(۶) حکایت ایّوب پیغامبر
بزرگی گفت ایّوب پیمبرکه چندین سال گشت از کِرم مضطر
ز چندان رنج آهی بود مقصودچو کرد آهی نجاتش داد معبود
زکریا ارّهٔ بر سر بزاریبدوگفتا اگر آهی برآری
کنم از انبیا بسترده نامتمزن دم تا کند ارّه تمامت
عجایب بین کزان یک آه میخواستوزین یک خامشی را ز آه میخواست
نه آهی میتوان کرد از بر خویشنه خامش میتوان بودن، بیندیش
چو دریائیست این دو چشم و جانینه سر پیدا ونه بُن نه میانی
درین دریا نه خاموشی نه گفتارنه ساکن بودنت لایق نه رفتار
جوانمردا تو چندین پیچ پیچیچگونه میبری چون هیچ هیچی
هزاران پرده بیش از ظلمت و نورچگونه منقطع گردد رهی دور
هزاران بند داری تا قیامتچگونه ره بری راه سلامت
مگر از پیش برخیزد حجابیز لطف حق بتابد آفتابی
که چون آن لطف از پیشان نباشدجهانی درد را درمان نباشد