گنج

(۱) حکایت شبلی با مرد نانوا

مگر بوده‌ست جایی نانواییکه بشنید او ز شبلی ماجرایی
بسی بشنیده بود آوازهٔ اوندیده بود روی تازهٔ او
بسی در شوق او بنشسته بودیکه او را عاشقی پیوسته بودی
نبود او عاشقش از روی دیدنولیکن عاشقش بود از شنیدن
مگر یک روز شبلی گرمگاهیدر آمد گرم‌رو از دور راهی
بر آن نانوا شد تا خبر داشتوزان دُکّان او یک گرده برداشت
کشید از دست او آن نانوا نانکه ندهم مر ترا ای بی‌نوا نان
ندادش نان و شبلی زو گذر کردکسی آن نانوا را زو خبر کرد
که او شبلی‌ست، گر تو سازگاریچرا یک گرده را زو باز داری‌؟
دوید آن نانوا ره تا بیابانازان تشویر پشت دست خایان
به‌صد زاری به‌پای او درافتادبه‌هر ساعت به‌دستی دیگر افتاد
بسی عذرش نمود و کرد اعزازکه تا آن را تدارک چون کند باز
چو در ره دید شبلی گفتش آن‌گاهکه گر خواهی که آن برخیزد از راه
برو فردا و دعوت ساز ما رابه یک ره مجمعی کن آشکارا
برفت آن نانوا القصّه حالیفرو آراست قصری سخت عالی
یکی دعوت به زیبایی چنان کردکه صد دینارِ زر در خرجِ آن کرد
نه‌چندان کرد هر چیزی تکلّفکه کس را می‌رسید آنجا تصرّف
ز هر نوعی بسی کس را خبر کردکه شبلی سوی ما خواهد گذر کرد
به‌آخر چون همه بر خوان نشستنددعا چون گفت شبلی باز گشتند
عزیزی بود بس شوریده حالیز شبلی کرد آن ساعت سؤالی
که نه خوبی شناسم من نه زشتیبگو تا دوزخی کیست و بهشتی‌؟
جوابی داد شبلی آن اخی راکه گر خواهی که بینی دوزخی را
نگه کن سوی صاحب دعوت ماکه دعوت ساخت بهر شهرت ما
نداد او گِرده‌ای بهر خدا راولیکن داد صد دینار ما را
کشید از بهر شبلی صد غرامتبه حق یک گرده ندهد تا قیامت
که گر یک گرده دادی بی‌درشتینبودی دوزخی‌، بودی بهشتی
کنون گر دوزخی خواهی نگه کنهمه آبش همه نانش سیه کن
اگر خواهی که باشی دوزخی توچنین کن تا شوی مرد سخی تو
خدا را گر پرستی تو به‌اخلاصبکن جهدی که گردی از ریا خاص
برای سگ توانی بود هاجربرای حق نه باشی اینت کافر