گنج

(۱۸) حکایت سلطان محمود با ایاز

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۷ بیت
سحرگاهی مگر محمود عادلایاز خاص را گفت ای نکو دل
مرا امروز آهنگ شکارستاگر تو هم بیائی نیک کارست
غلامش گفت من بس یک شکارمکه من اینجا شکاری کرده دارم
شهش گفتا شکار تو کدامستجوابش داد کو محمود نامست
شهش گفت این همه چابک سواریبچه بگرفتهٔ اینجا شکاری
غلامش گفت ای شاه بلندمشکاری حاصل آمد از کمندم
شهش گفتا کمند خویش بنمایسر زلف دراز افکند در پای
کمندم گفت زلف بیقرارستشه عالم کمندم را شکارست
اثر کرد این سخن در جان محمودفرو افکند سر می‌سوخت چون عود
گهی چون مار می‌پیچید بر خویشگهی می‌زد چو گژدم از غمش نیش
یکی را گفت تا سرو بلندشز سر تا پای آرد در کمندش
چو گوئی آن سمن بر را فرو بستولی پنهان بصد جان دل درو بست
شهش گفت ای ایاز اینم تمامستشکاری در کمند از ما کدامست
زبان بگشاد ایاز و گفت ای شاهاگر جاویدم اندازی فرو چاه
وگر از من بریزی خون بزاریتو خواهی بود جاویدم شکاری
شهش گفتا توئی افتاده در داممرا از چه شکاری می نهی نام
غلامش گفت تن فرعست و دل اصلتمامست از دل پاک توام وصل
اگر یک دم تنم در دامت افتاددل اندر دام من مادامت افتاد
اگر زلفم بُبرّی یا بسوزیدل خویشت نخواهد بود روزی
یقین می‌دان که زاغ زلفم اکنوننخواهد خورد الا از دلت خون
اگر خاکی شود بیچارهٔ توبود آن خاک هم خون خوارهٔ تو
اگر معدوم اگر موجود باشمهمی خون خوارهٔمحمود باشم
چو پیوسته دلت باشد شکارمشکار خویش دایم کرده دارم
اگر در شیوهٔ خویشت کمالستدل از دستم برون کردن محالست
وگر بکشی مرا دانم که ناچارچگونه خود کشی در ماتمم زار
اگر من هستم وگرنه درین راهمنم دلبر منم سرور منم شاه
ولیکن گر گدا ور خسروم منبهر نوعی که هستم ازتوام من