بخش ۱۴ - در اعیان جان و در اعیان آن فرماید
حقیقت شیخ واصل یار این استدم خودبین که اصل یار این است
در اینجا اصل اینست ار بدانیحقیت وصل اینست ار بدانی
دم حق زد کسی این دم عیان یافتحقیقت دید این اندر جهان یافت
دم حق زد کسی کز خود برون شدحقیقت این دم او را رهنمون شد
دم من زد کسی کز خویش بگذشتحقیقت کل شد و اینجا یکی گشت
همه شیخست اینجا سرّ اسرارکه میگویم در این دم از دم یار
همه از شرع میگویم در این دمز دستم هر دم از عین الیقین دم
اگر عین الیقین اینجا نبودینمود این دمم پیدا نبودی
اگر عین الیقین خواهی حقیقتدم خود را نظر کن بی حقیقت
از این دم آنچه گم کردی بجوئیکه بیشک تو ازین درگفت و گوئی
اگر در صورت این دم دم نباشدحقیقت بیشکی عالم نباشد
هر آنکو وصل میخواهد که یابددمادم در سوی این دم شتابد
از این دم گرنیابی راز اینجاکجا آیی دگر تو باز اینجا
ازین دم گر نیابی راز بیچونبمانی و کجا آئی تو بیرون
از این دم گر نیابی گنج اسرارترا هرگز کجا آید پدیدار
ازین دم عاشقان اندر فناینددر آن عین فنا اندر بقایند
از این دم عاشقان ره باز دیدندفنا گشتند چون این راز دیدند
ازین دم جوی بیشک جان جانتکزین یابی حقیقت مر عیانت
عیان اینست اگر داری خبر توهمه این دم نگر اندر نظر تو
همه زین دم در اینجا زنده بنگرچو خورشید است دم تابنده بنگر
که صورت بیشکی نقش فنای استبمعنی و عیان ذات خدایست
همه ذاتست در عین صفت اونماید نقشها از هر صفت او
همه جویان این جان حقیقتولی او نیست در بند طبیعت
طبیعت زنده زو اینجا دو روزیفتاده اندرو سازی و سوزی
طبیعت شیخ هم اینست در اصلولیکن این زمان زو یافته وصل
طبیعت تا نیندازی در اینجاکه خواهد شد فنای محض اینجا
بوقتی کین طبیعت محو شد دوستنماند نقش بیشک نی درین پوست
شود درخاک محو لانمایددر آن محو آنگهی پیدا نماید
شود این دم که میبینی تو در رازبیابد اصل خود در محو خود باز
ولیکن می نداند سرّ اسراربجز منصور وین نکته نگهدار
همه جانست اینجا کاه و تن نیستبمعنی جملگی در اصل یکی است
از آن سرّ شریعت با کمال استکه عقل از دیدن این در وبالست
بعشق این میتوان آنجایگه دیدنه از عقل فضول و قول و تقلید
بعشق این سرّ توانی یافت ای شیخمر این سرّ نهانی یافت ای شیخ
دل و جان تا نگردد محو اللهکجا یابد عیان قل هوالله
دل و جان تا نگردد بیشک ای دوستکجا آیند بیرون زین رگ و پوست
دل و جان تا نگردند اندر اینجاحقیقت گم کجا گردند پیدا
دل اینجا شیخ آئینه است بنگرکه دیدارش در آیینه است بنگر
نیاساید تن اینجا تا فنایشنیابد آنگهی عین بقایش
فنا باشد چو شد محو فنا اوشود درمحو فی الله او بقا او
حقیقت گفت ما ازگنج آمداز آن جسم اندر اینجا رنج آمد
زهی گنج الهی گشته پیدانمییابد کسی او را در اینجا
تو برخوردار گنجی این زمان توحقیقت گوش کن شیخ جهان تو
بریدی دست من اینجایگه زارنمودم سرّ خود گشتی خبردار
بدادم بوسهٔ بر دست و بر سرنهادم بر سر از اسرار افسر
بریدی دست من اینجا بزاریبدان کردیم شیخا پایداری
حقیقت می فنا خواهم من اکنونکه تا رسته شوم از خاک و از خون
حقیقت می فنا خواهم دگر بارکه گنج ما شده اینجا گهربار
چو گنج ما پدیدار آید ای شیخدل از گنجم خبردار آید ای شیخ
کنون ما گنج خود کلی فشانیمکه در عین الیقین گنج عیانیم
مرا مقصود از هر سر در اینجاکه کردم شیخ بر تو ظاهر اینجا
حقیقت مقصد و مقصود مابیناناالحق بود وین معبود مابین
که بردار است نقش ما حقیقتخبردار است از حکم شریعت
مرا مقصود این بد در فنایشکه روشن گردد اینجا گه لقایش
لقای خویش دیده راز برگفتحقیقت او به پیر راهبر گفت
لقای خویش دید و صورت خویشحقیقت محو این بردار از پیش
تو شیخا گرچه مرد راه بینیکجا هرگز تو کلی شاه بینی
مگر آندم که چون من بر سر داربرآئی و شوی زین سر خبردار