(۱۴) سخن گفتن آن مرد در غیبت
بزرگی بود میگفت و شنود اوبسی گرد جهان گردیده بود او
یکی گفتش که ای دانای دمسازکرا دیدی کزو گوئی سخن باز
چنین گفت او که گشتم هفت اقلیمندیدم در جهان جز یک کس و نیم
یکی آن بود مانده در پسی اوکه نه نیک و نه بد گفت از کسی او
ولکین نیمهٔ آن بود کز عزبجز نیکو نگفت از خلق هرگز
ترا تانیک و بد همراه باشدنه دل بینا نه جان آگاه باشد
ولیکن چون نه این ماند نه آنتبسرّ قدس مشغولست جانت