جواب پدر
پدر گفتش تو زنهار این میندیشکه برگیرم خیال شهوة از پیش
ولی چون تو ز عالم این گزیدیهم این گفتی و هم این را شنیدی
بدان مانست کز صد عالم اسرارنهٔ تو جز ز یک شهوة خبردار
منت زان این سخن گفتم بخلوتکه تا بیرون نهی گامی ز شهوت
چو با عیسی توان هم راز بودنکه خواهد با خری انباز بودن
چرا با خر شریک آئی به شهوتچو با عیسی توان بودن بخلوت
چو یک دم بیش نیست این شهوة آخرازان به جاودانی خلوة آخر
چودایم میکند باقیست خلوتزمانی در گذر یعنی ز شهوت
ز شهوة نیست خلوة هیچ مطلوبکسی کین سر ندارد هست معیوب
ولیکن چون رسد شهوة بغایتز شهوة عشق زاید بینهایت
ولی چون عشق گردد سخت بسیارمحبّت از میان آید پدیدار
محبّت چون بحد خود رسد نیزشود جان تو در محبوب ناچیز
ز شهوة درگذر چون نیست مطلوبکه اصل جمله محبوبست محبوب
اگر کُشته شوی در راه او زاربسی به زانکه در شهوة گرفتار