(۵) حکایت مرد ترسا که مسلمان شد
یکی ترسا مسلمان گشت و پیروزبمی خوردن شد آن جاهل دگر روز
چو مادر مست دید او را ز دردیبدو گفت ای پسر آخر چه کردی
که شد آزرده عیسی زود ازتومحمّد ناشده خشنود از تو
مخنّث وار رفتن ره نکو نیستکه هر رعنا مزاجی مرد او نیست
بمردی رَو دران دینی که هستیکه نامردیست در دین بت پرستی