گنج

بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۵۴ بیت
بنام کردگار فرد بی چونکه ما را از عدم آورد بیرون
خداوندی که جان بخشید و ادراکنهاد اسرار خود را در کف خاک
علیمی کاینهمه اسرار و انوارز عشق خویش آورد او پدیدار
ز ذات خویش چار ارکان نمود اوزمین ساکن فلک گردان نمودار
همه هستی ذات اوست اینجاچو خورشید و چو مه پنهان و پیدا
دو عالم در سجود اوست دایمبه ذات خود بود پیوسته قایم
ز جار ارکان نمود اجسام آدمدمیده از دم خویش اندرو دم
ز خاکی اینهمه معنی نمودهدرو دیدار خود پیدا نموده
ز نور اوست پیدایی بینشازو پیدا نموده آفرینش
وجود تست اینجا گه ز جودشاگر دیدار خواهی کن سجودش
دو عالم در تو پیدا کرده بنگروصالش یافتی از وصل برخور
سراسر در تو پیدا میندانیکه بیشک این جهان و آن جهانی
توئی آیینه در آیینه میبینجمال خویش در آیینه میبین
زهی صانع که چندین از تو پیداازین پیوسته از تو شور و غوغا
زهی از تیرگی دیدار کردهطلسم گنج پر اسرار کرده
ترا خورشید و مه رخشان و گردانطلبکار تو و تو در دل و جان
حقیقت شیب و بالا از تو پیداستز دیدار تو عالم پر ز غوغا است
همه ذرات در تسبیح ذاتتندیده هیچکس کل صفاتت
تمامت در تو حیران و تو در خویشز عزت این جهان آورده در پیش
حجاب صورت آنجا باز بستهخودی و خویش در پرده نشسته
کسی جز تو که باشد آن تو هستیصفات خویش بر خود نقش بستی
طلبکار تو عقل و ره نبردهز تو حیران اگرچه بسته پرده
کجا عقلت بیابد زانکه جانیاگر گویم نشان بی نشانی
نشان بینشانی از تو موجودصفاتت کرده هستی تو معبود
همه ذات تو میجویند پیداتو ناپیدا و در جمله هویدا
حقیقت آشکارائی همیشهنه بر جائی نه بیجائی همیشه
منور از تو عالم در میانهتوئی خود عالم و از تو نشانه
چهارت عنصر اینجا بنده گشتهابا خورشید تو تابنده گشته
تو خود میجوئی و با خویش هستیز خود گوئی و بر خود بار بستی
کجا آتش تواند یافت بویتکه شد دیوانه از سودای رویت
کجا رویت تواند یافتن بادکه جانم از صفات اوست آباد
صفات عشق هم آیات دیده استاگرچه خویش در آفات دیده است
حقیقت خاک اینجا یافته رازهزاران قصه بی او گفتهٔ باز
تو خورشیدی میان خاک و خونیمگر ذرات عالم رهنمونی
تو شاهی عکس خود در ذات دیدهسوی خورشید جان دیگر رسیده
چه نور است اینکه در جانها فکندیکه در هر ذره طوفانها فکندی
هزاران قطره هر یک آفتابیز عکس هر یکی نوری و تابی
ز هر قطره عیان عکسی پدیدارتو اندر وصل خود جان را خریدار
تووئی بحر و توئی جوهر چه جویمتوئی خورشید من دیگر چگویم
وصالت هر که جوید سر ببازدچو شمع آنگاه هر دم سر فرازد
تو شمع مجلس کون و مکانیتو جوهر میندانم گرچه کانی
ز تاب روی تو عالم منیر استکز آن یک لمعه در سیر مسیر است
ز نور روی تو خورشید خیرهشده پنهان و گشته لعل تیره
مه از شرم تو در هر ماه بگداختچو رویت دید خود در خاک انداخت
فلک مدهوش و از شوق تو حیرانبسر در خاک راهت گشته پویان
همه گلهای رنگارنگ زیباکه میگردد ز صنع تو هویدا
شود ریزان درین ره ز اشتیاقتفنا آمد مر ایشان را فراقت
بنفشه خرقه پوش مست کویتفکنده سر ببر درهای هویت
شده نرگس ز بویت مست و مدهوشگشاده دیدهها و گشته خاموش
فتاده در زبانت سوسن از رازریاحین گفته نیز اسرارها باز
ثنا و حمد تو گویند مرغانبه هر گونه میان باغ و بستان
چو بلبل روی گل در عشق تو یافتاز آن نزد سلیمان خویش بو یافت
حقیقت فاخته طوق تو داردبگردن جان دراز شوق تو دارد
همه در غلغل عشق تو هستندگهی هشیار و گاهی نیم مستند
تعالی الله کمال صنع بیجونکه جان بنموده اندر خاک در خون
چه چیزی کاینهمه از تست پیداتو درجانی و جان ازتست پیدا
چو از دیدار تو دیدار کردهز مستی جمله را بیدار کرده
تو خود دانای خویش و نیز کس نیستبجز تو فوق و تحت و پیش و پس نیست
یکی ذاتی که اول مینداریکه در اول در آخر می برآری
یکی بودی و هم آخر یکینیبنزدم قل هوالله پیشکینی
زبان عاقلان شد الکن توفرو ماندند در ماه و من تو
نیارد کرد عقلت وصف اینجاکه پرکرده است او هر نقش اینجا
که باشد عقل طفلی در ره توکه افتاده است در خاک ره تو
بسی وصف تو کرد و هم بسی خواندولی در آخر از راز تو درماند
چنان کانجا توئی آنجا تو باشیبه کل در علم خود دانا تو باشی
تو در پرده برون پرده غوغاهمه نادان توئی بر جمله دانا
زهی از تو شده پیدا دو عالمز یکتائی تو پیدا شد آدم
ز تو پیدا همه تو ناپدیدارز تو آدم شده اینجا پدیدار
کمال صنع تو آدم نمودهابا او گفتهٔ و از خود شنوده
دم آدم ز تو بد ورنه آدمکجا هرگز زدی اینجایگه دم
تمامت انبیا حیران دیدتفرستادست بی گفت و شنیدت
تو پیغام خود اینجا بازگفتیابا احمد حقیقت راز گفتی
دو عالم پر ز نور فر و زیبتفرازی کرده از بهر نشیبت
خروش عشق تو در عالم افتاداز اول در نهاد عالم افتاد
ز بالا سوی شیب آمد ز عزتتو بخشیدی مرا وراعز و قربت
تو دادی رفعتش در روی ذراتفرستادی مرا دو اسفل آیات
اساس علم الاسمایش کردیز ذات خویشتن پیداش کردی
نهادی گنج خود اندر دل اودمیده از دم خود در گل او
نفخت فیه من روح آشکارهز تست و هم توئی برخود نظاره
ز تست آدم هویدا و از تو برخاستیکی اسمست وین پنهان و پیداست
اگر پنهان شوی پیدا تو باشیدوئی محو است کل یکتا تو باشی
توئی یکتا دوئی شد ازمیانهتو خواهی بود با خود جاودانه
ز یکتائی خود جانا نمودیجمال خویش هم با ما نمودی
دل عشاق تو پر خون بماندنداند هیچکس تا چون بماند
جهان جان شده از تو پدیدارابا عشاق تو میگوید اسرار
بگفتی سر خود جانا بآخرابا منصور رازت گشت ظاهر
که باشد کو نداند ور بداندچو تو در دید خود حیران بماند
نداند جز تو کس در عشقبازیکه با ما هر یکی چه عشق بازی
برافکن پرده جانا تا بدانیمیقین گردان که در عین گمانیم
ز عزت عاشقان را شادگردانوزین بند بلا آزاد گردان
چنان دیدار تو در جان ما شدکه جان یکبارگی از خود فنا شد
چو جان ما فنا شد در ره تواز آن شد در حقیقت آگه تو
حقیقت یافت شد آخر خبرداربرون آمد بکل از عجب و پندار
خبردار است جان و از تو گویدتو میبیند وصالت مینجوید
ز صنع ذات تو جانست آگاهستاده بهر خدمت سوی درگاه
وصالش کرده هم روزی در اینجاکه دید و بخت و پیروزی در اینجا
دل اینجا نیز عین اصل داردکه با جان در قیامت وصل دارد
ز تو بازار دنیا پرحضور استسراسر از تو دلها پر ز نور است
منور از تو روی کاینات استهمه عالم پر از خورشید ذاتست
عجب خورشید رویت در تک ونابفتاده این زمان در قطره آب
ز تو پیدا ز تو پنهان شود بازسوی خورشید تو رخشان شود باز
ندانم با که و اندر کجائیچه کردستی تو و چه مینمائی
ندانم با که وصفت باز گویمنمیبینم کسی تا راز گویم
چه بینم چون به جز تو دیگری نیستخبرداری و کس را مخبری نیست
ز هر وصفی که کردم بیش از آنیکه وصف خویش کردن هم تودانی
ز تو جان زنده و اندر گفتگویستبه تست اینجایگه هم جستجویست
نهان از شوق گریانیم و خاموشسر خود را نهاده بر بنا گوش
همی گرید چو ابر از شرمساریکه گر بد کرده او را درگذاری
توئی بیرون ولی در اندرونیهمه ذرات خود را رهنمونی
عطا دادی تو در آخر کریمابرحمت عفو کردستی رحیما
عطا بخشی تو بیش از گناه استولیکن جان بنزدت عذر خواهست
صفاتت انبیا چون دیده باشدز تو گفته ز تو بشنیده باشد
ز وصفت ذات تو جانست آگاهستادم بهر خدمت سوی درگاه
اگرچه کرد خدمت مربسی اوشناسد خویشتن را تا کسی او
که باشد جان که تا باشد بر توکه واماند حقیقت در خور تو
ترق دارد ز دیدار تو ای دوستکه دارد از تو و افتاده در پوست
توی او را به هر حال و به هر کارحقیقت مونس و هم ناپدیدار
حقیقت چون دل و جان هم تو باشیفکنده دمدمه هم دم تو باشی
بقای جاودانی هم تو بخشینهانی هم نهانی هم تو بخشی
همه از تست اینجا چه بد و نیکولی ما خون خودریزان درین ریگ
بدی از ما و نیکی از تو پیداستکه ذات پاک تو در کل هویداست
تو دانائی و علام و خبیریکه مر بیچارگان را دستگیری
تو ستّاری و سرّ جمله پوشیحقیقت عذر موری مینیوشی
تو بخشائی مر آخر هر گنه راکه میدانیم ما تو پادشه را
قلم راندی و خرسندیم ماندهترا پیوسته در بندیم مانده
اسیر و ناتوان افتادهٔ تودرین نه طاق ایوان زادهٔ تو
ترا در راه معنی راه دادهز شوقت داغ بر دلها نهاده
چو داغ عشق تو ما راست در دلاز آن اینجا مراد آمد به حاصل
چو افتادیم اینجا همچو خاکتمکن از ما دریغ آن نور پاکت
کریما قادرا پروردگارابفضل خود ببخشی این گدا را
عظیما صانع کون و مکانیگدا را دادهٔ راز نهانی
سمیعا خود بخود می راز گفتیهمه بشنیده هم خود بازگفتی
زهی سرت زبان خاموش گشتهتن و جان در رهت بیهوش گشته
زهی صنعت نموده عشق عطارکه چندین جوهر افشانده است و اسرار
زهی انعام و لطف و کارسازیبفضل خویش ما را مینوازی
نهادم گردن تسلیم اینجابماندستم عجب پر بیم اینجا
طلبکارت بدم در اول کاربه آخر آمدی جانا پدیدار
منم افتاده در خاک رهت خوارمرا از خاک ره ای دوست بردار
چنان حیرانم و هم راز دیدمخودی در بیخودی من باز دیدم
قلم راندی مرا در آخر ای دوستکه تا بیرون کنی این مغز از پوست
بدان قولم که گفتی درالستمبآخر این صدف جانا شکستم
تو ما را کردهٔ جانا بزنداندرین زندان تو هستیم مهمان
مرا خوشد از اینجا آشنادارمرا در قید زندان با صفا دار
یقین میدان که اندر آخر کاربیامرزد حقیقت کل بیک بار
بیامرزد بآخر دوستان رادهدشان مر بهشت جاودان را
گر آمرزد بیک ره جمله را پاکنیامرزیده باشد جز کف خاک
همه در حضرتش یک مشت خاکستببخشاید به آخر ز آن چه باکست
چه باشد نزد او این جمله عالمحبابی دان ونقشی دان در این دم
چه باشد گر ببخشاید بیک بارکجا آید در این دریا پدیدار
نه چندانست انعام الهیسر مو نیست از مه تا بماهی
کمال لطف تو بیمنتهایستگدا امیدوار اندر دعایست
بفضل خود ببخشی ناتوان راز بس بنمای از خود جان جان را
نمائی بیشکی راه نجاتمرسانی آخر ازدل سوی ذاتم
تو میبینم تو میدانم دگر هیچنیاید جز تو دیگر در نظر هیچ