مرد راهی قل هوالله
ز قرآن گر شوی آگاه اینجاتو جانان بین ز هر آیات اینجا
چو قرآنست اینجا بیچه و چوننمود ذات خود از هفت گردون
ز قرآن گر شوی آگاه تحقیقترا قرآن نماید راه توفیق
ز قرآن گرد واصل تا بدانیکه قرآنست اسرار نهانی
ز قرآن جان و دل تابنده گردانتن پژمرده خود زنده گردان
ز قرآن وصل جو ای سالک اینجاکه تا بیشک نگردی هالک اینجا
ز قرآن وصل جو ای شاه دلدارکه از قرآن بیابی عین دلدار
عیان در سرّ قرآنست تحقیقهمه مردان ره کردند تصدیق
عیان در سرّ قرآنست دریابخبرها میدهد از وی خبریاب
ز نور سرّ قرآن آفرینشپر از خورشید و بر در عین بینش
ولا رطب ولایابس که خوانیازاین معنی بگو شیخا چه دانی
ولا رطب ولایابس عیانستمر این اسرارها باواصلانست
زهی قرآن که همتائی نداردحقیقت بود جز یکتا ندارد
زهی قرآن که دانی در حقیقتنموده راز جانان در شریعت
حقیقت ذات قرآن کس ندانستکه سر او زنامحرم نهان است
نموده ذات جانانست قرآنابی صوت و ابی حرفست قرآن
ابی صوت و ابی حرفست دیداردر او بیند حقیقت صاحب اسرار
حقیقت شیخ قرآن ذات اللهصفات پاک او در قل هوالله
بخوان گر صاحب راز الستیحقیقت راز هشیاری و مستی
اگر ره بردهٔ در ذات اینجاهوالله دان تو در آیات اینجا
حقیقت در هوالله هو ببین بازگرفته نفحه در انجام و آغاز
هوالله است اینجادید عشاقاناالحق بعد از آن توحید عشاق