گنج

(۴) حکایت رهبان با شیخ ابوالقاسم همدانی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۳ بیت
یکی رُهبان مگر دَیری نکو کرددرش در بست و یک روزن فرو‌کرد
در آنجا مدّتی بنشست در کارریاضت‌ها به‌جای آورد بسیار
مگر بوالقاسم همدانی از راهدرآمد گردِ آن می‌گشت ناگاه
ز هر سویی بسی می‌دادش آوازنیامد هیچ رهبان پیش او باز
علی الجُمله ز بس فریاد کاو کردز بالا مرد رُهبان سر فرو کرد
بدو گفتا که ای مرد فضولیمن سرگشته را چندین چه شولی‌؟
چه می‌خواهی ز من‌؟ با من بگو راستبه‌رُهبان گفت شیخ آنست درخواست
که معلومم کنی از دوست داریکه تو اینجایگه اندر چه کاری‌؟
زبان بگشاد رهبان گفت ای پیرکدامین کار، ترک این سخن گیر
سگی من دیده‌ام در خود گزندهبه‌گرد شهر بیهوده دونده
درین دَیرش چنین محبوس کردمدرش دربستم و مدروس کردم
که در خلق جهان بسیار افتاددرین دَیرم کنون این کار افتاد
منم ترک زن و فرزند کردهبه‌زندانی سگی در بند کرده
تو نیزش بند کن تا هر زمانینگردد گردِ هر شوریده‌جانی
سگت را بند کن تا کی ز سَوداکه تا مسخت نگردانند فردا
چنین گفته‌ست پیغامبر به‌سایلکه مسخ امّت من هست در دل
دلت قربانِ نفس زشت‌کیش استترا زین کیش بس قربان که پیش است
ترا افراسیاب نفس ناگاهچو بیژن کرد زندانی درین چاه
ولی اکوان دیو آمد به‌جنگتنهاد او بر سر این چاه سنگت
چنان سنگی که مردان جهان رانباشد زورِ جُنبانیدن آن‌را
ترا پس رستمی باید درین راهکه این سنگ گران بر گیرد از چاه
ترا زین چاهِ ظلمانی برآردبه‌خلوتگاهِ روحانی درآرد
ز ترکستان پُر مکر طبیعتکند رویت به ایران شریعت
بر کیخسرو روحت دهد راهنهد جام جمت بر دست آنگاه
که تا زان جام یک یک ذرّه جاویدبه رأی‌العین می‌بینی چو خورشید
تو‌را پس رستم این راه پیر‌ستکه رخش دولت او را بارگیر‌ست
سگ دیوانه را چون دم چنان استکه در مردم اثر از وی عیان است
بزرگی را که مرد کار باشدبرش بنشین که‌اثر بسیار باشد
که هر کاو دوستدار پیر گرددهمه تقصیرِ او توفیر گردد
ولیکن تو نه پیری نه مُریدیکه یک دم بایزیدی گه یزیدی
تو تا کی بُرجِ دو جِسدَین باشی‌؟میان کفر و دین مابین باشی‌؟
نه مرد خرقه‌ای نه مردِ زنّار نه اینی و نه آن هر دو به‌یکبار
ز جِلفی از مسلمانی بریدهبه ترسایی تمامت نارسیده