گنج

(۳) حکایت مرد ترسا و شیخ بایزید

یکی ترسا میان بسته به‌زنّاربه پیش بایزید آمد ز بازار
مسلمان گشت و کرد از شک کنارهپس آنگه کرد آن زنّار پاره
چو ببرید آن مسلمان‌گشته زنّاربسی بگریست شیخ آنجایگه زار
یکی گفتش که شیخا چون فتادیبه گریه زانکه هست این جای شادی‌
چنین گفت او که بر من گریه افتادکه چون باشد روا کز بعد هفتاد
گشاید بندِ زنّار از میانشبه یک‌دم سود گرداند زیانش
گر آن زنّار بندد بر میانمچه سازم چون کنم، گریان ازانم
گر این زنّار کاین دم کرد پارهببندد دیگری را چیست چاره
اگر زنّار بگسستن خطا نیستچرا زنّار بر بستن روا نیست‌؟
هزاران زَهره و دل‌، آب و خون استکه تا بیرون شود‌ این کار‌ چون است
گر آنجا هیچ قدری داشتی جاننبودی موت انسان قتل حیوان
اگر سر تا به گردون برفرازیوگر خود را وطن در چاه سازی
وگر سر بشکنی ور سرکشی بازنه انجامت بگرداند نه آغاز
ترا گر بی‌سری ور سرفرازیبه یک نرخ آیدم در بی‌نیازی