(۹) حکایت ابوبکر سفاله
چنین گفتهست بوبکر سفالهکه با او هست پیوسته حواله
همیگویند در آبم نشاندهکه هرگز تر مگرد ای باز مانده
که گرچه غرقهای امّا چنانیکه گر تر گردی از تَردامنانی
مشو تر گرچه در آبی همیشهدرین معرض چه سنجد شیر بیشه؟
که داند تا درین اندوه مردانچگونه زار در خونند گردان
اگر این درد بودی حاصل توجهانی خون گرفتی از دل تو