(۱۱) حکایت درخت بریده
درختی سبز را ببرید مردیبرو بگذشت ناگه اهل دردی
چنین گفت او که این شاخ برومندکه ببریدند ازو این لحظه پیوند
ازان ترّست و تازه بر سر راهکه این دم زین بریدن نیست آگاه
هنوزش نیست آگاهی ز آزارشود یک هفتهٔ دیگر خبردار
ز حال خود خبر نه این زمانتولی چون بر لب آید مرغ جانت
بدام از دانه بینی مرغ جان راکه این دانه دهد مرغی چنان را
چو آدم مرغ جان را داد دانهبیفتاد از بهشت جاودانه
ولی آدم اگر گندم نخوردیهمی مردم به جز مردم نخوردی
ز تو گر مرغ و حیوان میگریزندچو زیشان میخوری زان میگریزند