گنج

(۲) حکایت مرد نمازی و مسجد و سگ

شبی در مسجدی شد نیک مردیکه در دین داشت اندک مایه دردی
عزیمت کرد آن شب مردِ دلسوزکه نبوَد جز نمازش کار تا روز
چو شب تاریک شد بانگی برآمدکسی گفتی بدان مسجد درآمد
چنان پنداشت آنمرد نمازیکه هست آن کاملی در کارسازی
بدل گفتا چنین جائی چنین کسبرای طاعت حق آید و بس
مرا این مرد نیکو هوش داردنماز و طاعتم را گوش دارد
همه شب تا بروزش بود طاعتنیاسود از عبادت هیچ ساعت
دعا و زاری بسیار کرد اوگهی توبه گه استغفار کرد او
بجای آورد آداب و سُنن رانکو بنمود الحق خویشتن را
چو صبح صادق از مشرق برآمدوزان نوری بدان مسجد درآمد
گشاد آن مرد چشم آنجا نهفتهیکی سگ بود در مسجد بخفته
ازان تشویر خون در جانش افتادچو باران اشک بر مژگانش افتاد
دلش بر آتش حجلت چنان سوختکه از آه دلش کام و زبان سوخت
زبان بگشاد گفت ای بی ادب مردترا امشب بدین سگ حق ادب کرد
همه شب بهرِ سگ در کار بودیشبی حق را چنین بیدار بودی
ندیدم یک شبت هرگز باخلاصکه طاعت کردی از بهر خدا خاص
بسی سگ بهتر از تو ای مرائیببین تا سگ کجا و تو کجائی
ز بی شرمی شدی غرق ریا تونداری شرم آخر ازخدا تو
چو پرده برفتد از پیش آخرچه گوئی با خدای خویش آخر
کنون چون پایگاهِ خود بدیدمامید از کارِ خود کلّی بریدم
ز من کاری نیاید در جهان نیزوگر آید سگان را شاید آن نیز
چرا خواهی حریف دیو بودنز نقش و از صفت کالیو بودن
ازین ظلم آشیان دیو بگریزوزین زندانِ پر کالیو بگریز
چه می‌خواهی ازین دجّال بانانچه می‌جوئی ازین مهدی نمایان
ترا چون دشمنی از دوستانستخَسَک در راه تو از بوستانست
بسی دجّالِ مهدی روی هستندکه چون دجّال از پندار مستند
پی دجّال جادو چند گیرینه وقت آمد که آخر پندگیری
اگر آخر زمان زین ناتمامیپی دجّال گیرد هفت گامی
چنین نقلست از دانندهٔ رازکه نتواند که زو گردد دمی باز
متابع گردد او را در همه حالبماند جاودان در خیلِ دجّال
کسی کو هفت گامی کان نه دینستپی دجّال برگیرد چنین است
کسی هفتاد سال از مکر و تلبیسنهد گام ای عجب بر گامِ ابلیس
چو ابلیسست دجّالی که او راستندانم چون بوَد حالی که او راست
چو دجّالت یکی دیوست مکّاریکی دنیا یکی نفس ستمگار
کسی با این همه دّجالِ سرکشچگونه زو برآید یک نفس خوش
بسا مهدی دل پاکیزه رفتارکزین دجّالِ دنیا شد گرفتار
بسا خونا که این دجّال کردشنه روزی ده هزاران سال کردش