(۸) حکایت آن زن در حضرت رسالت
پیمبر گفت بس مفسد زنی بودکه در دین همچو گِل تر دامنی بود
مگر میرفت در صحرا براهیپدید آمد میان راه چاهی
سگی را دید آنجا ایستادهزبانش از تشنگی بیرون فتاده
بشفقت ترک کار خویشتن کردز موزه دلو و از چادر رسن کرد
کشید آبی به سگ داد و خدایشگرامی کرد در هر دو سرایش
شب معراج دیدم هچو ماهشبهشت عدن گشته جایگاهش
زنی مفسد سگی راداد آبیجزا بودش ز حق چندین ثوابی
اگر یک دل کنی آسوده یک دمثوابش برنتابد هر دو عالم
برای آنکه دل با خویش باشدثوابش از دو گیتی بیش باشد
ز ابلیسیِ خود گر پاک گردیچو آدم سخت نیکو خاک گردی
چو ابلیسی منی آورد جانتکَی از رحمت بوَد بَر جاودانت