گنج

(۱۷) حکایت شیخ ابوسعید رحمةالله علیه

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۳ بیت
چنین گفته‌ست شیخ مهنه یک روزکه رفتم پیش پیری عالم افروز
خموشش یافتم دایم بغایتفرو رفته به بحری بی‌نهایت
بدو گفتم که حرفی گوی ای پیرکه دل را تقویت باشد ز تقریر
زمانی سر فرو برد از سر حالپس آنگه گفت ای پرسندهٔ قال
بجز حق هیچ دانی، زان چه جویمگرانی گفت نکنم زان چه گویم
ولی آن چیز کان حق الیقینستبنتوان گفت خاموشیم ازینست
چو نتوان گفت چندین یاد از چیستچو نتوان یافت این فریاد از کیست
نه یاد اوست کار هر زبانینه خامش می‌توان بودن زمانی
چنین کاری عجب در راه ازان بودکه معشوقی بغایت دلستان بود
یکی عاشق همی بایست پیوستکه معشوقش کند گه نیست گه هست
میان عاشق و معشوق کاریستکه گفتن شرح آن لایق بما نیست
اگر تو در فصیحی لال گردیسزد گر گرد شرح حال گردی
چو معشوق از نکوئی آنچنان بودکه خورشید زمین و آسمان بود
چو معشوق آمد اندر نیکوئی طاقبلاشک عاشقی بایست مشتاق
که چون معشوق آید در کرشمهکند چشم همه عشّاق چشمه
اگر معشوق را عاشق نبودیبمعشوقی خود لایق نبودی
نیامد عاشقی بسته ز مخلوقکه جز عاشق نداند قدر معشوق
جمالی آنچنان در روز بازارز شوق عاشقان آید پدیدار
چو معشقوست عاشق آور خویشچو خود عاشق نبیند در خور خویش
اگر معشوق خواهد شد بعیّوقنه بینی هیچ عاشق غیر معشوق
چو معشوقست خود را عاشق انگیزبجز معشوق نبود عاشقی نیز
اگر عاشق شود جاوید ناچیزوگر گم گردد از هر دوجهان نیز
اگر او نیست ور هستست او رادل معشوق در دستست او را