(۷) حکایت آن پیر که دختر جوان خواست
مگر پیری یکی دختر جوان خواستنیامد کار این با کارِ آن راست
بهخود میخواندش بهر بوسه آن پیرنمیآمیخت با او چون مَی و شیر
رفیقی داشت پیر سال خوردهبدو گفت ای بسی تیمار برده
بگو تا حالِ تو با زن چه گونهستتو پیر و او جوان، این باژگونه ست
چنین گفت او که گمراهم من از ویکه هر ساعت که بوسی خواهم از وی
مرا گوید ندارم موی تو دوستکه پنبه در دهان ِ مرده نیکوست
چو تو در بوسه آیی هر زمانمنهی چون پنبه موی اندر دهانم
برَو پنبه خوشی از گوش برکشکه پنبه گرد موی تو ترا خوش
مگر پنبه ز گوشت برکشیدیکه موی خویش همچون پنبه دیدی
ازان پشتت به پیری چون کمان شدکه چون تیر از گناهت سرگران شد
ز حق پیش از اجل بیدارییی خواهچو مست غفلتی هشیارییی خواه
برافشان هرچه داری همچو مردانچه سازی چون زنان با چرخ گردان؟
اگر داری گِل اندر سر چه شوییسرت در گل نخواهد ریخت گویی؟
حجابت از تن ویرانه بردارطبقپوش از طبق مردانه بردار
که تا ویرانه جای شرک و علتشود معمورهٔ دین، اینت دولت
اگر در شرک میری، وای بر توکه خون گریند سر تا پای بر تو
کسی عمری در ایمان ره سپردهدر آخر، چون بوَد، کافر بمرده؟