گنج

(۱) حکایت عیسی علیه السلام با آن مرد که اسم اعظم خواست

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۱۹ بیت
ز عیسی آن یکی درخواست یک روزکه نام مهتر حقّم درآموز
مسیحش گفت تو این را نشائیچه خواهی آنچه با آن برنیائی
بسی آن مرد سوگندانش بردادکه می‌باید ازین نامم خبر داد
چو نام مهترش آخر در آموختدلش چون شمع ازان شادی برافروخت
مگر آن مرد روزی در بیابانگذر می‌کرد چون بادی شتابان
میان ره گوی پر استخوان دیدتفکّر کرد و آنجا روی آن دید
که ازنام مهین جوید نشانیکند از کهترین وجه امتحانی
بدان نام از خدای خویش درخواستکه تا زنده کند آن استخوان راست
چو گفت آن نام حالی استخوان زودبهم پیوست و پیدا کرد جان زود
پدید آمد یکی شیر از میانهکه آتش می‌زد از چشمش زبانه
بزد یک پنچه و آن مرد را کُشتشکست از پنجهٔ او مرد را پُشت
بخورد آنگه بزاری در زمانشمیان ره رها کرد استخوانش
هم آنجا کاستخوان شیر نر بودشد آن گَو ز استخوان مرد پُر زود
چو بشنید این سخن عیسی بر آشفتزبان بگشاد با یاران چنین گفت
که آنچ آنرا کسی نبوَد سزاوارز حق خواهد نباشد حق روادار
ز حق نتوان همه چیز نکو خواستکه جز بر قدرِ خود نتوان ازو خواست
تو گر شایستگی باخویش داریهر آن چیزی که خواهی بیش داری
چه گر کار تو زاری و دعا استولیکن کار او محض عطا است
چه علّت در میان آری پدیدارکه خود بخشد اگر باشد خریدار