گنج

(۲) حکایت عیسی علیه السلام

مگر روح الله آن شمع دلفروزبه گورستان گذر می‌کرد یک روز
ز گوری ناله‌ای آمد به گوششدل از زاریّ آن آمد به جوشش
دعا کرد آن زمان تا حق تعالیبه یک دم زنده کردش چون خیالی
یکی پیر خمیده چون کمانیسلامش گفت و ساکن شد زمانی
مسیحش گفت پیرا کیستی توچه وقتی مُردی و کَی زیستی تو
پس آنگه گفت ای بحر پر اسرارمنم حیّانِ بن معبد چنین زار
هزار و هشتصد سالست ای پاککه تا من مرده‌ام افتاده در خاک
ازین سختی نیاسودم زمانیندیدم خویش را یک دم امانی
مسیحش گفت ای شوریده خوابتچرا کردند چندینی عذابت
بدو گفت این عذاب من کالیمستبرای دانگی مال یتیمست
مسیحش گفت بی ایمان بمُردیکه از دانگی تو چندین رنج بردی؟
چنین گفت او که بر اسلام مُردمکه چندین سال چندین رنج بردم
دعا کرد آن زمان عیسی پاکشکه تا خوش خفت و شد با زیر خاکش
مسلمانان مسلمانی گر اینستندانم کانچه می‌بینم چه دینست
گرت یک جَو حرام ناصوابستهزار و هشتصد سالت عذابست
وگر خود مال سر تا سر حرامستچگویم خود عذابت بر دوامست
عزیزا چون وفاداری نداریغم خود خور چو غم خواری نداری
نداری هیچ گردن سر میفرازحساب خصم از گردن بینداز
که چون بر سر نداری عیسی پاکبسی بینی عذاب از خصم بی باک
ندانی هیچ کار خویش کردنبجز عمرت کم و زر بیش کردن
نمی‌دانی که تا تو سیم کوشیبغفلت عمر زرّین می‌فروشی
مکن زر جمع چون سیماب درتابکه خواهی گشت ناگه همچو سیماب
ازان زر بیشتر در زیرِ خاکستکه از وی بیشتر مردم هلاکست
زری کان سنگ در کوه و کمر داشتبخیل از سنگ آن زر سخت تر داشت
بده از مردمی صد گنج پیوستولی یک جَو بمردی کم ده از دست
خسی کو نان ده آمد از کسی به،که یک نان ده ز فرمان ده بسی به
ولی کُشته شدن در پای پیلانبه از نان خوردن از دست بخیلان